تبليغاتX
زن خوب

زن خوب

دوشنبه در دوشنبه

 

امروز دوشنبه ای ها برای تولد ده هزار و یکمین مطلبشان جشن گرفته اند و حق هم دارند نیز بر گردن خیلی ها و منهم که مدتهاست دوشنبه یکی از منابع اصلی خوراک شبانروزی ام و از سایتهای مهم خبری برایم به حساب می آید.

شادی آنها بزرگتر از شادی ناشی از خودارضایی کسانی است که گاهی به هر بهایی می خواهند نگاهها را به خود جلب کنند حتی به قیمت معرکه گیری و شلنگ اندازی و ننه من غریبم و انواع علائم بالینی بیماری خودشیفتگی، این خوشحالی محصول مستقیم کار جدی و گروهی عده ای است که دلشان برای ادبیات و فرهنگ این ملت می تپد و اگر پس از نزدیک به سه سال نشانه های رضایت خود را از رسیدن به هدف یعنی جذب مخاطب آشکار می کنند شایسته ی تحسین و توجه بیشتر خوانندگان هستند و این کار را چندتن از هماوردانشان که درحقیقت همسنگرانشان هستند به خوبی انجام داده اند مانند سایت مد و مه و نواک که اولی فراخوانی دارد برای دوستانی از تبار دوشنبه ای ها و دومی گفتگویی نوشتاری دارد با آنان.

برای دو سال پخته خواری و برخورداری ام از نتایج زحمات و کوششهای جدی و دلسوزانه شان به همه آنها تبریک و خسته نباشید می گویم و سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

تئو آنجلوپولوس و گامی مطمئن برای رفتن

 

Theodoros Angelopoulos

 

بیست سالی گذشته از آن روزها که هنوز در کار تو صف ایستادن و خرید بلیط کارهای خارجی جشنواره تازه کار بودم و شرم داشتم حتی از سماجت و خیرگی و گردن کج کردن چه رسد به قلدری و طلبکاربازی درآوردن که: ادبیات ننه بابای هنر است و معلمهاش باید همه فن حریف باشند تا پاسخگوی نیاز نوجوانان و جوانان میهن اسلامی باشند و اگر ندانم اجانب چی ساخته اند و چه می گویند چطور راهنمایشان باشم و اگر من اینجا نباشم و نبینم چه دارم به آنها بگویم و مگر معلم چقدر حقوق می گیرد و خودم دیدم مثل بلیط اتوبوس بلیط کار خارجی به نورچشمی ها می دهید و صف تماشاگران خانوادگی برخی از این کارها را نشانشان دادن که فقط مرغ و خروسشان را نیاورده اند و بسیار از این شاخ و شانه کشی ها و لغز لطیفه ها بار برادران مدیر کردن و مشتی از این براهین و ادله که یاد گرفتم همیشه یکی پر آستین داشته باشم و جالب اینکه بسیاری اوقات هم جواب می داد و پیش آمد که مثل بلیط اتوبوس و کوپن بلیط فیلم و تئاتر خارجی آنهم نه نیم بها که رایگان دریافت کردم که فقط صدایم ببرد و شرم کنده شود. خلاصه آن سالها تازه کار بودم و نتوانستم بلیط گامهای معلق لک لک را بگیرم که حتی اگر هیچ چیز در باره کارگردان یونانی اش تئو آنجلوپولوس  یا سینمای ایتالیا و به خصوص بازیگران محبوبم ژان مورو و مارچلو ماسترویانی یا کارهای مشترک سینمای فرانسه و ایتالیا هم نمی دانستم باز اسمش به تنهایی بس بود که بعد از جشنواره همچنان آرزو به دل و گوش به زنگ بمانم تا از اولین اکرانش در سینما فرهنگ یا عصرجدید عقب نمانم، بس که نامش خیال انگیز، تصویری و شاعرانه بود و با تمام وجود حس می کردم نمی شود این فیلم را ندیده بمیرم و نمی شود این کار هیچ ربطی به من نداشته باشد اگرچه در آن زمان  به خیلی ها ربطی نداشت چنانکه از دقیقه ده و پانزده فیلم، جمعیت که اغلب خانواده یا زوجهای جوانی بودند که آمده بودند دو سه ساعتی خوش باشند شروع به ترک کردن سالن کردند و با همه حرص خوردنهای من و تعدادی دیگر هر چند دقیقه عده ای با سروصدای بلند شدن و رفتن مزاحم بقیه می شدند به طوری که گردانندگان مجبور شدند چند دقیقه تنفس بدهند و برعکس شب عاشورا چراغها را روشن کردند تا هرکه می خواهد برود برود و پس از آن اقلیت مانده در سالن با حس خانواده ای صمیمی که عصر جمعه درکنار هم پای تلویزیون نشسته، همه در یکی دو ردیف جلو نشستیم و یا خیال راحت تا تهش را چشیدیم و کیفور شدیم و من که یک بار بسم نبود این فیلم جزو آن دسته فیلمهایی شد برایم که هر وقت توانستم در سینما، نمایش ویدئویی یا تلویزیون بارها و بارها آن را تماشا کردم و هنوز هم پایش بیفتد با شوق و هوس اولین تماشا، لحظه لحظه اش را که ازبرشده ام بیشتر با اشک یا لبخند تماشا می کنم. لحظه ای که سناتور سالن را ترک می کند، لحظه ای که تبدیل به آدمی گمنام یا معمولی می شود به خیال خودش اما شاید نمی داند که پناهنده دیگر آدم معمولی نیست آن هم در شهری مرزی که همه جز او منتظر رفتن هستند، لحظات ناامیدی تیم از یافتنش در شهر مرزی، لحظه ای که همسرش او را می شناسد اما نمی یابدش، لحظه ی عقد دو عاشق در دوسوی رودخانه و درواقع در دوسوی مرز، لحظات مکالمه اش با کودک بادبادک باز و آن لحظه ی باشکوه بالارفتن مردان از تیرهای برق به هیئت صدها لک لک و به دنبالش تمرین نمادین خبرنگار برای گذشتن از مرز با گام معلق لک لکی که می تواند بپرد یا هدف گلوله مرزبان قرارگرفته سقوط کند، همه و همه اینها برای من و هرکس دیگر می تواند همه چیز باشد یا نباشد اما هرچه باشد رفتن و دل بریدن است و دیگر دل نبستن و نداشتن است و اگر نشود با گام محکم تصمیم، با تردید و لی لی کنان مثل گامهای لک لک.

