تبليغاتX
زن خوب

زن خوب

غنچه ی لذت

نام و شرح و شعرش را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

امروزتان نوروز

 

دیروز را از تمام تن خانه تکاندم تند

فردا نیازی نیست تا فردا

انداختم دور

هرچه خرده ریز زیادی نیمدار دردنخور اما و اگرها را

دور

ـ یعنی جایی که خواب فیل کسی هم به یاد هند آن نرسد ـ

دود و غبار هنوز تنیده کنج تیره ی ای کاش 

و تار عنکبوت دوره ی بدقواره ی هر روز

در هر کنارگوشه ی افسوس

خیالتان راحت

نمانده اند که بی هوا شکار کنند و بگیرند

پروانه ی یکروزه ی شادی فردا را

که چشم باز کند امروز است

و لحظه ی تحویل کبود بال بنفشه

به خاک پیله ی برف

در آسمان بهارشسته ی نوروز

مبارک باد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

سیمینی از سیمین های خوب ما

 

لحظاتی پیش باخبر شدم خانم سیمین دانشور امروز درسن نود سالگی از این جزیره ی سرگردانی کوچید به ساحل آرامشی که خوشبختانه پایان راه همه ی ماست.

دو داستان کوتاه او را می توانید در سایت کانون داستان کوتاه بخوانید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

آهای آقایونا روز زنتون مبارکا

 

"اکبر عبدی" در نقش مادر در فیلم "خوابم میاد " "رضا عطاران"

شهر رنگ روز گرفته یعنی هم روز آمده و هم روزگار با این آفتاب خوشرنگش پاورچین پاورچین آماده می شود به پیشواز مهمان عزیزی برود که با همه پافشاری سرما و زمستان دارد نسیم و رنگ و بویش را می رساند به نگاه و دل و دماغ همه کسانی که از اولین هوهوی باد پاییزی دارند ها می کنند در دست و گریبان خود و خیالاتشان و چشم دوخته و  دل خوش کرده اند به آمدنش . مهمانی که هر صبح سایه اش نزدیکتر و لبخندش بزرگتر می شود به ته مانده ی خاکه برفهای یواشکی دم دمای سحر بر سر و صورت شهر و اولین پیام تبریک این روز که می رسد دیگر باور می کنم هم امید و شادی همه کسانی که اهل جشن و سرور و مهمانی اند و شده برای یک روز در سال فریادهای مرده در گلو را رها می کنند که پژواک بلندترینشان را در بالاترین  می شود دید و هم ترنم همیشگی آنها که همه سال و هر روز در این حال و هوا هستند و یاد می دهند و یاد می گیرند و مدرسه ای ساخته اند که هر درس و کلاسش حتی اگر نام نبرد زنده به این آرمان است مانند مدرسه فمینیستی و بخش زنان رادیو زمانه که سرتاسر سال به مهمترین مسائل زنان می پردازد و گاهی بهترین مقاله های مربوط به جنبش ها و فعالان حقوق زن و تاثیر جنسیت بر زبان یا سبک آثار زنانه را در این صفحات خوانده ام . از میان همه این خبرها و اثرها که خوراک یکسال آدم وبگرد می تواند باشد، چشمم را می گیرد خانه ای که نامش هشت مارس است و به گمانم از بهترین و زیباترین گردشگاههاست و هم سالمترین چشم اندازها را نشان می دهد به ویژه که بیش از هر چیز برای من یادآور اولین هشت مارس بعد از انقلاب و روز تظاهرات زنان در اعتراض به اجباری شدن حجاب در ایران است که شاید موجب شکل گیری اولین هسته ی تقابل مفهوم روز مادر و روز زن در ساحت ایدئولوژیکش در ایران اسلامی شد تقابلی که نمی دانم نخست از کدام سو به سوی دیگر تسری پیدا کرد اما هرچه بود مرا که دانش آموزی به ظاهر مؤمن و انقلابی بودم وادار کرد تا آخر همان سال در مدرسه روسری از سر بردارم به هوای مشارکت با همان اندیشه که هنوز شلاق می زند به گرده ی همه زنان در کشورهایی مانند ایران و افغانستان و تاجیکستان که روز زن روز مادر و روز احترام به زن است تنها در چارچوب قداست زده ی همسر و مادر و ندیده گرفتن جنبه ی انسان بودن و زن بودن او فارغ از تخته بند قانونی و عرفی و موجودیت فرعی او در سایه ی وجود مرد و کودک است انگار که بی این دو محلی از اعراب نداشته باشد و خیال می کنم اگر روزی همه آرمانهای اجتماعی و تاریخی فمینیسم هم برآورده شود باز اعاده ی همین یک حیثیت بس است برای زنان جهان که بخواهند روز زن از تقویم پاک کرده نشود و در این راه سهم پدران و برادران و شوهران و همه مردان آزاده ای که پشتیبان این اندیشه هستند و هر روز بر شمارشان افزوده می شود به هیچ رو کمتر نیست از سهم زنان مبارزی که در همین یک سده ی اخیر فهرستی بلندبالا را دربرگرفته از زنان توده کارگر و ستمدیده جهان تا خواص و اندیشمندان شرقی و غربی و به ویژه زنان دانشور و سخنور و شاعر ایرانی تا فعالان حقوق زن امروزی که به جنبشهای مدنی رنگ و بو و نفسی تازه داده اند.

