تبليغاتX
زن خوب
نوشتن آرامش از سوی دیگر تو بخوان

 

یک دفعه دلش ریخت

نگاهش برگشت

از برق وسوسه های رنگارنگ آنی

سرش خالی شد

از ضرب صدا در زنجیر داغ حروف سودا

دل و پا کوبان

در بازار بی سرپوش تماشا

بی صاحب و لال   

در پیچاپیچ مثل هم حیرت و یأس کو و کجا

ناپیدا

و نشانی شسته

از عمق شیارخاک آلود دست و صورت 

دوان

سرچرخان

از هر سو                                                       

و گریزان از دیده شدن

تا آغوش بی بالاپوش گوشه ی از پا افتادن

در کام زیرپله ی تاریک هراس  

یا

بام فرو ریخته ی پله ی خواب 

زیر باران نوچ سؤال

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت 0:0 | لینک  | 

 

من و شعرم شبیه غصه و آه

حس و واژه نسیم با پرکاه

تو دلت شورش غزل می خواست

دلسرودی روان نه شعر سیاه 

نغمه ای نازک و خیال انگیز

ببرد با خودش تو را به کجا

سخن ناب حافظ و خیام

شوخ و رندانه دم غنیمت خواه

مولوی گونه تر ، فلک رقصان

سهل سعدی محال ما و شما 

شاید امروز از مد افتاده

وزن شعر بلند یا کوتاه

غزل از ترس غول نظم نوین

بد پریشان سر است یا گمراه

روزبازار عکس فوری شعر  

نقد تکنیک واژه شعر صدا

قرن مسخ من و تو و او

به هر آن کس به جز خودِ آگاه

غم نان،جنگ،حرص و ناامنی

نقل هر هفته سوژه ی هرماه

گرم بازار صلح پنهانی

جنگ لب خند با بد و بیراه

همه این بحث های بحث انگیز

وزن احساس را کرده تباه

ثبت یک لحظه در چنین اوضاع

می شود شعر تازه ای ناگاه

من که شاعر نبوده ام هرگز

واژه سرریز می شود گهگاه

تو اگر وزن زندگی باشی

شاید آخر غزل بسازم آه...

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت 23:30 | لینک  | 

 

حیران خیالم

آهی تو

هشیاری فرّار عطر سحرگاهی تو

خسته ی بی حسی بهتم

بنوازم

پچ پچ دلداری مهری

همرازم

ماهی افسون ساحل تاریک منم

ماهی تو 

ما آن سوی دریاها

راهی تو

زخمی چنگ زمخت زمانه ی ناسازی

نه سازی

با زخمه ی ناکوک بدمهری می سازی

دمسازی

جمع امید محال و دست خالی عمر تباهم

بی گاهم

روزافزون و بی مایه بهره ی رنج تب جانکاهم

آگاهم

رگبار کبود یک گیر بهاری 

ریسه ی سبز چلچله ی آغازیم

دست افشانی قاصد کولی آوازیم

بال توأم بازی نقش پروازیم

در دام خم صد رنگ خزان

می بازیم؟ 

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت 0:32 | لینک  | 

 

چه روزگار بدی

خدا تنها

مرد تنها

زن تنها

شیطان تنها

با سلاح خشم

با زبان دروغ

قدرت تنهاست

چه روزگار بدی

هر کس برای خودش

تنها

آدم آدم باشد

یک روز

شده با دست حوا

سهم شیرینش را

از باغ نباید

می چیند

تا بیفتد  

چشمش به خودش

به دیگری اش

تا برهنه برسد

پایش به زمین

دستش به کسی

که

بترسد

با او

بجنگد

با او

کار کند

بسوزد و بسازد

بیاموزد

بخواهد یا نه

بیاندیشد

تا مرگ

بخواند بنویسد

و ببیند

بس نیست؟ 

من

یعنی آن بودن من

شخص نخست

و شمارش یعنی ما

نه خدای یکتا

نه شیطان

نه قدرت

که دلش می خواهد آدم تنها باشد

مرد باشد

و سوار خر شیطان نشود

پیاده بدود

نیزه به دست

از ته غار تیره ی ترس

تا در باغ ِسبز فریب

ما یعنی انسان می گوید من

به خیابان می آید

زیر شلّاق باران خدا

از رنگ شعله ی نه 

آتش می افروزد

روی زمین

با زندگی اش

می رود زندان

می داند

بازجویش تنهاست

متجاوز تنهاست

قاضی ِ پرونده

وکیلش تنهاست

و دلش می شکند

با خونش

نام آنها را 

می کَند بر تن خود

نام خود را

بر تن ها

می خوانَد 

که به دادش برسند

و نجاتش بدهند

از قدرت

از تنهایی

با واژه...

خوب است 

واژه هم تنها بود .

 

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت 22:21 | لینک  | 

 

به خیالم ، دست می کشم

و می شناسم

همه سوراخ سنبه های سایه ی تاریکم را 

مثل کف دستم

پاره پاره

بخش می کنم

و می دانم

زبان مرده ی صد قبیله زخم بومی ناسور زنده را

حرف به حرف تند و تلخ ناشنیدنی اش

از هرکجا و همیشه

تازه ترین واژه هام

با زبان زخمی

بر آمده

از پس کهنه ترین زخم زبان سوز 

مثل نوشداروی هنوز

امشب

این تیغه ی چاقوی کدام زخم دهان دریده ی گستاخ است

که

از اعماق سینه 

برایم

زبان درآورده

بی ضامن 

بی قاعده

بی زنجیر ...

 

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت 4:32 | لینک  | 

 

پیش درآمد

از زخمه های فروافتاده ی قانون شکسته ی دستی کوتاه

نوای جامه دران

در گوشه ی حیران نگاهی خاموش

چنگ 

در تار ابریشم گیسوی پریشان سکوت بغض آلودی

هم وزن شور ناساز دلی ناکوک

پای کوبان

بر سر تاج گل پُر‌ پَر تنهایی ماتم زده ای

دست افشان

از لحن واژه.

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت 23:47 | لینک  | 

 

کوچکترم

از نام کوچک خود

که فراموش ها یا هوی این و آن

در عربده ی روزگار مست  آوازه

رفته از یاد خودم

حتی

ریزه نقشم

کودک وار

در صحنه ی پر نقش دنیای بزرگ آدمها

گمگشته

پاهایم

در کفش بزرگی نمی رود

هموار

چشمان کوچک ماتم

چیزها که نمی بیند

روشن

پیرآسا

عقلم به چه جاها نمی کشد

دیگر

شوخی هم باشد

یک ریزه نمی خنداند

غصه ها کمتر

از گاز اشک آور

قصه گویی پیش از خواب

و کلاغی سرگردان

در برزخ ناهشیاری

آویزان...

 

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت 0:20 | لینک  | 

 

تابم نده

نمی دانم

نامش را 

و آن که برمی آورد

هر شام

نگاه ماهی را

از شرق روزگارم

و خواب می کندش باز

در غربت غربی هر روزم

همه روز

بی تاب مهتابی خواب زده ی بازوانت

تا آفتابخانه ی روزمردگی ام 

تاب می خورم

خودم

بی خود .

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت 23:46 | لینک  | 

 

تازه داشت خو می کرد

به سرکشیدن فنجان کوچک شیر سحری رویاها

و بلعیدن شتابناک یکی دو خرمای زاهدی یاد بوسه های وداع

که

باز بردی اش از راه

به افطاری پرتجمل و اعیانی

یک پیش دستی چینی گل سرخی تخت قدیمی

از حلوای طلایی و شیرین و چرب و گرم صدایت

دل وارهیده ی خشک لب روزه مدارم را.

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت 23:37 | لینک  | 

 

دلم

که آشوب می شود

و ترش می کنم

هربار

- غذای سنگینی خورده باشی

انگار -

دوباره می فهمم

دسته گل تازه ای به آب داده

دلم

سرم

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آرامش در ساعت 1:33 | لینک  |