اینک آفریننده ی این اودیسه ها و شعرهای زیبا از میان ما رفته و من گمان نمی کنم مردی که چنین گامهای محکمی در هنر برداشته واپسین گامش با همه تصادفی بودن، لرزان بوده باشد مگر درحسرت به تصویر کشیدن گام لرزان دیگر انسان در این پل معلق جهان امروز که نیمه کاره ماند.

اورا به حق شاعر سینما نامیده اند و خودش در اینباره گفته است:

من از تو انتظار ندارم که بفهمی چه چيزی را می‌خواهم با فيلم‌هايم بگويم؛ من از تو انتظار دارم آن‌چه که روح‌ات از فيلم‌هايم می‌گيرد دريابی. درست مثل يک شعر

هنوز چیزهای زیادی در واکنش به مرگش به زبان فارسی نخوانده ام اما همین یک روز ابتدا در سایت دوشنبه به نقل از فیس بوک آقای پرویز جاهد سینماگر و منتقد سینما یادداشت زیبایی را دیدم که خواندنی است:

آنجلو پولوس رفت اما مثل همه بزرگان سینما، شاهکارهایش را برای ما باقی گذاشت. او استاد ترکیب واقعیت و خیال و نوستالژی در سینما بود و فیلم هایش با روح انسان سرو کار داشت و عمیق ترین عواطف بشری را منعکس می کرد. دیگر او نیست تا روایت گر روشنفکران غم زده، پرملال و تنها و سرگشته معاصر باشد که در بدر در دل دالان های تاریک گذشته و تاریخ، به دنبال عشق ها، خاطرات و رویاهای گذشته خود اند. دیگر او نیست که با لانگ تیک های اعجاب انگیز و کورئوگرافی شگفت آور صحنه هایش ما را مسحور کند. او در روزی به درازای ابدیت زیست و جاودانه شد. با ما و در دل ما خواهی بود تا ابد آنجلوپولوس زیبا و نازنین!

 

و پس از آن در سایت زمانه مطلب بسیار خوبی خواندم. گفتگویی با او را هم در همین سایت می توانید بخوانید.

این هم گزارش گاردین در باره ی این کارگردان.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

گل شیفته

صدای مادربزرگ هنوز توی گوشم است که بعد از ناهار بچه های شرٌ خانه را صدا می کرد و مثل اینکه بخواهد رازی را آشکار کند درگوششان می گفت  "برو بخواب بیدار که شدی می برمت عروس تماشا یا تماشای دسته یا تعزیه یا سیزده به در می ریم تماشا" و من که پیش از مدرسه، مکتب رفته بودم و قرآن خوانده بودم، خیال می کردم آنقدر عربی می دانم که بفهمم رأس الاسد می شود سرشیر، داشتم از فضولی کهیر می زدم که بفهمم چرا ننجانم تماشا را که از مشی عربی و به معنای رفتن است در این جمله ها به کار می برد که بیشتر مفهوم نگاه کردن و گردش و سرگرمی دارد تا وفتی که در ادبیات خواندم

خیام هم فرموده :

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

و نظامی هم:

تماشا طلب کرد و شادی نمود

و

در او نیک و بد را تماشا کنم

و سعدی:

من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم

نکند میل دل من به تماشای چمن / که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست

و حافظ عزیز:

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

یا

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

زیباتر از همه تماشاخانه ی حافظ:

حلقه ی زلفش تماشاخانه ی باد صباست

و مولوی که در تماشا دستی بلند دارد و آدم را خیالاتی می کند:

چو تو در آینه دیدی رخ خود/ از آن خوشتر کجا باشد تماشا

و تماشا رفتن:

دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل

و نظاره و تماشا را با هم به معنای تماشاشونده یا فرآیند تماشا:

ما را همه مست و کف زنان کن/ و آنگاه نظاره کن تماشا

خلاصه فهمیدم برخی بزرگترهای دیگر جز ننجونم هم بیشتر از من تماشا سرشان می شود و عقیده دارند بسیاری کسان و چیزها تماشایی اند و برخی جاها تماشاگاه و تماشاخانه است درست به واسطه ی همان کسان و چیزها که امروز دیگر شاید نام همگانی هنر را بر آن بتوان گذاشت، هنر و هر فنی که هنری شود تماشا می شود و بیشتر وقتها ظرفش هم هرچه باشد تماشایی است و شاید گاهی بیش از مظروف که شاید خاستگاه شهرت هنرمند و هر حرفه ای دیگر باشد و البته درجه اشتیاق مردم یا درستتر بگویم شهوت این تماشا درست مانند هر شهوت دیگری در آدمها و لحظات و محیطهای گوناگون، گوناگون است. به هر دلیل چه آن هدف طبیعی لذت بردن از زیبایی و چه سرگرمی و وقت گذرانی و سرک کشیدن در زندگی اهل هنر باشد و در اصل چه اهل هنر باشیم چه اهل نظر یا اهل بخیه یا داروغه ی محل یا مبتلا به هر نوع جانور و بیماری فردی یا گروهی دیگر، به هرحال تجربه و تاریخ و سابقه و لاحقه ی ما نشان می دهد ما هنوز، به معنای پیچیده ی کلمه، ملت اهل تماشایی هستیم و گذار از سنت به مدرنیته و مجهز شدن به همه ابزارهای مدنیت و حتی اعتیاد به جهان مجازی و رسانه، کمترین تغییری در این ویژگی ما ایجاد نکرده که هیچ، چشم و گوش و زبان و همه جاهای نه بدترمان را هم به آخرین ابزارهای تماشا مسلح کرده و حالا از هر کوچه محلی که باشیم و هرجا عروسی و عزایی باشد یا خری داغ کنند و زنجیری پاره کنند و هرجا گلگشت و تماشاخانه ای باشد، خبرش به ما می رسد و از آن سر دنیا و با شکستن فاصله ی صدها دریا و کوه و دره و دیوار نکن و نباید و به ما چه و هزار سد فیلترینگ هم شده، خود را می رسانیم روی پشت بام و کوچه باغ مردم که ببینیم و یکوقت عقب نمانیم که زاغ سیاه چوب بزنیم و وقت بگذرانیم و غیبت کنیم و ایراد بگیریم و قضاوت کنیم و هرکار دیگری که ارضایمان کند از دیدن و گرفتن و زدن و دریدن و هر فعل منتهی به َن دیگر.