 اعتراض زنان در سال پنجاه و هفت را در این نماهنگ ببینید که گویی یه طعنه فریاد می زنند:

پدر! برادر! شوهر! روز زنت مبارک.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

تا باد چنین بادا

 

 

نمی دانم کدام جدایی تا به حال در دنیا توانسته این همه شادی و جایزه با خود بیاورد که جدایی نادر و سیمین اقای فرهادی برایمان به ارمغان آورده هرچه که برخی سیاسی اش کنند و با آن لاف در بازار مسگران بزنند و یا از سفارشی بودنش بگویند و ساخت و پاخت حکومت با قدرتهای جهانی از اولین برداشت تا فرش قرمز و عده ای دیگر از زد و بند شرکت سونی و تبلیغ جهت دار نیویورک تایمز یا مصلحت اندیشی لابی های ضد اسرائیلش بخوانند و حتا دستاویزی برای حفظ تعادل در شاخ و شانه کشی های هسته ای طرفهای درگیر، هرچه و به هرصورت، اولین اسکار به ثمر رسیده و گل زده ی سینمای ایران است و اولین رونمایی واقعی ایران در دنیای پرآشوب اما جدی سینمای جهان و آنهمه شب بیداری و انتظار و شور و هیجان و شادی واقعی مردم، حتی غیر اصحاب سینما و هنر، درست مثل پیروزی ایران در جام جهانی برای همه ملت حتا غیر فوتبالی ها در آن ایام، مایه ی خوشحالی فراوان است هرچند دیگر دل و دماغ یا میدانی برای ابراز احساسات و جشن و پایکوبی همگانی در کشور نباشد و بهتر از آن وقتی که این شادی با خبر آزادی خانمها رسولی و دوکوهکی و آقای بورقانی کاملتر شد حتی اگر بدانیم مشروط و مصلحتی باشد، باز جای شادباش دارد برای یک آن هم شده گویی مردم دست همدیگر را می گیرند و چشمها را  می بندند انگار که شهابی گذشته باشد از ته دل نیت می کنند تا باد چنین بادا. 

سخنان آقای فرهادی پس از دریافت جایزه به نقل از نوای قلم:

 ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند. و گمان دارم خوشحال‌اند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ى مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ى باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ى فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند.

ویدئوی مراسم در یوتیوب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

یک بازی قدیمی

 

راست گفتی دمدمی است

بیچاره

یکدم می رود هرطرف که دستش را بکشی ببری

توی هر سوراخی که بخواهی

چشم می گذارد

تا بروی و بپوشانی

همه چیز را

از سر سیاه ناسازگاری فطری

تا دست و پای دراز نامهربانی اجباری

روزها و سالها

چشم می بندد و می شمارد

همینجور از یک تا خدا

و اگر بیشتر بخواهی

برعکسش

تا خود صفر

تا خودت بخواهی

منهای قید و شرط

با صدایی که شناخته نمی شود

از کدام جهت می آید و سرک می کشد

همه سوراخ سنبه های شاید را

پی مهربانی تخم جن زده ای

که آخرین لحظه

جرزنی کرده

بیرون دویده

آهسته.

دمدمی است بیچاره

دمی دیگر که طاقتش طاق می شود

تنها

لحن صدایش گرگ می شود

با چشم خون گرفته و دل خالی

زوزه کشان پی هر جک و جانوری

از خرگوش پا به فرار شوخی رندانه

تاموشهای کور و کثیف طفره تقلا

در این کشتزار ملخ زده ای که می گفتیم 

گفتگو

یا نهالستان برکنده ی دوستی مثلا

کدام علاقه چه احترامی؟

هرچند

همه این جانوران بی مقدار 

یک گوشه ی دل گرسنه ی گرگ بیابان را نمی گیرد

زهر دندانش را شاید

لقمه ای هم به بی دست و پایی دیگر برساند بد نیست

یکوقت هم دیدی

خون گرمی و خوشمزگی حین شکار

مارهای زنگی خود به خواب زده ی خونسردی کسی را بیدار کند

بریزد روی دایره دنبک این بازی.

حالا تو چشم بگذار ببینم

تا کی گرگ می مانی.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

فروغ داستان و داستان فروغ

 

 

داستان فروغ است و داستانهایش که از شعرش بسیار گفته اند و از زندگی اش که به باور من همین چند داستانش هم شعر است و هم زندگی  و با همه کوتاهی و کوچکی خوش درخششی داشته و هنوز  دارد اگر چشم برداری از خیابانهای آلوده ی بهمن و نگاه کنی به آسمان خاکستری بی فروغ اینروزها با اینکه گوشها کمتر شنیده ادعای داستان نویسی اش را و چشمها کمتر آز آن جسنه و یافته نشانی از آن هشت داستان کوتاه که شش تای آنها در سال هزار و سیصد و سی و شش در مجله ی فردوسی به چاپ رسید.

معرفی کوتاهی از آنها را به نقل از سایت سخن کوروش می آورم:

  یک: «اندوه فردا»

    «اندوه فردا» داستان عشق دو دلداده است. عشق دو دانشجو با ملیت­های مختلف. یک روز آفتابی در کنار دریاچه با هم آشنا می­شوند و دختر که از شرق آمده، به خاطر مرگ مادرش باید کشوری را که در آن جا تحصیل می­کند، ترک کند و به نزد برادرهای کوچکش برگردد و سرپرستی آن­ها را به عهده بگیرد. «اندوه فردا»، داستانی عاشقانه و عامه پسند است که مناسب علاقه ­مندان داستان­های احساساتی و سانتی مانتال است. نویسنده هم و غم خود را در توصیف جنسی صحنه­های عاشقانه و نمود احساس­های پرشور جوانی گذاشته است. فروغ با تصویرپردازی اتاق مرد و عکس حضرت مریم که در سه جای مختلف داستان به آن اشاره می­کند؛ عشق این دو دلداده را معصومانه و پاک قلمداد می­کند: «سایه­هایشان روی دیوار مقابل افتاده بود و بالاتر از سایه­ها قاب ظریف طلائی حضرت مریم با چشمهای بی­حال و لبخند معصومش این منظره را می­نگریست…» فروغ داستان را از زمان حال آغاز می­کند و برای نشان دادن و توصیف سرگذشت عشق دو جوان، از تمهید «یادآوری گذشته» بهره می­گیرد: «یک روز آفتابی در کنار دریاچه با هم آشنا شده بودند. دختر از شرق آمده بود…» دو شخصیت داستان تیپ هستند و نویسنده از نوع رفتار، کنش و پایگاه اجتماعی خانواده­ آن­ها اطلاع چندانی به خواننده نداده و آن­ها را تخت و یک بعدی نشان داده است و بیشترین تلاش خود را برپایه­ توصیف حالات و ویژگی­های روانی دو شخصیت داستان استوار نموده است. روایت داستان، لطمه­ جبران ناپذیری به ساختار اثر زده است. راوی دانای کل نامحدود، اطلاعاتی را به صورت مستقیم به خواننده انتقال می­دهد.

    دو: «شکست»

    «شکست» داستان عشق دختری سیزده ساله به نام «آسی» ( آسیه) و پسری شانزده ساله است. آسی در اتاق را به روی خودش بسته و روی تخت دراز کشیده و خود را زندانی کرده است و تصمیم گرفته تا خودکشی کند. آسی روزهای دوستی با پسر را به یاد می­آورد و نامه­ پسرک را «برای صدمین بار» می­خواند. پسر از او خواسته تا دیگر رابطه­ای با هم نداشته باشند. پدر دختر آن دو را در بستنی فروشی دیده و به پدر پسر شکایت کرده است. دختر خود را شکست خورده می­بیند. با آمدن خواهر، دختر همه چیز را فراموش می­کند و خود را آماده می­کند تا به اتفاق او به جشن تولدی بروند! «شکست»، داستان عاشقانه دیگری از فروغ است. عشق سال­های جوانی. فروغ عواطف و احساسات دوران نوجوانی و جنبه­های روانی شخصیت دختر را به زیبایی نشان داده است؛ هر چند هم چنان نگاهی جنسی و اروتیک وار به این احساسات دارد. روایت داستان به عهده­ دانای کل محدود به آسی است. داستان پایانی ضعیف دارد. تصمیم آسی برای بیرون آمدن از اتاق و رفتن به جشن تولد، غیرقابل باور و غیرمنطقی است و انگیزه­ او برای فراموش کردن خودکشی نامعلوم است و صرفاً خواست نویسنده است تا پایانی خوش را برای داستان رقم زند.

    سه: «انتها»

    «انتها» داستان به انتها رسیدن یک رابطه­ عاشقانه است. زن و مردی در جاده­­اند و به شهر برمی­گردند. سکوت سنگینی بین آن دو حکم فرماست. زن هنوز تشنه­ عشق است؛ ولی مرد همه چیز را تمام شده می­داند. مرد که دیگری را دوست دارد، حاضر می­شود به حرف­های زن گوش بدهد؛ اما زن سکوت می­کند. از جمله ویژگی­های این داستان، «گفت و گوهای درونی» زن است. او هیچ وقت، آن چه را که می­اندیشد به زبان نمی­آورد؛ حتی زمانی که مرد از او می­خواهد، زن هم چنان سکوت می­کند. راوی داستان، دانای کل است و در این داستان دیگر از نگاه جنسی نویسنده اثری نیست. اظهار نظرهای نویسنده و جانبداری از شخصیت­ها و یا محکوم کردن آن­ها، از ضعف­های آشکار داستان است.

    چهار: «دوست کوچک من»

    در این داستان، زنی ایرانی که در آلمان زندگی می­کند با کودک فلج هشت ساله­ای افغانی در بیمارستان آشنا می­شود. دوستی آن­ها هر روز عمیق­تر می­شود. قلب کودک جراحی می­شود و او پس از عمل می­میرد. یکی از داستان­های فروغ که ساختار قوی و پرداختی حساب شده دارد. داستان از زبان زنی روایت می­شود. اطلاعات به موقع و در جای مناسب به خواننده داده می­شود. طرح داستان، تعلیق مناسبی دارد؛ به گونه­ای که خواننده را تا انتهای داستان با خود همراه می­کند. داستان، از وجوهی «اتوبیوگرافیک» و حدیث نفس گونه برخوردار است و چهره­ فروغ را می­توان در شخصیت زن داستان، دید. راوی در ابتدای داستان کنار پنجره نشسته و سرما و برودت زمستان را در قلبش احساس می­کند و غمگین و افسرده است. همین حال و هوا و فضای ایجاد شده در صحنه، خواننده را با این سئوال روبرو می­کند: چه اتفاقی افتاده و چرا زن در سرمای اندوهی که قلبش را می­فشارد، منجمد شده؟ راوی (زن) با شرح ماجرا و اتفاقاتی که در یک هفته پیش افتاده، با جزئیات به خوانندگان در این باره اطلاعات می­دهد. فروغ در این داستان متاثر از تورات است. شخصت زن داستان در ابتدا و انتهای داستان این جمله از تورات را به یاد می­آورد: «و محبت مانند مرگ، سنگین است.» در این داستان جای پای احساس مادرانه­ فروغ نسبت به کودکان پیداست. فروغ، عشق و محبت و عاطفه­ مادری خود را در وجود شخصیت زن نهاده است.

    پنج: «بی تفاوت»

    دختری پس از یک هفته دوری و قهر، به دیدن پسر مورد علاقه­اش بازگشته است. او برخلاف تصوراتش، با بی تفاوتی و خونسردی پسر روبرو می­شود. داستان «بی تفاوت»، از زبان دختر روایت می­شود. داستان بر پایه­ تصورات و افکار دختر طرح ریزی شده است. افکار، اندیشه­ ها و تصورات دختر با واقعیت و دنیای بیرون از ذهنش تفاوت فراوانی دارد. در این داستان نیز مانند دیگر داستان­های فروغ، رابطه­ عاشقانه به شکست و انتهای خود رسیده است. گویی بین عاشق و معشوق فرسنگ­ها فاصله است. «بی تفاوت»، مناسب علاقه­ مندان داستان­های احساساتی و سانتی مانتال است.

    شش: «کابوس»

    خانواده­ای تهرانی در تابستان به کنار دریا رفته­اند. پرویز کوچولو، پسر خانواده نیمه شب از خواب بیدار می­شود و از نگاه او همخوابه­گی پدر و مادرش دیده می­شود. او فکر می­کند پدر تصمیم به کشتن مادرش گرفته، اما وقتی صبح با لبخند مادر روبرو می­شود؛ از فرط خوشحالی می­گرید و به نظرش می­رسد که سراسر شب گذشته را با کابوس وحشتناکی دست به گریبان بوده است. «کابوس»، داستان توصیف صحنه­های اروتیک و جنسی از زبان راوی است. راوی دانای کل، محدود به پسر بچه است. سیر جریان وقایع در داستان، هیچ گاه متوقف نمی­شود و نویسنده از مستقیم گویی اجتناب کرده است و جای پای او در اثر دیده نمی­شود. داستان طرح داستانی منسجم و حساب شده­ای دارد. ضعف و مشکل داستان در درونمایه آن است. اصولاً نویسنده چه هدفی از نگارش داستان داشته است؟ متاسفانه فرم زیبای داستان در خدمت هیچ بیان و پیامی نیست. مسا له­ای که اغلب فرمالیست­ها در خدمت آنند و جز صورت و فرم به چیز دیگری نمی­اندیشند. سئوالی که همیشه باقی است: «خب که چی؟ چه می­خواهی بگویی و چه رهاوردی برای خواننده داری؟»

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

سیمین سیمین

 

سیمین در فیلم کشف حجاب

کی باورش می شد این دخترک بازیگوش تئاترهای عروسکی کودکانه و دختر جوان خجالتی و سرزنده و همیشه عاشق یا زن خوش خنده و بلا و لجباز تلویزیون و سینمای ایران و سومی مثلث همیشگی و بامزه کلاه قرمزی و پسرخاله، تنها تنها و شوخی شوخی کارهای جدی زیادی کند و جایزه های جدی تری هم بگیرد.

خانم فاطمه معتمدآریا که از همان فیلم هنرپیشه، سیمین خانواده ی سینما و تلویزیون شد یکسال است به گناه برداشتن حجاب و بستن دستبند سبز در جشنواره ی کن اجازه کار در تلویزیون ندارد اما تازه ترین جایزه اش لانگ لوا را از سینماتک فرانسه همین دیروز گرفت و هنگام دریافت آن یکبار دیگر حساب هنرمندان را از سیاستمداران جدا کرد جایزه ای که پیشتر عباس کیارستمی و رخشان بنی اعتماد از ایران موفق به دریافتش شده اند. در مراسم دریافت جایزه لانگ لوا به او گفته شد این جایزه را نه علیه شخص و نظامی خاص که به احترام آزادی به کسی می دهند که اجازه کار در کشورش ندارد.

فاطمه معتمدآریا و همسرش احمد حامد در فیلم "کارگران مشغول کارند"

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

هدیه برای یک عمر چند نسل

 

مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد

حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد

رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوونه خشکید

اما این دل صبورم به غم زمونه خندید

آسمون مست جنونی، آسمون تشنه خونی

آسمون مست گناهی، آسمون چه رو سیاهی

اگه زندگی عذابه، یه حباب روی آبه

من به گریه‌ها می خندم میگم این همش یه خوابه

آسمون تو مرگ عشقو توی یاخته هام نوشتی

این یه غمنامه ی تلخه که تو سر تا پام نوشتی

من به لحظه ی شکستم اگه نزدیک اگه دورم

از ترحم تو بیزار من خودم سنگ صبورم

آسمون تیشه ت شکسته من دیگه رو پام می مونم

منو از تنم بگیری تو ترانه هام می مونم.



بارها و بارها پیش آمده و می آید که ترانه ای می شنوم چه از کارهای قبل از انقلاب و چه بعد از آن و متن قوی یا لطیف ترانه شگفت زده ام می کند و می کشاندم به جستجوی ترانه سرا و به نام هدیه برمی خورم که ترانه سرای اختصاصی صدای اول دلخواهم هایده است در میان همه خوانندگان کوچک و بزرگ پاپ ایران آن نسل و آن روزگار تا هنوز و انواع صداهای این نسل و اینروزها و پیداست که گذشته از صدای بی همتای هایده حس و حال سراینده ی ترانه ها و زیبایی و لطافت و در بسیاری موارد غنای شعری متن ترانه ها هم برای من در این انتخاب بی اثر نبوده و با کمی دقت و جستجو در ترانه ها و صداهای دوست داشته ام در انتخابهای بعدی نیز باز به نام هدیه که برمی خورم از تعجبم کاسته می شود.

در دوره نوجوانی به نام حقیقی او در اطلاعات بانوان برخورد کرده بودم و خبر مرگش پس از سالها مبارزه با سرطان حدود بیست سال پیش باعث تاثر فراوانم شد به ویژه که احساس می کردم دیگر هرگز کسی قادر به سرودن حس و حال هایده نیست و بهتر بگویم دیگر هایده هرگز از حس و حال او برایمان نخواهد خواند و اصولا دیگر بعید است خواننده و ترانه سرایی چنین همذات و همزاد درعالم موسیقی ببینم. باری اینروزها با شنیدن مکرر نامش از رادیو گلها کنجکاو شدم درباره اش بیشتر بخوانم و یک برنامه از شبکه من و تو که برخی ترانه های او را معرفی می کرد از زبان آهنگسازان همکارش ازجمله آقای صادق نوجوکی، سرانجام بر تنبلی ام پیروز شد و رفتم که ببینم خانم لیلا کسری با نام هنری هدیه، این زن ترانه سرا و همیشه شاعر،که بوده و چه کرده که پس از بیست سال که به گفته ی خودش مرگ او را از تنش گرفته اما هنوز در ترانه هایش مانده است.

گفتگوی همکارش خانم هما احسان را با او در آخرین روزهای زندگی اش اینجا ببینید.

اینهم شعری زیبا از او:


زنی است

که در خنده راکد است

و در گریه رشد می کند

و در عزای شبی که می شکند ، جامی

و در عذاب دمی که می گسلد ، برگی

دیدم که بی تو مانده بود

و نام تو را

بر شکسته های ابر غروب حک می کرد

- در آسمان غروبی بی ابر -

و ریشه های اشکی ِ قلبش را

با سکوت دورترین ستاره گره می زد

در شبی که ستاره نداشت.

رونوشت فهرست کارهایش با خوانندگان مختلف را از ویکی پدیا می آورم:

" لیلا کسری با نام هنری هدیه در طی سالهای ترانه سرایی خویش برای بیش از ۶۰ آهنگ گوناگون از خواننده‌های مختلف ترانه سروده‌است. از جمله ترانه‌های لیلا کسری می‌توان به ترانه‌های زیر اشاره کرد:

تکیه بر باد، شیرین شیرین

هراس، صدای زنگوله‌ها، آشتی، سپید و سیاه، گل ناز، سرو ناز

شب، مردتنها، قاصد، غریبه، گریه مستی، کلبه من، قصه عشق


کاکلی، حوا، خلعت، قاصدک، هیچ، خط ساحل، راهبه، سرزمین شب

تو برام همیشه باش، برج بلور، گل‌های انار، رنگین کمان

شب گرد

پریشونی

شاخه نبات، عطربهار، کی میاد

ساقی ساقی، تو خنده هات تو گریه هات

دل غافل، حضرت آدم

سفر (سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه)، چگونه چگونه، نماز، دلم گرفت از آسمون، طناز، صفای اشک (معین)، طنین صلح (اندی) و

  • برای هایده
  • برای مجموعه‌ای از مشهورترین ترانه‌های هایده:

دعای سحر(صدای اذون میاد)، خراباتی، شب عشق، تاریخ عشق، اشاره، شب عید، سیاه چشمون، شوریده سر، دل دیوونه، قصه من، تو که نیستی، یا رب، نرگس شیراز، وای به حالش، شب میخونه، سلام، دستای تو، اسیر تو، آشیونه، باده فروش.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

علیزاده طوسی و آینه اش

 

یکی از اعتیادهای گوناگون من اگر نه هر روز دست کم هر هفته یکبار نگاه کردن در آینه ی پیری به نام علیزاده طوسی است که هر چند روزیک بار از لندن برای دنیای جوان و جاهل می فرستد تا شاید از زحمت خشت زنی بیهوده برای کشف برخی حقیقتها نجاتش دهد. چنین باد.

این هفته نامه اش مطلب بسیار جالبی است درباره دقت خواننده هنگام مطالعه که در این زمانه ی همه چیز فوری ـ که بهتر می دانیم هرچیزی که نیاز داریم قرصش را بیندازیم بالا و خلاص ـ دیگر آهسته آهسته کمیاب و بلکه نایاب شده. نمونه اش را ببینید سایت فرهنگ خوان چطور نوید راه اندازی خبرخوان رادیویی اش را داده:

" اگر پیدا کردن اخبار فرهنگی، در میان انبوه اخبار غیر‌فرهنگی، برایتان کاری کسل‌کننده است.

اگر وقت کافی برای مطالعه اخبار فرهنگی ندارید.

اگر قیمت سکه و دلار حواستان را از دنیای فرهنگ و هنر پرت می‌کند.

و اگر فکر می‌کنید که در دنیای فرهنگ‌ و هنر اتفاق خاصی نمی‌افتد.

هر سه‌شنبه به رادیو فرهنگ‌خوان گوش کنید.

رادیو فرهنگ‌خوان یک برنامه رادیویی است که هر سه‌شنبه در سایت «فرهنگ‌خوان» منتشر می‌شود و شما را حین نوشیدن یک استکان چای قند پهلو، به قول زنده‌یاد «هفتـان»، از «هفت آسمان فرهنگ‌وهنر» مطلع می‌کند.

این برنامه را رضا ساکی از گویندگان توانای رادیو اجرا می‌کند و می‌توانید در طول هفته در صفحه سایت «فرهنگ‌خوان» آن را آنلاین بشنوید یا دانلود کنید. یادتان باشد که بهتر شدن این برنامه نیازمند نظرات و انتقادات شماست، پس آنها را از طریق ایمیلinfo@farhangreader.com با ما درمیان بگذارید."

 البته تبلیغ شنیداری اش بامزه تر است.

شما هم بروید به صفحه فرهنگ و هنر بی بی سی فارسی و  نامه ای از لندن  را بخوانید.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |