تبليغاتX
زن خوب
نوشتن آرامش از سوی دیگر تو بخوان

 

بادبزن تاشو انگشتانت

شعله ور وزیدن

در کوچه باغ بی رهگذرم

سبکترین پروانه شد

بر سرشاخه ی گیسوها

سینه ات

اطلسی ترین بالش ناز سر بی سامان

بیشه ی موهات

ابلق ترین لانه

برای جوجه های حریص بوسه های آسیمه سر

لبهات 

تازه ترین نوبرانه

برای دل کودک سر

که از آن مهمانی باز

سال تا سال

فصل چشیدن و مزمزه کردن آن

سر نمی رود

انگار .

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  | 

 

چه نامادرانه ایستاده

بالاسرتان

عجوزه ی سی ساله

مثل قیرگونی داغ

هی می سوزاند و پاک می کند

جاپای فریادهای خیس را

از شانه های سیاه

باشد که

غرش روشن نه

فردا

بدواندش 

بی پناه

به هر سوی هیچ صدا

فرو ریزد

باز

دیوار شیشه ی چشمانش

دهان جر خورده از هر سو

چیزی نماند

در سر سنگینش 

و بشکه ی ترکیده ی شکمش 

به هر بازو  وزنه ای دارد

شکار های اعماق سیاه تنهایی

لقمه های بی شکل

کنده می شود از جگرش

بالا می آورد 

می ریزد

سیلاب صابون از دل و روده اش می گذرد

انگار

 هشت پای زبون ...

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  | 

 

در گرگ و میش غروب رؤیا و خاطره

وسط چهارراه شلوغ همیشه سرخ

سرگشته

میان آن جدول سیمانی سه گوش

کر و کور

از ازدحام و بو و برنگ شامگاهی شهر

تنها چشم بیرون جسته ی آسمان تابستان

هم

گرد و خیره وار

سفید شده بود

به جاپای سلام دلاویزت.

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  | 

 

دلم به شوق تو از سینه می جهد

هربار

با همان سبکساری

که هستی لرزان و ترد دختری نورس

از اولین تظاهر سرگیجه آور و داغ بلوغ

در عین حال 

با تو می بالد

به عالم و آدم

مثل سرافراز مادر پیری

به نام و چهره ی آوازه دار فرزندش

که هرچه باشد و هرکه

پاره ی تن اوست.

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  | 

 

یکوقت کسی نیست،تویی و هوهو و کوکوی شبهای روزگارت.گیرم که از هرگوشه ی آسمان شب مرگی هات پرتو دلخوشکنک ستاره ای که نه ستارگانی ریسه ی دلت باشد. 

 یکوقتی هم کسی هست که خواسته تو باشی همونجور که هستی با همه ی کوچکی و کم عمقی ات با همه ی دردهایی که لایه لایه دُرد بسته و حوصله ات را تنگ کرده و به اندک تکانه ای چشمان نزدیک بین را تار می کند. به گمانش می خواست باشی حالا چه خودش باشد چه نباشد چرا که یک بار باورت کرده  و یک روز پیش پیش هرچی داشته یا توانسته داده و خریده احوال صدا و شعاع بودنت را و هروقت شانه خالی کرده ای از بودن یا باور بودنش برقی روشنت کرده و بسته به سیلاب باور طوری که یکباره چشم خشکیده ات پر شده از عکس فوری برقی و خندان پافشاری زلالش و شرم کرده ای از عکس برگردان واگویه های کهنه که قایم کرده ای توی جلد دفتر خاطرت.کسی هست مثل ماه خیره به خواب و بیداری و کابوس ها و رویاهات .

یکوقت دیگری هم دیگری هست که شاید همین را بخواهد اما نه به زبان و حتا رفتار. تازه اگر تو باشی بی سؤال،نه خریداره و نه فروشنده نه نیازمند نه بخشنده. شاید فقط حق دل و دلداریش بداند که باشی آن هم کادوپیچ و بر سبیل ایثار و نثار. هرچه باشی و هرقدر، بازی بازی یا جدی و لاجرعه از اوست و باز بیهوده که پخته تر و چشم و دل سیرتر از آن است که یک تاکستان مست و یک دریا سیرابش کند. پنداری این دیگری همه ی چیزی که باور که نه،گمان دارد از تو و از خودش همین است: تشنگی و بس.

 و تو...

 که اگر باشی فقط یک آبگیر کوچکی توی یک برهوت درندشت که هوس هوس،هیچ ابری سفره ی دلش را رو به تو باز نمی کند چه باید بکنی اگر نبخشی که گنداب « نه خود خورم نه کس دهم » هستی و اگر یک دهن آب بی سرچشمه باشی که آرام آرام به گل نشسته ای و خشکیده ای و دلت شوره زده و ترک ترک شده و مثل بختک افتاده ای روی چشم امید و حوصله ی مسافری تشنه که به هوای جرعه ای سطلش را کوبیده توی سینه ات و با یک قرقره ی آخ از گلوی خراشیده ات از جا در رفته که: هرچی تو بگی.

 

و یکوقت کسی نیست هیچکس...  

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  | 

 

شب که می شود

 انگار

بسته به ریسمان خیال

آویزان

فانوس  واژه

از کمر دل

دست به دیوار شب

فرو می روم 

تا سطح اشک 

در مادرچاه فراموشی

و باز می بینم

دهانه های کاریز رویا را 

یکایک

مباد که نریزم

چکه های امید

در پیاله ی سهم بران ماه

اما

این ها کجا و شعر

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  | 

 

نه ...

فایده نداره پشت ابرهای پراکنده و تکه تکه ی هستم نیستم قایم باشک بازی راه انداختن،گرم و سرد کردن بی بهانه و نباریدن یا نتابیدن درست و حسابی همانطور که باید. 

فایده نداره روزهای پشت سر هم  بیخود و بی جهت لبخند سرد و کمرنگ زدن جلو هر آینه و پنجره که یعنی : چه هوای خوبی .

فایده نداره چندین و چند روز گم شدن و غایب شدن و قایم شدن پشت ابرهای چندلایه و سیاه "دیگه بسه " و "فایده نداره " و سراسر روزگار خود و دیگران را پُر مٍه و خاکستری کردن و بگو گند زدن به هر چی فصل گرما و سرما .

فایده نداره من هستم همیشه همونجور که تا حالا بوده ام. تو هم. همه ما. پس ببار هرچی داری یا...

زمستون باید زمستونیشو بکنه تابستون هم.

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  | 

 

دیشب دوست نادیده ام که مدتی از هم بی خبر بودیم به این صفحه سر زد و خبر داد مطلب کنار وبلاگم را در صفحه وبش درج کرده است . از لطف و محبت بی دریغش سپاسگزارم و هم از دوست دیگری که زحمت تهیه این مطلب را کشیده است .

 

این هم نشانی شهرزاد عزیز:

http://chasingsleep.blogfa.com/

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  | 

 

شهر به شهر گردیده

پی رخش کمرداری

برای این یکه سواری

این ره به تو می رود که ترکستان است

و گرنه

کدام دختر از تهمینگی می ماند

میان یک جهان رستم

خوشبخت زنی که زن نشد

سهراب

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  | 

 

چقدر وبگردی

دوره ی اخبار

چند نخ سیگار

اهلش باشی

چند پاکت تخمه

چقدر تکری پکری کارهای بیهوده

چایی و قهوه که جای خود دارد

با لقمه های میان وعده ی فرار خواب و خوراک

سالاد فصل چطور؟

کلی بشور و بیار

و پوست کندن و حلقه حلقه کردن

با سس من درآوردی

با آن همه وسواس

حوصله ای داری تو

طاقت هیچ

 

 

نوشته شده توسط آرامش در ساعت  | لینک  |