حالا خانم گلشیفته فراهانی تماشا شده است و تن مانند برگ گلش تماشاخانه ای است که مورد هجوم تماشاچیان است از دسته گل و بوس و سوت بلبلی و حرکتهای دیگر تا عربده و فحش و ناسزا و هوکردن و ضرب و شتم و اخراج و طرد و تبعید از صحنه ی نمایش و کار و زندگی. حالا عکس و نام هنری اش تماشاگاهی است که مثل محیط زیست دچار نحسی سیزده، همه تماشاروان دسته دسته تماشاکنان می آیند و آتششان را می افروزند و کباب و کاهو سکنجبینشان را می خورند و با دود و دم و پسماندشان سبزه و گل و آب روان را آلوده می کنند و می روند و تماشا می ماند و آسیبی که خورده و بهاری که لگدمال شده. بی خبر از اینکه از اینهمه معرکه های برآمده از ستم و نادانی ناگزیر و ناگریز تماشا که کم نداشته و کم نیامده سرش، سرانجام بهار می ماند و تماشاگه خیالش برای هرانسانی که شیفته ی گل روی تماشا باشد و اگرچه خانم فراهانی هم مانند همه ی انسانها آزاد است که تماشاچی باشد یا تماشایی یا اهل تماشا باز نمی دانم چرا این دو بیت حافظ و عراقی از ذهنم بیرون نمی رود: 

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت / به تماشای تو آشوب قیامت برخاست.

این تماشا چو بنگری گویی / لیس فی الدار غیره دیار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

این جایزه مال فربانیان نقض حقوق بشر در ایران است

 

گفتگو با خانم امینی پس از دریافت جایزه اکسفام نویب در رادیوزمانه:

http://www.radiozamaneh.com/culture/khaak/2012/01/21/10249

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

برنده

 

از برنده شدن فیلم ایرانی جدایی نادر از سیمین هم خوشحالم و مانند بیشتر شما از دیدن فیلم و گفتن درباره اش خسته نمی شوم. نیز به آقای فرهادی و بازیگران و دیگر عوامل و به انتخاب خود کارگردان بیش از همه به مردم ایران تبریک می گویم و می دانم که مردم هم قدر او و کارش را دانسته اند اما اینجا سخن از جایزه ای دیگر است برای  برنده ای دیگر که پیشتر هم از او نوشته ام:

جایزه مشترک انجمن جهانی قلم و آکسفام نويب به آسيه امينی تعلق گرفت

دوشنبه, 10/26/1390 - 17:30
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ

آسيه امينی، روزنامه‌نگار، شاعر، وبلاگ‌نويس، موفق به دريافت جايزه مشترک آکسفام نويب و انجمن جهانی قلم (پن) شد.

به گزارش نهاد مدنی آکسفام نويب (Oxfam Novib) اين جايزه قرار است روز پنج‌شنبه ۱۹ ژانويه طی مراسمی توسط ليونل فير (Lionel Veer)، سفير حقوق بشر هلند به آسيه امينی اعطا شود.

اين مراسم در سالن تئاتر اسپويی شهر لاهه هلند و در جريان برگزاری جشنواره شب‌های زمستانی نويسندگان که تا روز يکشنبه ۲۲ ژانويه ادامه خواهد داشت، برگزار خواهد شد.

اين جايزه هر سال به نويسندگان يا روزنامه‌نگارانی اهدا می‌شود که مورد آزار و اذيت قرار گرفته و يا به‌خاطر نوشته‌های‌شان مجبور به ترک کشور خود شده‌اند.

آکسفام نويب، نهادی مدنی است که در راه توسعه و استقلال در جهان تلاش می‌کند و در سال ۱۹۵۶ بنيان گذاشته شده است

آکسفام نويب در اطلاعيه خود آورده است: "آسيه امينی، فعال حقوق زنان در سال ۲۰۰۷ ميلادی پس از پنج روز حبس در زندان اوين به‌دليل اعتراض به بازداشت يکی از فعالان همکار خود، مجبور به ترک ايران شد. از آن زمان او در نروژ و در تبعيد زندگی می‌کند و همچنان به نوشتن شعر، روزنامه‌نگاری و صحبت عليه بی‌عدالتی ادامه می‌دهد. او همچنين در «کمپين قانون بی‌سنگسار» در ايران فعاليت می‌کرد و به جمع‌آوری گزارش از موارد سنگسار در اين کشور می‌پرداخت."

آسیه امینی که در سال ۲۰۰۹ جایزه معتبر "هلمن همت" را به‌خاطر فعاليت‌هایش عليه سنگسار به‌دست آورد، به تازگی در نروژ دومين دفتر شعر خود را به دو زبان و با عنوان "به خواب من با تفنگ نیا" منتشر نمود. (در همين رابطه گفت‌وگوی زمانه با آسيه امينی را بخوانيد)

در مراسم اهدای جايزه به آسيه امينی افزون بر وی نويسندگان زنی از اندونزی و ترکيه در مورد حقوق زنان و جنسيت سخنرانی خواهند کرد.

همچنين قادر عبدالله، نويسنده ايرانی‌تبار ساکن هلند که در ميان هلندی‌زبانان چهره مطرح ادبی به‌شمار می‌رود نيز در پايان اين مراسم سخنانی ايراد خواهد کرد.

آکسفام نويب با همکاری انجمن جهانی قلم که در آن نويسندگان، شاعران و پژوهشگران عضو هستند اين جايزه سالانه را به‌منظور کمک به نويسندگان تحت فشار اهدا می‌کند.

هر سال پنج جايزه به نويسندگان و روزنامه‌نگاران داده می‌شود که در اين ميان برنده اصلی در مراسم اهدای جايزه به هلند دعوت می‌شود.

اين جايزه پيش از اين به نويسندگانی چون هرانت دينک (Hrant Dink) از ترکيه؛ آن پوليتکووسکايا (Ann Politkovskaïa) و دوئونگ تو هوئونگ (Duong Thu Huong) تعلق گرفته است.

سال گذشته سينماگر روس آندری نکراسوف (Andreï Nekrassov) اين جايزه را به‌دست آورده بود.

شهر لاهه از آن‌جا که شهر بين‌المللی عدالت، صلح و امنيت به‌شمار می‌رود محل اهدای اين جايزه تعيين شده است.

آکسفام نويب، نهادی مدنی است که در راه توسعه و استقلال در جهان تلاش می‌کند و در سال ۱۹۵۶ بنيان گذاشته شده است.

 

http://www.radiozamaneh.com/news/iran/2012/01/16/10118

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

دیگری

 

" بسیار قصه ها که به پایان رسید و باز

غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست

اما هنوز در تک این شام می پرد

پرسان و پی کننده ی هر قصه از نخست

دل دل زنان ستاره ی خونین شامگاه

در ابر می چکید

سیمرغ ابرها

می رفت تا بمیرد در آشیان شب

پهلوشکافته سهراب

روی خاک

می سوخت می گداخت... "

هفته ای که گذشت ذهنم پیوسته درگیر "یکی داستان بود پرآب چشم" به نام  ایرانیان و پارادوکس مواجهه با بیگانه که در رادیو زمانه خواندم و چیزهایی از تجربیات شخصی خودم یادداشت و اینجا ذخیره کردم که در پست تازه از آن استفاده کنم که نظرم عوض شد با دوباره دیدن بخشهایی ازنمایش مهره سرخ کار سیاوش یادگاری که آمیزه ای از جنبه های گوناگون چندین شاهکار ادبیات و هنر و تکنیک است، از منظومه ی حماسی رستم و سهراب به روایت فردوسی و شعر تراژیک مهره ی سرخ زنده یاد سیاوش کسرایی و نقالی خانم فاطمه حبیبی زاد معروف به گردآفرید و بازی و رقص بالرینهای کارکشنه و معروف در نقشهای رستم و تهمینه و سهراب و گردآفرید و تنها بازیگر غیر ایرانی خانم ماریام پرتز در نقش تهمینه، انگار نماد دلفریبی بیگانه که از پیوندش با رستم ابرمرد و قهرمان فرهنگ خودی، سهراب زاده می شود که میوه ی عشق و نماد زیبایی و توانایی و دلیری و راستی و درستی و شاید درست به همین دلایل قربانی بیگناه جهل و غرور و خشونت طبیعی برآمده از زمینه و زمانه ی نامساعد است، تیزبینی و دانایی دست اندرکاران نمایش در انتخاب و جاگذاری هر یک از بازیگران برای ایفای هر نقش از یکسو و پیشینه ی ارثی و اکتسابی و کوششهای از دل و جان هر کاراکتر برای درونی و بیرونی کردن شخصیت، انگار جریانی پرخروش و آمیخته است از خودآگاه و ناخودآگاه تاریخی و اقلیمی هر هنرمند، نمونه اش نقش آفرینی افشین مفید فرزند زنده یاد بیژن مفید در نقش رستم.

جای بسی خوشحالی است که این نمایش در روزگار غربت مجموعه ی عوامل و بیگانگی اصل موضوع در جامعه ی امروز داخل و خارج ایران و در موقعیت رواج انواع سیاستها و موضع گیری های یک بام و دوهوای ایده ی افراطی یا تفریطی ایران گرایی و جهان وطنی و ستیزه ی روزافزون بر سر ما و آنها به هرحال واکنش مثبت بینندگان نمایش و سپس بازدیدکنندگان ویدئوی آن را برانگیخته است که خود نشان از پیروزی همه عوامل و دستیابی شان به هدف یا اهداف مشترک و حتی متفاوت دارد.

آنچه بیش از همه و پیش از هر چیز دیگر نظر مرا در این نمایش جلب می کند همان قصه ی پرغصه ی مواجهه با بیگانه و شکلهای گوناگون واکنش هر فرد یا گروه در برابر آن است و این پرسش و پاسخ سرنوشت ساز:

خود با دیگری چه خواهد کرد؟

شیفته ی دیگری خواهد شد و از زیبایی هایش لذت خواهد برد و چیزی از خود در او می گذارد و می گذرد ؟

از این مواجهه شرم خواهد داشت؟

با او به رقابت و زورآزمایی خواهد پرداخت؟

او را طعمه و دستاویزی برای انتقام گرفتن از خودی خواهد کرد؟

با او می جنگد و به گناه دیگری بودن ریشه اش را از تن و جان و زمین و زمان خواهد کند و هرچه حس خودی و مهر است در دل خواهد کشت و پس از ازدست دادنش انگشت حسرت خواهد گزید؟

و یا...و یا... و یا...؟

فردوسی بزرگ همه ی این واکنشهای گونه گون را هزار سال پیشتر در این منظومه برای ما فراهم آورده و صد نشانه از این پارادوکسهای مواجهه این ملت با بیگانه به دست داده و پیرو او، سیاوش کسرایی و شاهرخ یادگاری و شخصیتهایش در این نمایش زیباترین و تلخترین نتیجه را برای ما در سکانس پایانی سوگ تهمینه و افسوس رستم بر جنازه ی سهراب به تصویر کشیده اند چنانکه حتی :

" دل نازک از رستم آید به خشم."

و به گفته ی کسرایی از قول فردوسی :

" گر نیک اگر که بد...

شهنامه ی شما و نسبنامه ی شماست...

باشد که عاقبت

در ساحل سلامت

صاحبدل بر او بگشاید بندری

تا بار خود فرو نهد آنجا کند قرار

سهراب...

چون مهره ای نشسته به بازوی آسمان

خورشید سرخ فام."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

دوباره می خندیم

 

می خندیم

به نوازش چشم حادثه دیده 

که هنوز

تشنه ی یک گل نم باران است

در نگاهی که

سالها

از او گرفته شده

خنده کم دارد

تب این دست

برای دست درازی که

رویش عرق کرده

از رفتن یک عمر 

می خندی

به حافظه ای شیطانی

که پررنگترین اخگر آن گونه را درآورده

شوخی شوخی

از زیر برف و خاکستر اینهمه سال

و آشکارا دیده

پرواز انقلابی بال ابرو را

از زیر توری عمر

چطور خنده ندارد

رفتن و برگشتن

تا چین گوشه ی لبها و خنده ی چشم

که مثل روزگار جوانی

روی دره ی پهن بلاتکلیفی

تاب کشت کرده

آنقدر که

از زیر زبان خودت بکشد

بوسه ی یواشکی لبها را

با دو بخش سلام

دو بار می خندیم

دوباره می خندیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نامه ی کاغذی 3

 

 هرچه پیش برویم به هدف این موضوع و هسته ی این بمب نزدیکتر می شویم و اینک رسیده ایم به مرکز سوزان این انفجار کاغذی یعنی نامه های سرگشاده ی مبارزان و فعالان حقوق بشر و منتقدان  و حتی صاحب منصبان سابق و فرزندان معترض برخی مسئولان به رهبر که به دعوت  محمد نوری زاد و پافشاری اش در این راه آغاز شد و با همه گونه گونی خطابها و اهداف و زبانها در بیان یک درد مشترک با همه عظمتش نام نوری زاد  را بر تارک خود دارد. اینروزها سیل رهروان خوانده و ناخوانده ی راهش برچسب داغترین را در بالاترین ازآن خود کرده اند. در دیگر خبرگزاری ها و سایتها نیز و حتی در میان برخی موافقان حکومت واکنشها قابل توجه است و این موج انگار می رود که به نوع دیگری از جنبش اعتراضی بدل شود و لابد کم فایده تر وکم بیننده تر از راهپیمایی سکوت نیست و نخواهد بود.

دلم می خواست بخشی از هر نامه را اینجا می گذاشتم اما دیدم که بالاترین این کار را کرده و از سوی دیگر هر کدام از این نوشته ها مثل هر متن دیگری به مثابه موجودی زنده و کامل است که روا نیست تکه تکه اش کنم و ناقص نشانتان دهم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نامه ی کاغذی 2

 

باید می نوشتم که هدفم از طرح موضوع نامه در این صفحه نامه های مهمی است که تک و توک از سالهای دهه شصت و به فروانی این روزها بیشتر خارج از فضای مجازی زاده می شود و اگرچه اینترنت هم راهی برای انتشار یا گسترش دامنه ی نشرش باشد باز نمی توان به خاستگاه غیرالکترونیک آن بی توجه ماند مانند

نامه های زندان

 عنوان مطلبی که رونوشتی از آن را از رادیو زمانه گرفته ام و اینجا می گذارم:

 

 

منیره برادران

منیره برادران - از اسناد زندان‌نگاری بعد از ۲۲ خرداد، نامه‌هایی هستند پیرامون زندان و وضعیت زندانی‌ها و اعتراض به وضعیت موجود. این نامه‌ها عموماً مخاطب معینی ندارند و حتی برخی هم که خطاب به مقامات حکومتی و یا خامنه‌ای نوشته شده‌اند، هدفشان بیشتر توجه دادن افکار عمومی است.

سعید ملک‌پور در نامه‌ای از زندان، دستگیری و بازجویی‌اش را شرح می‌دهد:

"اکثر اوقات شکنجه‌ها به صورت گروهی انجام می‌گرفت و در حالی که چشم‌بند و دست‌بند داشتم چند نفر با کابل، چماق، مشت و لگد و گاهی شلاق ضرباتی به سر و گردن و سایر اعضای بدنم می‌زدند. این کار‌ها به منظور وادار ساختن من به نوشتن آنچه توسط بازجویان دیکته می‌شد و اجبار به بازی کردن نقش در مقابل دوربین طبق سناریو دلخواه و نوشته شده توسط آنان می‌بود. گاهی شکنجه‌ها توأم با شوک الکتریکی بود که بسیار دردناک بوده و تا چند لحظه پس از آن امکان حرکت نداشتم. یک‌بار در اواخر مهرماه ۱۳۸۷ هم مرا در حالی‌که چشم‌بند به چشم داشتم برهنه کرده و تهدید به استعمال بطری آب کردند."

و در نامه عاطفه نبوی از اوین، پاییز ١٣٨٨ می‌خوانیم:

"اینجا زمانی غمگین، مبهوتی که سهیلا قدیری در اوج ناباوری اعدام می‌شود و صبح روز اعدام همه آرام و بی‌صدا، با موهای ژولیده و چشم‌های ورم‌کرده و هر از گاهی سیاه از ریمل‌ها و خط چشم‌های ریخته شده و سیگارهای پیاپی، بی‌خنده و شوخی و دعوا می‌ایستند تا شمرده شوند و سرمای صبح پائیز استخوان‌سوز می‌شود. زمانی که ترس را در چشمان زیر حکمی‌هایی می‌بینی که در روزمرگی زندان آنچه را که انتظارشان را می‌کشید فراموش کرده بودند. و زمانی شادمانه می‌خندی که زنان و دختران شاد و لوده در جشن دهمین روز تولد کودکی که مادرش مظنون به قتل است می‌رقصند و ترانه‌های کوچه بازاری می‌خوانند! و یا قصاصی از بند رسته‌ای که به هیأت مردگان با رضایت شاکی از پای چوبه دار و گویی از سرزمین مرگ بازگشته و با سلام و صلوات و در میان اشک‌ها و آغوش‌ها به بند باز می‌گردانند!"

عاطفه نبوی - صبح روز اعدام همه آرام و بی‌صدا، با موهای ژولیده و چشم‌های ورم‌کرده و هر از گاهی سیاه از ریمل‌ها و خط چشم‌های ریخته شده و سیگارهای پیاپی، بی‌خنده و شوخی و دعوا می‌ایستند تا شمرده شوند

شبنم مدد‌زاده در نامه‌اش ماجرای دادگاه رفتن خود و برادرش را توضیح می‌دهد:

"دادگاه با حضور نماینده دادستان و بازجوهای اطلاعات برگزار می‌شود. کیفرخواست خوانده می‌شود. اتهامات محاربه و تبلیغ علیه نظام... در مقابل این اتهامات اجازه دفاع از ما سلب می‌شود. در مقابل دفاعیات فرزاد که من در مراحل بازجویی شکنجه شدم، مرا مورد ضرب وشتم قرار دادند، قاضی آثار شکنجه را می‌خواهد! و این در حالی است که یک سال از بازداشت ما می‌گذرد. در طول یک سال هر زخمی التیام می‌یابد الا زخم روح! اما کیست که آن را بشنود یا ببیند؟! در مقابل اعتراض ما قاضی جواب داد مشت و لگد که شکنجه محسوب نمی‌شود. دروغ می‌گویید! شما منافق‌ها همه اینطوری هستید! این چنین بود که قاضی، قضاوت نکرده رأی صادر می‌کرد و این به یقین‌ات می‌رساند که در وجدان قاضی تنها تصویری از دغدغه عدالت کشیده شده است. بازجو‌ها هم در عین نمایش قدرت نه تنها از جانب خود بلکه از جانب تمامی همکارانشان ادعا کردند که هیچگونه شکنجه و هیچ ضرب وشتمی در بازداشتگاه صورت نمی‌گیرد... داگاه تمام می‌شود و قاضی اعلام می‌کند که تا هفته آینده حکم صادر می‌شود. می‌دانیم همه چیز از پیش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه‌ معلوم فرو خواهد افتاد. تنها چیزی که راضیمان می‌کند این است که بالاخره بعد از یک سال دادگاه تشکیل شد."

نامه‌های اعدام‌شدگان

نامه‌های فرزاد کمانگر از زندان مانند زندگی او در تاریخ ماندگار می‌مانند. او آموزگار، فعال سیاسی و اهل قلم بود. نامه‌های او زبان ادبی و شعرگونه دارند و سرشار از جلوه‌های طبیعت‌اند. او حتی در نامیدن مخاطبش از طبیعت و اسطوره بهره می‌گیرد.

"به ققنوس‌های دیار ما - نازنینم سلام، روز زن است،‌‌ همان روزی که همیشه خدا منتظرش هستم. در این روز به جای دستان مهربان تو، شاخه گل نرگسم را آراسته خیال پریشان‌تر از گیسوانت می‌نمایم. دو سال است که دستانم نه رنگ بنفشه به خود دیده است و نه عطر گل یاس (...) نازنینم نه صدای آوازم را می‌شنوی و نه می‌توانم شمعی برایت روشن نمایم، اینجا ارباب «دیوار‌ها» شمع‌ها را نیز به زنجیر می‌کشد شاعر هم نیستم تا به مانند آن پیر عاشق به کالبد باد، روح عشق بدمم تا نوازشگر جامه تنت باشد..."

جایی خطاب به دانش آموزانش در روستاهای کردستان می‌نویسد:

"بچه‌ها سلام، - دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی می‌سرایم، هر روز به جای شما به خورشید روز به خیر می‌گویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار می‌شوم، با شما می‌خندم و با شما می‌خوابم. گاهی چیزی شبیه دلتنگی همه وجودم را می‌گیرد. رفیق، هم‌بازی و معلم دوران کودکیتان/ زندان رجایی شهر کرج/۹/۱۲/۱٣٨۶"

خدیجه مقدم: دلم می‌خواهد همه مردم بدانند که شیرین علم هولی را که دیروز ١٩ اردیبهشت ٨٨ اعدام کردند، بی‌گناه بود. (عکس: شیرین علم هولی)

و جایی به معلمان دربند می‌نویسد:

"این روز‌ها نیازی نیست برای سرودن یک شعر دور دنیا راه بیفتی تا ببینی کجا قلبت به درد می‌آید یا کجا تراوش قلم به فریادت می‌رسد، برای گرفتن یک عکس دیگر نیازی به سرک کشیدن به فلان نقطه بحران‌زده دنیا نیست، برای خواندن یک آواز یا ساختن یک آهنگ نیاز به لمس درد و رنج مردم فلسطین و عراق و افغانستان نیست، نت و ضرب آهنگت را می‌توانی با ضربان قلب مادران نگران این شهر هماهنگ کنی، صدای سنج و طبل آن را همراه با فرود آمدن «چوب الف» بر سر و گرده این مردم هم وزن کنی.... این روز‌ها هوای تموز ناجوانمرده خزانی شده، حکایت بیابان کردن جنگل است، می‌توان همه چیز را دید حتا اگر «تلویزیون کور باشد»، می‌توان همه چیز را شنید حتا اگر «رادیو هم کر باشد»، می‌توان ناخوانده‌ها و نانوشته‌ها را از لای سطور سیاه روزنامه فهمید حتا اگر «روزنامه هم لال شده باشد»، می‌توان همه چیز را لمس و درک کرد حتا اگر پیرامونت را دیوارهایی به بلندا و ضخامت اوین فرا گرفته باشد... این روز‌ها دیگر تنها در کوچه پس‌کوچه‌های شهرمان پرسه نمی‌زنم. دلم در میدان هفت تیر و انقلاب و جمهوری می‌تپد، در دستم شاخه گلی است تا به مادران داغدار این شهر نثار کنم./ زندان اوین، ۱۴ آذر ۱۳۸۸"

و فرهاد وکیلی، زندانی کرد دیگر در اوین می‌نویسد:

"یاد اولین روزهای انتقالم به ۲۰۹ را زنده می‌کرد. زمانی که پس از تحمل سخت‌ترین اعمال غیر انسانی اداره اطلاعات در سنندج برای تشدید فشار به اینجا منتقل شدم. با افرادی به عنوان کار‌شناس روبه‌رو شده و آنان پرونده پرافتخار خود را که حکایت از سال‌ها بازجویی‌هایشان بود را برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر برای من تعریف کرده تا من باور کنم در این مکان هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی را برای خود نگه دارد... روز‌ها و هفته‌ها و ماه‌ها تحمل سلول انفرادی، فشار همیشگی بازجویی و بی‌خبری از خانواده و دنیای بیرون از زندان فرصتی را برایم خلق کرد تا بتوانم بر خود و آنچه ایده‌آل وآرمانم بود فکر کنم. من باور کرده‌ام که گاهی اوقات سکوت تأثیری را خواهد داشت که بسیاری از میتینگ‌ها وتجمع‌ها و تحریر مقالات احساسی نمی‌توانند آن‌گونه تأثیری را داشته باشند. در طول مدت زندان بار‌ها خواستم بنویسم و بار‌ها نوشتم. ابتدا نوشتن سخت بود و در ‌‌نهایت از آنچه که صفحه کاغذ را سیاه کرده بود، احساس رضایت نمی‌شد. همیشه می‌دانستم در این نوشتن‌ها چیزی کم است آن هم یک مورد بسیار اساسی بود. من باید به آنچه می‌گفتم و می‌نوشتم خود ایمان داشته باشم که در غیر این‌صورت خود را فردی سست‌عنصر و خائن به تمامی ارزش‌ها می‌دانستم."

بهمن احمدی امویی:"می‌گویند زندان اوین در دهه چهل شمسی ساخته شده است. و ما، یعنی تمام ساکنان گذشته و حال این زندان، انگار با هم در یک زمان در آن بوده‌ایم، هر گوشه‌اش یاد و خاطره‌ای باید نهفته باشد. می‌نشینم و روی آجرهای سردش دست می‌کشم. شاید چیزی احساس کنم."

از شیرین علم هولی دو نامه در دست است. نامه اول شرح شکنجه و فشار‌ها است و نامه دوم دادخواستی است علیه بی‌عدالتی‌هایی که بر او رفته است. این نامه‌ها سندی است مهم بر جنایت‌های جمهوری اسلامی و نیز نشان مقاومت او:

"من در اردیبهشت ١٣۶٧ در تهران توسط تعدادی از مأموران نظامی و لباس شخصی دستگیر شدم و مستقیماً به مقر سپاه منتقل شدم. به محض ورود و پیش از هر گونه سؤال و جوابی، شروع به کتک زدن من کردند. من در مجموع ٢۵ روز در سپاه ماندم. ٢٢ روز آن را در اعتصاب غذا به سر بردم و تمام آن مدت متحمل انواع شکنجه‌های جسمی و روحی شدم. بازجو‌ها مرد بودند و من با دستبند به تخت بسته شده بودم. آن‌ها با باتوم برقی، کابل، مشت و لگد به سر و صورت و اعضای بدنم و کف پا‌هایم می‌کوبیدند. من حتا در آن زمان به راحتی نمی‌توانستم فارسی را بفهمم و صحبت کنم. زمانی که سؤال‌‌هایشان بی‌جواب می‌ماند، باز مرا به باد کتک می‌گرفتند تا از هوش می‌رفتم. صدای اذان که می‌آمد برای نماز می‌رفتند و تا زمان بازگشتشان به من فرصت می‌دادند به قول خودشان فکر‌هایم را بکنم و زمانی که بازمی‌گشتند، دوباره کتک، بی‌هوشی، آب یخ و ... /شیرین علم هولی، بند نسوان اوین، ٢٨/١٠/١٣٨٨"

و در نامه دوم به تاریخ ١٣ اردیبهشت ١٣٨٩، پنج روز قبل از اعدام می‌نویسد:

"دوران زندانیم وارد سه سالگی خود شده است، یعنی سه سال زندگی زجرآور پشت میله‌های زندان اوین، که دو سال از آن دوران زندان را بلاتکلیف بدون وکیل و بدون وجود داشتن حکمی مبنی بر قرار بازداشتم گذراندم. به من می‌گویند بیا و کرد بودنت را انکار کن، پس می‌گویم: اگر چنین کنم خودم را انکار کرده‌ام"

فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی، علی حیدریان، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان در روز ۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۸۹ اعدام شدند.

خبر اعدام آن‌ها خیلی‌ها را در ماتم برد. در کردستان مراسم بزرگداشت برای آن‌ها برگزار شد، به یاد فرزاد کمانگر روز ۱۹ اردیبهشت روز معلم آزاده نام گرفت و نوشته‌های زیادی درباره او منتشر شد. کسانی که در زندان اوین با شیرین علم هولی هم‌بند و هم‌سلول بودند، در رثای او و از خاطراتشان با او نوشتند. سیلوا هارطونیان شیرین را فرشته نگهبان نامید.

خدیجه مقدم نوشت: "دلم می‌خواهد همه مردم بدانند که شیرین علم هولی را که دیروز ١٩ اردیبهشت ٨٨ اعدام کردند، بی‌گناه بود... شیرین را از نزدیک شناخته بودمش. با هم همسفره شدیم و هر روز در حیاط زندان همراه هم قدم زدیم، درد دل کردیم، بحث کردیم، با هم آواز خواندیم، خندیدم، گریه کردیم و به هم امید دادیم که دنیا اینجور نمی‌ماند، دنیا تغییر خواهد کرد زندگی ما هم تغییر خواهد کرد."

و نگین شیخ الاسلامی: "از تیر ماه، هنوز یک ماه از دستگیریم نگذشته بود که شیرین را به بند من آوردند، فقط پوست و استخوان بود. از بس شکنجه شده بود نای حرف زدن هم نداشت. ریه‌هاش خونریزی کرده بود، مرتب دوچار شوک می‌شد... در حیاط بند، در میان لباس‌های شسته‌شده‌ سیلوا بر روی طناب، صلیبی را که خود آن را درست کرده بود، به یادگار برای سیلوا بر جای گذاشت. او به سیلوا نشان داد در کشوری که اقلیت‌ها را نادیده می‌گیرند و در میان زندانی که زندانبانان آن سیلوا و مهوش و فریبا را نجس می‌دانند و به عقایدشان بی‌حرمتی می‌کنند، او از میان سلول‌های آهنی و دیوارهای خاکستری هدیه‌‌ای از صلیب برای او به یادگار می‌آورد."

به رغم دستگیری‌های وسیع بعد از ٢٢ خرداد ۸۸، هنوز اما، نوشته‌هایی که جنبه خاطره‌نویسی داشته باشند، از زندان این دوره بسیار اندک است. سایه زندان در بیرون از زندان هم حی و حاضر است و بی‌انتها. زندان مخوف و مخوف‌تر‌ شده است.‌گاه انسان قادر نیست درد و سوزش زخمی را که هنوز باز و ترمیم نیافته است، توصیف کند. شاید زمان لازم است تا کسانی که این دوره سیاه را از سرگذرانده‌اند و کسانی که هنوز در زندان هستند با احکام حبس‌های طولانی، بتوانند از تجربه‌های پردردشان بنویسند.

در بین اندک زندان‌نگاری‌های دوره اخیر، نامه بهمن احمدی امویی که به تاریخ آبان ۱۳۹۰ از زندان به همسرش ژیلا بنی یعقوب نوشته، تصویری از زندگی زندان را به‌دست می‌دهد. او می‌نویسد که در اتاق ۹، بند ۳۵۰ اوین، ۱۸ نفر با هم زندگی می‌کنند. در همین نامه کوتاه ما با ترکیب زندانی‌ها، بازی‌های جمعی، دلتنگی‌ها و حس‌های زندانی‌ها آشنا می‌شویم. او تسلسل زندان را در دیوارهای اوین می‌بیند و می‌خواهد که آن را حس کند.

"می‌گویند این زندان در دهه چهل شمسی ساخته شده است. و ما، یعنی تمام ساکنان گذشته و حال این زندان، انگار با هم در یک زمان در آن بوده‌ایم، هر گوشه‌اش یاد و خاطره‌ای باید نهفته باشد. می‌نشینم و روی آجرهای سردش دست می‌کشم. شاید چیزی احساس کنم."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نامه ی کاغذی 1

 

سر نوشت : دو شب پیش یکی از دوستان که طبق عادت آن ور آبی ها از ایمیل به جای چت باکس استفاده می کرد پس از چند دقیقه انگار که  به بیحوصلگی ام پی برده باشد نوشت این آخرین ایمیل من است منتظر نامه ی کاغذی ام باش و بعد این را فرستاد که چندسال پیش دوستی برایم فرستاده بود و یادم هست که در باره ی همین نامه ی کاغذی حرف می زدیم اما هرچه فکر کردم یادم نیامد داستانش چه بود. این تنها سایت و نشانی بود که در گوگل ازاین تصویر پیدا کردم.

 

پیشتر هم در باره ی این موضوع نوشته ام و با اینکه ممکن است دوباره متهم شوم به کهنه پرستی و نادیده گرفتن ویژگیها و زیبایی های عصر الکترونیک باز هم می نویسم نوشتن روی کاغذ از سالهای پیش از دبستان عادت و نیاز هرروزه و بهتر بگویم هرشبه ام بود به اندازه و بلکه بیشتر از خواب و خوراک که بارها در انبار گرم نوشتن و به قول مادرم سرگرم صندوق طلسم و جادوهایم خوردن را فراموش می کردم و پس از خوابیدن هم اتاقی های خوشخواب، خواهران عزیزم ، با هرچه از ته مداد و کاغذپاره ی نزدیکتر به دست ، در تاریکی مطلق یا نور ماه تابیده از کتیبه ی بالای در و پنجره و در همان رختخواب نیم خیز و بی سروصدا، وسوسه ی نوشتن گریبانم را می گرفت از هرچه و به هر شکل، نامه ای خطاب به خانواده، دوستان و آشنایان و هرکس که حرفی با او داشتم یا گله ای از او و حتی گزارش کارها و احساسات روزانه در قالب خطاب و عتاب به خودم که تا امروز هم رهایم نکرده و نمی کند در سفر و حضر و دفتر کار و بستر بیماری به طوری که محرومیت بیش از سه روز از این اعتیاد از عمده ترین دلایل خشم یا ملال و دلزدگی از مهمانی و سفر و هرگونه شرایط حتی خوشایند است که خستگی از آن شاید به نظر دیگران دیوانگی می نماید. گفتم اعتیاد بله درست مثل هر داروی دیگری در تن و جان تنیده و با خون آمیخته و با هیچ تخته بند و درمانی ترک نشده و نمی شود اگرچه ممکن است این همه سال کاغذ سیاه کردن ها هیچ سودی برای خودم یا دیگری نداشته و از دیدگاه  پیش گرفتن راه زندگی عادی برایم مضر هم بوده اما معتاد معتاد است و اگرچه هزار بار و به صد زبان اقرار کند به پرخطر بودن رفتارش اما کمتر قادر به بازگشت است و کمتر از همیشه زمانی که قول می دهد به خودش یا دیگران و به تبع این عادت، خواندن از روی کاغذ و به خصوص نامه ی کاغذی هم از شیرینترین و لذتبخشترین تجربه هایم است با اینکه امروز از مد افتاده و به شدت نایاب است باز همیشه هیجان کودکانه ام از پیداکردن حتی تکه کاغذ کوچک یادداشت پیش پا افتاده ای برای یادآوری امور روزمره مثل: آمدم نبودی و یادت نرود زیر غذا را روشن یا خاموش کنی یا کهنه بچه را بجوشانی و شیرش را عوض کنی و فلان چیز را بخری یا فلان ساعت برمی گردم و ازینجور پیغامها روی در و کنار بالش و روی در یخچال ازسوی افراد خانواده و دوستان، بیش از دریافت ایمیل هیجان زده می شوم چه رسد به یادداشت های مهرآمیز آکنده از شعر و شعار مانند آنهایی که در روزگار دانشجویی و زندگی در خوابگاه با دوستی هنوز عزیز نام شعار روزانه بر آن نهاده بودیم به قیاس شعار هفته که در مدرسه ی آن دوره مربی پرورشی و انجمن اسلامی سر صف می خواند و به دیوار می زد با اینکه عادتمان شده بود و دیگر غافلگیر نمی شدیم باز یادم نمی رود که چقدر از پیدا کردنش بالای سرمان یا روی کمد و حتی در حمام در هر ساعت شبانه روز ذوقمرگ می شدیم. پیداست که چه اندازه غیرقابل وصف است شادی یافتن دستخط دوستی که سالها او را ندیده ای لای بسته ی سوغاتی ها و از آن هم بیکرانه تر، یافتن دوستی در این سن و سال و این روزگار که در دوقدمی ات باشد اما هر صبح چشمت را به یادداشتی باز کند که آخرین افکار و احساسات پیش از خوابش است یا نکته ای و شعری زیبا که روشنایی روزی از عمر را مستند و درخشان می دارد تا همیشه.

پا نوشت: همه اینها مقدمه ای بود برای پست بعدی.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |