زن خوب

برنده

 

از برنده شدن فیلم ایرانی جدایی نادر از سیمین هم خوشحالم و مانند بیشتر شما از دیدن فیلم و گفتن درباره اش خسته نمی شوم. نیز به آقای فرهادی و بازیگران و دیگر عوامل و به انتخاب خود کارگردان بیش از همه به مردم ایران تبریک می گویم و می دانم که مردم هم قدر او و کارش را دانسته اند اما اینجا سخن از جایزه ای دیگر است برای  برنده ای دیگر که پیشتر هم از او نوشته ام:

جایزه مشترک انجمن جهانی قلم و آکسفام نويب به آسيه امينی تعلق گرفت

دوشنبه, 10/26/1390 - 17:30
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ

آسيه امينی، روزنامه‌نگار، شاعر، وبلاگ‌نويس، موفق به دريافت جايزه مشترک آکسفام نويب و انجمن جهانی قلم (پن) شد.

به گزارش نهاد مدنی آکسفام نويب (Oxfam Novib) اين جايزه قرار است روز پنج‌شنبه ۱۹ ژانويه طی مراسمی توسط ليونل فير (Lionel Veer)، سفير حقوق بشر هلند به آسيه امينی اعطا شود.

اين مراسم در سالن تئاتر اسپويی شهر لاهه هلند و در جريان برگزاری جشنواره شب‌های زمستانی نويسندگان که تا روز يکشنبه ۲۲ ژانويه ادامه خواهد داشت، برگزار خواهد شد.

اين جايزه هر سال به نويسندگان يا روزنامه‌نگارانی اهدا می‌شود که مورد آزار و اذيت قرار گرفته و يا به‌خاطر نوشته‌های‌شان مجبور به ترک کشور خود شده‌اند.

آکسفام نويب، نهادی مدنی است که در راه توسعه و استقلال در جهان تلاش می‌کند و در سال ۱۹۵۶ بنيان گذاشته شده است

آکسفام نويب در اطلاعيه خود آورده است: "آسيه امينی، فعال حقوق زنان در سال ۲۰۰۷ ميلادی پس از پنج روز حبس در زندان اوين به‌دليل اعتراض به بازداشت يکی از فعالان همکار خود، مجبور به ترک ايران شد. از آن زمان او در نروژ و در تبعيد زندگی می‌کند و همچنان به نوشتن شعر، روزنامه‌نگاری و صحبت عليه بی‌عدالتی ادامه می‌دهد. او همچنين در «کمپين قانون بی‌سنگسار» در ايران فعاليت می‌کرد و به جمع‌آوری گزارش از موارد سنگسار در اين کشور می‌پرداخت."

آسیه امینی که در سال ۲۰۰۹ جایزه معتبر "هلمن همت" را به‌خاطر فعاليت‌هایش عليه سنگسار به‌دست آورد، به تازگی در نروژ دومين دفتر شعر خود را به دو زبان و با عنوان "به خواب من با تفنگ نیا" منتشر نمود. (در همين رابطه گفت‌وگوی زمانه با آسيه امينی را بخوانيد)

در مراسم اهدای جايزه به آسيه امينی افزون بر وی نويسندگان زنی از اندونزی و ترکيه در مورد حقوق زنان و جنسيت سخنرانی خواهند کرد.

همچنين قادر عبدالله، نويسنده ايرانی‌تبار ساکن هلند که در ميان هلندی‌زبانان چهره مطرح ادبی به‌شمار می‌رود نيز در پايان اين مراسم سخنانی ايراد خواهد کرد.

آکسفام نويب با همکاری انجمن جهانی قلم که در آن نويسندگان، شاعران و پژوهشگران عضو هستند اين جايزه سالانه را به‌منظور کمک به نويسندگان تحت فشار اهدا می‌کند.

هر سال پنج جايزه به نويسندگان و روزنامه‌نگاران داده می‌شود که در اين ميان برنده اصلی در مراسم اهدای جايزه به هلند دعوت می‌شود.

اين جايزه پيش از اين به نويسندگانی چون هرانت دينک (Hrant Dink) از ترکيه؛ آن پوليتکووسکايا (Ann Politkovskaïa) و دوئونگ تو هوئونگ (Duong Thu Huong) تعلق گرفته است.

سال گذشته سينماگر روس آندری نکراسوف (Andreï Nekrassov) اين جايزه را به‌دست آورده بود.

شهر لاهه از آن‌جا که شهر بين‌المللی عدالت، صلح و امنيت به‌شمار می‌رود محل اهدای اين جايزه تعيين شده است.

آکسفام نويب، نهادی مدنی است که در راه توسعه و استقلال در جهان تلاش می‌کند و در سال ۱۹۵۶ بنيان گذاشته شده است.

 

http://www.radiozamaneh.com/news/iran/2012/01/16/10118

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

دیگری

 

" بسیار قصه ها که به پایان رسید و باز

غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست

اما هنوز در تک این شام می پرد

پرسان و پی کننده ی هر قصه از نخست

دل دل زنان ستاره ی خونین شامگاه

در ابر می چکید

سیمرغ ابرها

می رفت تا بمیرد در آشیان شب

پهلوشکافته سهراب

روی خاک

می سوخت می گداخت... "

هفته ای که گذشت ذهنم پیوسته درگیر "یکی داستان بود پرآب چشم" به نام  ایرانیان و پارادوکس مواجهه با بیگانه که در رادیو زمانه خواندم و چیزهایی از تجربیات شخصی خودم یادداشت و اینجا ذخیره کردم که در پست تازه از آن استفاده کنم که نظرم عوض شد با دوباره دیدن بخشهایی ازنمایش مهره سرخ کار سیاوش یادگاری که آمیزه ای از جنبه های گوناگون چندین شاهکار ادبیات و هنر و تکنیک است، از منظومه ی حماسی رستم و سهراب به روایت فردوسی و شعر تراژیک مهره ی سرخ زنده یاد سیاوش کسرایی و نقالی خانم فاطمه حبیبی زاد معروف به گردآفرید و بازی و رقص بالرینهای کارکشنه و معروف در نقشهای رستم و تهمینه و سهراب و گردآفرید و تنها بازیگر غیر ایرانی خانم ماریام پرتز در نقش تهمینه، انگار نماد دلفریبی بیگانه که از پیوندش با رستم ابرمرد و قهرمان فرهنگ خودی، سهراب زاده می شود که میوه ی عشق و نماد زیبایی و توانایی و دلیری و راستی و درستی و شاید درست به همین دلایل قربانی بیگناه جهل و غرور و خشونت طبیعی برآمده از زمینه و زمانه ی نامساعد است، تیزبینی و دانایی دست اندرکاران نمایش در انتخاب و جاگذاری هر یک از بازیگران برای ایفای هر نقش از یکسو و پیشینه ی ارثی و اکتسابی و کوششهای از دل و جان هر کاراکتر برای درونی و بیرونی کردن شخصیت، انگار جریانی پرخروش و آمیخته است از خودآگاه و ناخودآگاه تاریخی و اقلیمی هر هنرمند، نمونه اش نقش آفرینی افشین مفید فرزند زنده یاد بیژن مفید در نقش رستم.

جای بسی خوشحالی است که این نمایش در روزگار غربت مجموعه ی عوامل و بیگانگی اصل موضوع در جامعه ی امروز داخل و خارج ایران و در موقعیت رواج انواع سیاستها و موضع گیری های یک بام و دوهوای ایده ی افراطی یا تفریطی ایران گرایی و جهان وطنی و ستیزه ی روزافزون بر سر ما و آنها به هرحال واکنش مثبت بینندگان نمایش و سپس بازدیدکنندگان ویدئوی آن را برانگیخته است که خود نشان از پیروزی همه عوامل و دستیابی شان به هدف یا اهداف مشترک و حتی متفاوت دارد.

آنچه بیش از همه و پیش از هر چیز دیگر نظر مرا در این نمایش جلب می کند همان قصه ی پرغصه ی مواجهه با بیگانه و شکلهای گوناگون واکنش هر فرد یا گروه در برابر آن است و این پرسش و پاسخ سرنوشت ساز:

خود با دیگری چه خواهد کرد؟

شیفته ی دیگری خواهد شد و از زیبایی هایش لذت خواهد برد و چیزی از خود در او می گذارد و می گذرد ؟

از این مواجهه شرم خواهد داشت؟

با او به رقابت و زورآزمایی خواهد پرداخت؟

او را طعمه و دستاویزی برای انتقام گرفتن از خودی خواهد کرد؟

با او می جنگد و به گناه دیگری بودن ریشه اش را از تن و جان و زمین و زمان خواهد کند و هرچه حس خودی و مهر است در دل خواهد کشت و پس از ازدست دادنش انگشت حسرت خواهد گزید؟

و یا...و یا... و یا...؟

فردوسی بزرگ همه ی این واکنشهای گونه گون را هزار سال پیشتر در این منظومه برای ما فراهم آورده و صد نشانه از این پارادوکسهای مواجهه این ملت با بیگانه به دست داده و پیرو او، سیاوش کسرایی و شاهرخ یادگاری و شخصیتهایش در این نمایش زیباترین و تلخترین نتیجه را برای ما در سکانس پایانی سوگ تهمینه و افسوس رستم بر جنازه ی سهراب به تصویر کشیده اند چنانکه حتی :

" دل نازک از رستم آید به خشم."

و به گفته ی کسرایی از قول فردوسی :

" گر نیک اگر که بد...

شهنامه ی شما و نسبنامه ی شماست...

باشد که عاقبت

در ساحل سلامت

صاحبدل بر او بگشاید بندری

تا بار خود فرو نهد آنجا کند قرار

سهراب...

چون مهره ای نشسته به بازوی آسمان

خورشید سرخ فام."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

دوباره می خندیم

 

می خندیم

به نوازش چشم حادثه دیده 

که هنوز

تشنه ی یک گل نم باران است

در نگاهی که

سالها

از او گرفته شده

خنده کم دارد

تب این دست

برای دست درازی که

رویش عرق کرده

از رفتن یک عمر 

می خندی

به حافظه ای شیطانی

که پررنگترین اخگر آن گونه را درآورده

شوخی شوخی

از زیر برف و خاکستر اینهمه سال

و آشکارا دیده

پرواز انقلابی بال ابرو را

از زیر توری عمر

چطور خنده ندارد

رفتن و برگشتن

تا چین گوشه ی لبها و خنده ی چشم

که مثل روزگار جوانی

روی دره ی پهن بلاتکلیفی

تاب کشت کرده

آنقدر که

از زیر زبان خودت بکشد

بوسه ی یواشکی لبها را

با دو بخش سلام

دو بار می خندیم

دوباره می خندیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نامه ی کاغذی 3

 

 هرچه پیش برویم به هدف این موضوع و هسته ی این بمب نزدیکتر می شویم و اینک رسیده ایم به مرکز سوزان این انفجار کاغذی یعنی نامه های سرگشاده ی مبارزان و فعالان حقوق بشر و منتقدان  و حتی صاحب منصبان سابق و فرزندان معترض برخی مسئولان به رهبر که به دعوت  محمد نوری زاد و پافشاری اش در این راه آغاز شد و با همه گونه گونی خطابها و اهداف و زبانها در بیان یک درد مشترک با همه عظمتش نام نوری زاد  را بر تارک خود دارد. اینروزها سیل رهروان خوانده و ناخوانده ی راهش برچسب داغترین را در بالاترین ازآن خود کرده اند. در دیگر خبرگزاری ها و سایتها نیز و حتی در میان برخی موافقان حکومت واکنشها قابل توجه است و این موج انگار می رود که به نوع دیگری از جنبش اعتراضی بدل شود و لابد کم فایده تر وکم بیننده تر از راهپیمایی سکوت نیست و نخواهد بود.

دلم می خواست بخشی از هر نامه را اینجا می گذاشتم اما دیدم که بالاترین این کار را کرده و از سوی دیگر هر کدام از این نوشته ها مثل هر متن دیگری به مثابه موجودی زنده و کامل است که روا نیست تکه تکه اش کنم و ناقص نشانتان دهم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نامه ی کاغذی 2

 

باید می نوشتم که هدفم از طرح موضوع نامه در این صفحه نامه های مهمی است که تک و توک از سالهای دهه شصت و به فروانی این روزها بیشتر خارج از فضای مجازی زاده می شود و اگرچه اینترنت هم راهی برای انتشار یا گسترش دامنه ی نشرش باشد باز نمی توان به خاستگاه غیرالکترونیک آن بی توجه ماند مانند

نامه های زندان

 عنوان مطلبی که رونوشتی از آن را از رادیو زمانه گرفته ام و اینجا می گذارم:

 

 

منیره برادران

منیره برادران - از اسناد زندان‌نگاری بعد از ۲۲ خرداد، نامه‌هایی هستند پیرامون زندان و وضعیت زندانی‌ها و اعتراض به وضعیت موجود. این نامه‌ها عموماً مخاطب معینی ندارند و حتی برخی هم که خطاب به مقامات حکومتی و یا خامنه‌ای نوشته شده‌اند، هدفشان بیشتر توجه دادن افکار عمومی است.

سعید ملک‌پور در نامه‌ای از زندان، دستگیری و بازجویی‌اش را شرح می‌دهد:

"اکثر اوقات شکنجه‌ها به صورت گروهی انجام می‌گرفت و در حالی که چشم‌بند و دست‌بند داشتم چند نفر با کابل، چماق، مشت و لگد و گاهی شلاق ضرباتی به سر و گردن و سایر اعضای بدنم می‌زدند. این کار‌ها به منظور وادار ساختن من به نوشتن آنچه توسط بازجویان دیکته می‌شد و اجبار به بازی کردن نقش در مقابل دوربین طبق سناریو دلخواه و نوشته شده توسط آنان می‌بود. گاهی شکنجه‌ها توأم با شوک الکتریکی بود که بسیار دردناک بوده و تا چند لحظه پس از آن امکان حرکت نداشتم. یک‌بار در اواخر مهرماه ۱۳۸۷ هم مرا در حالی‌که چشم‌بند به چشم داشتم برهنه کرده و تهدید به استعمال بطری آب کردند."

و در نامه عاطفه نبوی از اوین، پاییز ١٣٨٨ می‌خوانیم:

"اینجا زمانی غمگین، مبهوتی که سهیلا قدیری در اوج ناباوری اعدام می‌شود و صبح روز اعدام همه آرام و بی‌صدا، با موهای ژولیده و چشم‌های ورم‌کرده و هر از گاهی سیاه از ریمل‌ها و خط چشم‌های ریخته شده و سیگارهای پیاپی، بی‌خنده و شوخی و دعوا می‌ایستند تا شمرده شوند و سرمای صبح پائیز استخوان‌سوز می‌شود. زمانی که ترس را در چشمان زیر حکمی‌هایی می‌بینی که در روزمرگی زندان آنچه را که انتظارشان را می‌کشید فراموش کرده بودند. و زمانی شادمانه می‌خندی که زنان و دختران شاد و لوده در جشن دهمین روز تولد کودکی که مادرش مظنون به قتل است می‌رقصند و ترانه‌های کوچه بازاری می‌خوانند! و یا قصاصی از بند رسته‌ای که به هیأت مردگان با رضایت شاکی از پای چوبه دار و گویی از سرزمین مرگ بازگشته و با سلام و صلوات و در میان اشک‌ها و آغوش‌ها به بند باز می‌گردانند!"

عاطفه نبوی - صبح روز اعدام همه آرام و بی‌صدا، با موهای ژولیده و چشم‌های ورم‌کرده و هر از گاهی سیاه از ریمل‌ها و خط چشم‌های ریخته شده و سیگارهای پیاپی، بی‌خنده و شوخی و دعوا می‌ایستند تا شمرده شوند

شبنم مدد‌زاده در نامه‌اش ماجرای دادگاه رفتن خود و برادرش را توضیح می‌دهد:

"دادگاه با حضور نماینده دادستان و بازجوهای اطلاعات برگزار می‌شود. کیفرخواست خوانده می‌شود. اتهامات محاربه و تبلیغ علیه نظام... در مقابل این اتهامات اجازه دفاع از ما سلب می‌شود. در مقابل دفاعیات فرزاد که من در مراحل بازجویی شکنجه شدم، مرا مورد ضرب وشتم قرار دادند، قاضی آثار شکنجه را می‌خواهد! و این در حالی است که یک سال از بازداشت ما می‌گذرد. در طول یک سال هر زخمی التیام می‌یابد الا زخم روح! اما کیست که آن را بشنود یا ببیند؟! در مقابل اعتراض ما قاضی جواب داد مشت و لگد که شکنجه محسوب نمی‌شود. دروغ می‌گویید! شما منافق‌ها همه اینطوری هستید! این چنین بود که قاضی، قضاوت نکرده رأی صادر می‌کرد و این به یقین‌ات می‌رساند که در وجدان قاضی تنها تصویری از دغدغه عدالت کشیده شده است. بازجو‌ها هم در عین نمایش قدرت نه تنها از جانب خود بلکه از جانب تمامی همکارانشان ادعا کردند که هیچگونه شکنجه و هیچ ضرب وشتمی در بازداشتگاه صورت نمی‌گیرد... داگاه تمام می‌شود و قاضی اعلام می‌کند که تا هفته آینده حکم صادر می‌شود. می‌دانیم همه چیز از پیش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه‌ معلوم فرو خواهد افتاد. تنها چیزی که راضیمان می‌کند این است که بالاخره بعد از یک سال دادگاه تشکیل شد."

نامه‌های اعدام‌شدگان

نامه‌های فرزاد کمانگر از زندان مانند زندگی او در تاریخ ماندگار می‌مانند. او آموزگار، فعال سیاسی و اهل قلم بود. نامه‌های او زبان ادبی و شعرگونه دارند و سرشار از جلوه‌های طبیعت‌اند. او حتی در نامیدن مخاطبش از طبیعت و اسطوره بهره می‌گیرد.

"به ققنوس‌های دیار ما - نازنینم سلام، روز زن است،‌‌ همان روزی که همیشه خدا منتظرش هستم. در این روز به جای دستان مهربان تو، شاخه گل نرگسم را آراسته خیال پریشان‌تر از گیسوانت می‌نمایم. دو سال است که دستانم نه رنگ بنفشه به خود دیده است و نه عطر گل یاس (...) نازنینم نه صدای آوازم را می‌شنوی و نه می‌توانم شمعی برایت روشن نمایم، اینجا ارباب «دیوار‌ها» شمع‌ها را نیز به زنجیر می‌کشد شاعر هم نیستم تا به مانند آن پیر عاشق به کالبد باد، روح عشق بدمم تا نوازشگر جامه تنت باشد..."

جایی خطاب به دانش آموزانش در روستاهای کردستان می‌نویسد:

"بچه‌ها سلام، - دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی می‌سرایم، هر روز به جای شما به خورشید روز به خیر می‌گویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار می‌شوم، با شما می‌خندم و با شما می‌خوابم. گاهی چیزی شبیه دلتنگی همه وجودم را می‌گیرد. رفیق، هم‌بازی و معلم دوران کودکیتان/ زندان رجایی شهر کرج/۹/۱۲/۱٣٨۶"

خدیجه مقدم: دلم می‌خواهد همه مردم بدانند که شیرین علم هولی را که دیروز ١٩ اردیبهشت ٨٨ اعدام کردند، بی‌گناه بود. (عکس: شیرین علم هولی)

و جایی به معلمان دربند می‌نویسد:

"این روز‌ها نیازی نیست برای سرودن یک شعر دور دنیا راه بیفتی تا ببینی کجا قلبت به درد می‌آید یا کجا تراوش قلم به فریادت می‌رسد، برای گرفتن یک عکس دیگر نیازی به سرک کشیدن به فلان نقطه بحران‌زده دنیا نیست، برای خواندن یک آواز یا ساختن یک آهنگ نیاز به لمس درد و رنج مردم فلسطین و عراق و افغانستان نیست، نت و ضرب آهنگت را می‌توانی با ضربان قلب مادران نگران این شهر هماهنگ کنی، صدای سنج و طبل آن را همراه با فرود آمدن «چوب الف» بر سر و گرده این مردم هم وزن کنی.... این روز‌ها هوای تموز ناجوانمرده خزانی شده، حکایت بیابان کردن جنگل است، می‌توان همه چیز را دید حتا اگر «تلویزیون کور باشد»، می‌توان همه چیز را شنید حتا اگر «رادیو هم کر باشد»، می‌توان ناخوانده‌ها و نانوشته‌ها را از لای سطور سیاه روزنامه فهمید حتا اگر «روزنامه هم لال شده باشد»، می‌توان همه چیز را لمس و درک کرد حتا اگر پیرامونت را دیوارهایی به بلندا و ضخامت اوین فرا گرفته باشد... این روز‌ها دیگر تنها در کوچه پس‌کوچه‌های شهرمان پرسه نمی‌زنم. دلم در میدان هفت تیر و انقلاب و جمهوری می‌تپد، در دستم شاخه گلی است تا به مادران داغدار این شهر نثار کنم./ زندان اوین، ۱۴ آذر ۱۳۸۸"

و فرهاد وکیلی، زندانی کرد دیگر در اوین می‌نویسد:

"یاد اولین روزهای انتقالم به ۲۰۹ را زنده می‌کرد. زمانی که پس از تحمل سخت‌ترین اعمال غیر انسانی اداره اطلاعات در سنندج برای تشدید فشار به اینجا منتقل شدم. با افرادی به عنوان کار‌شناس روبه‌رو شده و آنان پرونده پرافتخار خود را که حکایت از سال‌ها بازجویی‌هایشان بود را برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر برای من تعریف کرده تا من باور کنم در این مکان هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی را برای خود نگه دارد... روز‌ها و هفته‌ها و ماه‌ها تحمل سلول انفرادی، فشار همیشگی بازجویی و بی‌خبری از خانواده و دنیای بیرون از زندان فرصتی را برایم خلق کرد تا بتوانم بر خود و آنچه ایده‌آل وآرمانم بود فکر کنم. من باور کرده‌ام که گاهی اوقات سکوت تأثیری را خواهد داشت که بسیاری از میتینگ‌ها وتجمع‌ها و تحریر مقالات احساسی نمی‌توانند آن‌گونه تأثیری را داشته باشند. در طول مدت زندان بار‌ها خواستم بنویسم و بار‌ها نوشتم. ابتدا نوشتن سخت بود و در ‌‌نهایت از آنچه که صفحه کاغذ را سیاه کرده بود، احساس رضایت نمی‌شد. همیشه می‌دانستم در این نوشتن‌ها چیزی کم است آن هم یک مورد بسیار اساسی بود. من باید به آنچه می‌گفتم و می‌نوشتم خود ایمان داشته باشم که در غیر این‌صورت خود را فردی سست‌عنصر و خائن به تمامی ارزش‌ها می‌دانستم."

بهمن احمدی امویی:"می‌گویند زندان اوین در دهه چهل شمسی ساخته شده است. و ما، یعنی تمام ساکنان گذشته و حال این زندان، انگار با هم در یک زمان در آن بوده‌ایم، هر گوشه‌اش یاد و خاطره‌ای باید نهفته باشد. می‌نشینم و روی آجرهای سردش دست می‌کشم. شاید چیزی احساس کنم."

از شیرین علم هولی دو نامه در دست است. نامه اول شرح شکنجه و فشار‌ها است و نامه دوم دادخواستی است علیه بی‌عدالتی‌هایی که بر او رفته است. این نامه‌ها سندی است مهم بر جنایت‌های جمهوری اسلامی و نیز نشان مقاومت او:

"من در اردیبهشت ١٣۶٧ در تهران توسط تعدادی از مأموران نظامی و لباس شخصی دستگیر شدم و مستقیماً به مقر سپاه منتقل شدم. به محض ورود و پیش از هر گونه سؤال و جوابی، شروع به کتک زدن من کردند. من در مجموع ٢۵ روز در سپاه ماندم. ٢٢ روز آن را در اعتصاب غذا به سر بردم و تمام آن مدت متحمل انواع شکنجه‌های جسمی و روحی شدم. بازجو‌ها مرد بودند و من با دستبند به تخت بسته شده بودم. آن‌ها با باتوم برقی، کابل، مشت و لگد به سر و صورت و اعضای بدنم و کف پا‌هایم می‌کوبیدند. من حتا در آن زمان به راحتی نمی‌توانستم فارسی را بفهمم و صحبت کنم. زمانی که سؤال‌‌هایشان بی‌جواب می‌ماند، باز مرا به باد کتک می‌گرفتند تا از هوش می‌رفتم. صدای اذان که می‌آمد برای نماز می‌رفتند و تا زمان بازگشتشان به من فرصت می‌دادند به قول خودشان فکر‌هایم را بکنم و زمانی که بازمی‌گشتند، دوباره کتک، بی‌هوشی، آب یخ و ... /شیرین علم هولی، بند نسوان اوین، ٢٨/١٠/١٣٨٨"

و در نامه دوم به تاریخ ١٣ اردیبهشت ١٣٨٩، پنج روز قبل از اعدام می‌نویسد:

"دوران زندانیم وارد سه سالگی خود شده است، یعنی سه سال زندگی زجرآور پشت میله‌های زندان اوین، که دو سال از آن دوران زندان را بلاتکلیف بدون وکیل و بدون وجود داشتن حکمی مبنی بر قرار بازداشتم گذراندم. به من می‌گویند بیا و کرد بودنت را انکار کن، پس می‌گویم: اگر چنین کنم خودم را انکار کرده‌ام"

فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی، علی حیدریان، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان در روز ۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۸۹ اعدام شدند.

خبر اعدام آن‌ها خیلی‌ها را در ماتم برد. در کردستان مراسم بزرگداشت برای آن‌ها برگزار شد، به یاد فرزاد کمانگر روز ۱۹ اردیبهشت روز معلم آزاده نام گرفت و نوشته‌های زیادی درباره او منتشر شد. کسانی که در زندان اوین با شیرین علم هولی هم‌بند و هم‌سلول بودند، در رثای او و از خاطراتشان با او نوشتند. سیلوا هارطونیان شیرین را فرشته نگهبان نامید.

خدیجه مقدم نوشت: "دلم می‌خواهد همه مردم بدانند که شیرین علم هولی را که دیروز ١٩ اردیبهشت ٨٨ اعدام کردند، بی‌گناه بود... شیرین را از نزدیک شناخته بودمش. با هم همسفره شدیم و هر روز در حیاط زندان همراه هم قدم زدیم، درد دل کردیم، بحث کردیم، با هم آواز خواندیم، خندیدم، گریه کردیم و به هم امید دادیم که دنیا اینجور نمی‌ماند، دنیا تغییر خواهد کرد زندگی ما هم تغییر خواهد کرد."

و نگین شیخ الاسلامی: "از تیر ماه، هنوز یک ماه از دستگیریم نگذشته بود که شیرین را به بند من آوردند، فقط پوست و استخوان بود. از بس شکنجه شده بود نای حرف زدن هم نداشت. ریه‌هاش خونریزی کرده بود، مرتب دوچار شوک می‌شد... در حیاط بند، در میان لباس‌های شسته‌شده‌ سیلوا بر روی طناب، صلیبی را که خود آن را درست کرده بود، به یادگار برای سیلوا بر جای گذاشت. او به سیلوا نشان داد در کشوری که اقلیت‌ها را نادیده می‌گیرند و در میان زندانی که زندانبانان آن سیلوا و مهوش و فریبا را نجس می‌دانند و به عقایدشان بی‌حرمتی می‌کنند، او از میان سلول‌های آهنی و دیوارهای خاکستری هدیه‌‌ای از صلیب برای او به یادگار می‌آورد."

به رغم دستگیری‌های وسیع بعد از ٢٢ خرداد ۸۸، هنوز اما، نوشته‌هایی که جنبه خاطره‌نویسی داشته باشند، از زندان این دوره بسیار اندک است. سایه زندان در بیرون از زندان هم حی و حاضر است و بی‌انتها. زندان مخوف و مخوف‌تر‌ شده است.‌گاه انسان قادر نیست درد و سوزش زخمی را که هنوز باز و ترمیم نیافته است، توصیف کند. شاید زمان لازم است تا کسانی که این دوره سیاه را از سرگذرانده‌اند و کسانی که هنوز در زندان هستند با احکام حبس‌های طولانی، بتوانند از تجربه‌های پردردشان بنویسند.

در بین اندک زندان‌نگاری‌های دوره اخیر، نامه بهمن احمدی امویی که به تاریخ آبان ۱۳۹۰ از زندان به همسرش ژیلا بنی یعقوب نوشته، تصویری از زندگی زندان را به‌دست می‌دهد. او می‌نویسد که در اتاق ۹، بند ۳۵۰ اوین، ۱۸ نفر با هم زندگی می‌کنند. در همین نامه کوتاه ما با ترکیب زندانی‌ها، بازی‌های جمعی، دلتنگی‌ها و حس‌های زندانی‌ها آشنا می‌شویم. او تسلسل زندان را در دیوارهای اوین می‌بیند و می‌خواهد که آن را حس کند.

"می‌گویند این زندان در دهه چهل شمسی ساخته شده است. و ما، یعنی تمام ساکنان گذشته و حال این زندان، انگار با هم در یک زمان در آن بوده‌ایم، هر گوشه‌اش یاد و خاطره‌ای باید نهفته باشد. می‌نشینم و روی آجرهای سردش دست می‌کشم. شاید چیزی احساس کنم."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نامه ی کاغذی 1

 

سر نوشت : دو شب پیش یکی از دوستان که طبق عادت آن ور آبی ها از ایمیل به جای چت باکس استفاده می کرد پس از چند دقیقه انگار که  به بیحوصلگی ام پی برده باشد نوشت این آخرین ایمیل من است منتظر نامه ی کاغذی ام باش و بعد این را فرستاد که چندسال پیش دوستی برایم فرستاده بود و یادم هست که در باره ی همین نامه ی کاغذی حرف می زدیم اما هرچه فکر کردم یادم نیامد داستانش چه بود. این تنها سایت و نشانی بود که در گوگل ازاین تصویر پیدا کردم.

 

پیشتر هم در باره ی این موضوع نوشته ام و با اینکه ممکن است دوباره متهم شوم به کهنه پرستی و نادیده گرفتن ویژگیها و زیبایی های عصر الکترونیک باز هم می نویسم نوشتن روی کاغذ از سالهای پیش از دبستان عادت و نیاز هرروزه و بهتر بگویم هرشبه ام بود به اندازه و بلکه بیشتر از خواب و خوراک که بارها در انبار گرم نوشتن و به قول مادرم سرگرم صندوق طلسم و جادوهایم خوردن را فراموش می کردم و پس از خوابیدن هم اتاقی های خوشخواب، خواهران عزیزم ، با هرچه از ته مداد و کاغذپاره ی نزدیکتر به دست ، در تاریکی مطلق یا نور ماه تابیده از کتیبه ی بالای در و پنجره و در همان رختخواب نیم خیز و بی سروصدا، وسوسه ی نوشتن گریبانم را می گرفت از هرچه و به هر شکل، نامه ای خطاب به خانواده، دوستان و آشنایان و هرکس که حرفی با او داشتم یا گله ای از او و حتی گزارش کارها و احساسات روزانه در قالب خطاب و عتاب به خودم که تا امروز هم رهایم نکرده و نمی کند در سفر و حضر و دفتر کار و بستر بیماری به طوری که محرومیت بیش از سه روز از این اعتیاد از عمده ترین دلایل خشم یا ملال و دلزدگی از مهمانی و سفر و هرگونه شرایط حتی خوشایند است که خستگی از آن شاید به نظر دیگران دیوانگی می نماید. گفتم اعتیاد بله درست مثل هر داروی دیگری در تن و جان تنیده و با خون آمیخته و با هیچ تخته بند و درمانی ترک نشده و نمی شود اگرچه ممکن است این همه سال کاغذ سیاه کردن ها هیچ سودی برای خودم یا دیگری نداشته و از دیدگاه  پیش گرفتن راه زندگی عادی برایم مضر هم بوده اما معتاد معتاد است و اگرچه هزار بار و به صد زبان اقرار کند به پرخطر بودن رفتارش اما کمتر قادر به بازگشت است و کمتر از همیشه زمانی که قول می دهد به خودش یا دیگران و به تبع این عادت، خواندن از روی کاغذ و به خصوص نامه ی کاغذی هم از شیرینترین و لذتبخشترین تجربه هایم است با اینکه امروز از مد افتاده و به شدت نایاب است باز همیشه هیجان کودکانه ام از پیداکردن حتی تکه کاغذ کوچک یادداشت پیش پا افتاده ای برای یادآوری امور روزمره مثل: آمدم نبودی و یادت نرود زیر غذا را روشن یا خاموش کنی یا کهنه بچه را بجوشانی و شیرش را عوض کنی و فلان چیز را بخری یا فلان ساعت برمی گردم و ازینجور پیغامها روی در و کنار بالش و روی در یخچال ازسوی افراد خانواده و دوستان، بیش از دریافت ایمیل هیجان زده می شوم چه رسد به یادداشت های مهرآمیز آکنده از شعر و شعار مانند آنهایی که در روزگار دانشجویی و زندگی در خوابگاه با دوستی هنوز عزیز نام شعار روزانه بر آن نهاده بودیم به قیاس شعار هفته که در مدرسه ی آن دوره مربی پرورشی و انجمن اسلامی سر صف می خواند و به دیوار می زد با اینکه عادتمان شده بود و دیگر غافلگیر نمی شدیم باز یادم نمی رود که چقدر از پیدا کردنش بالای سرمان یا روی کمد و حتی در حمام در هر ساعت شبانه روز ذوقمرگ می شدیم. پیداست که چه اندازه غیرقابل وصف است شادی یافتن دستخط دوستی که سالها او را ندیده ای لای بسته ی سوغاتی ها و از آن هم بیکرانه تر، یافتن دوستی در این سن و سال و این روزگار که در دوقدمی ات باشد اما هر صبح چشمت را به یادداشتی باز کند که آخرین افکار و احساسات پیش از خوابش است یا نکته ای و شعری زیبا که روشنایی روزی از عمر را مستند و درخشان می دارد تا همیشه.

پا نوشت: همه اینها مقدمه ای بود برای پست بعدی.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

داستان یک زن خوب

 

 داستانی با زبان و بیان ساده و سرراست از خانم سمیه تیرتاش که با موضوع پست قبلی ارتباط دارد اگرچه غیرمستقیم.

منبع: رادیوزمانه

داد و ستد ما از جنس دیگری بود. تو مرد من بودی و من زن تو. نه تو به قصد روسپی گری مرا به زندگیت وارد کرده بودی و نه من به نیت کسب در آمد و امرار معاش تو را به وجودم راه داده بودم. هر کدام مان از غار تنهایی مان بیرون اومدیم ودر یک جا به هم رسیدیم تا همراه هم باشیم، تا تنها نباشیم.

همه‌چیز خیلی خوب شروع شده بود. برخلاف رسم رایج در ایران، خودم شریک زندگی‌ام را انتخاب و از او خواستگاری کرده بودم. بعد از چندسال تکاپو و تلاش برای اثبات خودم به‌عنوان یک دختر متفاوت، بر سر سفره عقد نشستم. در همان لحظه، انعکاس برقِ چشمانم در آینه، حکایت از احساس پیروزی من در برابر سنت معروف "بشین سنگین تا بیاد بختت رنگین" بود. به آینه نگاه می‌کردم و سرشار از حس تحسین‌آمیز نسبت به خودم، به عنوان یک قهرمان مبارز، سرشار از غرور بودم. شاید همین غره شدن به خودم بود که باعث شد در ادامه بازی زندگی خیلی شانس نیاورم و رویاهایم نقش بر آب شوند.
به این باور رسیده بودم که همه‌چیز را در مورد یک زندگی پرشور و پراحساس می‌دانم و با شجاعت، توانایی و قدرت عجیب و غریبی که در خودم سراغ دارم، می‌توانم ادامه قصه زندگی‌ام را خودم رقم بزنم. معشوق را به دست آورده بودم و به قدرت عشق ایمان داشتم. ورق اما خیلی زود برگشت، فضای دونفره و عاشقانه ما، به سرعت رنگ و بوی کلیشه‌‌ای به خود گرفت. من در قالب زن خانه، نماد صبر، متانت، بخشندگی و عطوفت شدم و معشوقم عنصر مردانه، نمادی از مردی زحمتکش، قدرتمند و دست و دل‌باز بود که هزینه زندگی را بر دوش می‌کشید. با این وجود به هر سمتی نگاه می‌کردم از زندگی عاشقانه خبری نبود.
حرف‌های درگوشی مادربزرگ‌ها، پچپچه‌های زنانه در مهمانی‌های فامیلی و توصیه‌های افراطی به نوعروس‌ها گوش‌هایم را پر کرده بودند: "باید مرد رو راضی نگه داشت. مرد توقعش از زن، غذای گرم و آغوش نرمه. این دوتا، برایش مهیا باشه دیگه زن نباید هراسی داشته باشه از خیانت مرد." این مکالمات "خیلی جدی" همه‌جا شنیده می شد. یکی می‌گفت: "وقتی شوهرت از راه می‌رسه، باید آرایش کرده و معطر باشی." یکی دیگر می‌گفت: "وقتی شوهرت خونه است، نباید کار کنی و خودت رو مشغول نشون بدی، هی بچه‌ام بچه‌ام هم نگو. بچه خودش بزرگ می‌شه. اونی که برات باقی می‌مونه شوهره."

این را هم البته مدام می‌گفتند: "شب با شوهرت برو توی رختخواب. اگه کار نیمه‌تمام هم داشتی بذار برای یک وقت دیگه. یه موقعی شوهرت توی رختخواب ممکنه لازمت داشته باشه و اونوقت تو نباشی خیلی بده. لباس خواب‌های رنگ و وارنگ رو هم نباید از قلم بیاندازی... خلاصه کلام اگه از شوهرت غافل بشوی، سرش جای دیگه گرم می‌شه و از تو و زندگی با تو فاصله می‌گیره."
لازمه کامل بودن زن، گوش سپردن به چنین نصایحی بود که حول و حوش مرد و سرویسی می‌چرخید که باید به او داده می‌شد. درضمن نباید این را فراموش می‌کردم که از خودم و تمایلاتم هم نباید سخنی به میان می‌آورم که مبادا همسر من، فکر بدی درباره‌ام کند. شوهر و شوهر و شوهر و من با همه ادعایم، خود را در محاصره نسخه‌های مادربزرگ‌ها می‌دیدم و اعتراف می‌کنم که تجربه آنها مرا اسیر خودشان کرده بودند. احساس می‌کردم فرار از این توصیه‌ها اجتناب‌ناپذیراست و مثل آدم‌های مسخ شده قدم‌به‌قدم، پند و اندرزشان را دنبال می‌کردم. ظاهر زندگی‌ام از دید آنها، حکایت از موفقیت من و درستی توصیه‌های ایمنی آنها می‌کرد. به نظر می‌رسید شوهری قبراق، سرحال، موفق و یک زندگی شاد و بی‌دغدغه دارم، اما من نحیف، رنجور، سرد و بی‌میل شده بودم نسبت به آن‌چه ظاهراً زندگی‌ای شاد و بی‌عیب و نقص بود. فکر می‌کردم چقدر این چیزی که من می‌بینم با آن‌چه در رویا‌هایم ساخته‌ام فرق می‌کند. احساس می‌کردم توی این بده- بستان هیچ چیز نصیب من نمی‌شود.
از آن بازی دونفره‌ای که من همیشه توی ذهنم تصور کرده بودم، هیچ خبری نبود. توی این فرمول جایی برای "ما" نبود، هرچه بود او بود و بس. آنجا بود که دیگر توانی برای اجرای فرامین باقی نماند. من متوقف شدم و دیگر با میل به رختخواب نرفتم. آن سکوت توصیه شده از سوی مادربزرگ‌ها دیوانه‌ام می‌کرد. مدام کابوس می‌دیدم. در خواب‌های کابوس‌گونه‌ام همیشه گرسنه بودم. جلوی یک میز غذای باشکوه نشسته بودم ولی اشتهایی نداشتم. احساس ضعف می‌کردم.
به خودم می‌پیچیدم. چوب سرزنش را بالای سرم آویزان کرده بودم و دست از سر خودم برنمی‌داشتم. داشتم کم‌کاری می‌کردم. داشتم خلاف قانون پیش می‌رفتم. داشتم عرف را به بازی می‌گرفتم. می‌دانستم تاوان سختی برای این نافرمانی پس خواهم داد. می‌دانستم از دیدگاه جامعه، سایه فواحش بر سرم افتاده است. می‌دانستم پای رفتنِ مرد از خانه درمیان است ولی هیچکدام از این دلایل باعث نمی‌شد تن به بازی‌ای بدهم که دیگر تمایلی به آن نداشتم. تا اینکه انفجار رخ داد ودر جواب سئوال‌های مرد که دیگر از این حال و وضع من خسته شده بود، گفتم که: نمی‌توانم، نمی‌خواهم و نمی‌شود. مرد با تعجب به من چشم دوخت. نه از خشم من سر در می‌آورد نه از واژه‌های بی‌ربطی که یکباره از دهنم بیرون پریده بود. گفت: "چرا داری پرت و پلا می‌بافی. می‌پرسم که چرا اینقدر سردی؟ چرا اینقدر یخی؟ با این عدم تمایلت آدم‌رو یاد مجسمه یخی می‌اندازی، اونوقت عوض جواب دادن به سئوال من، از کوره در می‌ری و می‌گویی نمی‌خواهم؟ فقط همین؟"
یکجورهایی راست می‌گفت. مستاصل در برابرم ایستاده بود و نمی‌دانست چطور آن بره، تبدیل به یک ماده‌شیر غران شده است که سرشار از بغض فریاد می‌کشد. در برابر سئوال‌های مرد فریاد می‌کشیدم، با اینکه تازگی نداشتند. نمی‌دانم چه شده بود؟
همیشه به شکل کلی، توضیح و توجیهی کلیشه‌ای را برای سردی و بی‌میلی‌ام در هم‌آغوشی مطرح می‌کردم: "ای‌وای! خیلی سرم شلوغ بود. یا بچه این روز‌ها خیلی اذیتم می‌کنه. یا اینکه اصلاً حالم خوش نبود و مریض احوال بودم." خلاصه یک‌جوری بحث‌مان به خوبی و خوشی به پایان می‌رسید، اما این‌بار همه‌چیز فرق می‌کرد. داشتم از عصبانیت منفجر می‌شدم. حالم خیلی خراب بود و اصلاً حوصله توضیح و تفسیر نداشتم. احساس می‌کردم یک جایی توی مغزم تا به حال به من فرمان اشتباه می‌داده است. احساس می‌کردم تا امروز به کاری تن در داده‌ام که هیچ باب میل من نبوده است و فقط باید‌ها و نبایدهای دیگران را دنبال کرده‌ام.
طاقتم طاق شده بود، از خودم لبریز شده بود، خون توی رگ‌هایم به خروش در آمده بود و لحظه به لحظه، ناخودآگاهم به لایه رویی وجودم نزدیک می‌شد. ترس از فواحش، این ترس بزرگ، رقیب همیشگی من، دزد خوشبختی زندگی‌ام و سارق مرد من شده بود. در کنار این ترس و ترس‌های کوچک و بزرگ دیگر خودم را فراموش کرده بودم. تمام آن سال‌ها خودم را به این در و آن در زده بودم که حفظش کنم و چیزی از من دیگر باقی نمانده بود. در صورتی که دلم شادی می‌خواست. دلم می‌خواست بچرخم، برقصم، عشق‌بازی کنم و لذت را با گوشت و پوستم لمس کنم، اما انگار سردی وجودم با توصیه‌ها و تربیت‌های کلیشه‌ای و کهنه به جایی رسیده بود که دیگر هرگز گرم نمی‌شد.
دلم می‌خواست به همسرم بگویم: "تو مرد من بودی و من زن تو. نه تو به قصد روسپی‌گری اختصاصی مرا به زندگی‌ات وارد کرده بودی و نه من به نیت کسب در آمد و امرار معاش تو را به وجودم راه داده بودم. هرکدام‌مان از غار تنهایی‌مان بیرون آمده ودر یک‌جایی به هم رسیده بودیم تا باهم در تمام راه زندگی همراه باشیم. تا تنها نباشیم. تا ظرف هم را از مهر، لطافت و زیبایی پر کنیم. دوش به دوش هم گام در راهی گذاشته بودیم که می‌دانستیم گذر از آن در تنهایی سخت است و دشوار..."
انگار به نقطه عطفی در زندگی‌ام رسیده بودم. حس کردم باید این رقص دو نفره را از یک جایی آغاز کنم. از خودم شروع کردم و گفتم: "من یه زنم، آماده‌ شنیدن هر کلمه‌ای از جنس مهر، از جنس توصیف، از جنس تحسین، اون‌هم از زبون تو. تو باید با من حرف می‌زدی. باید گوشم را با زمزمه‌های عاشقانه‌ات نوازش می‌دادی. باید می‌فهمیدم که برای تو خواستنی هستم. باید می‌فهمیدم به چشم تو زیبا هستم. باید می‌فهمیدم زن هستم. می‌فهمی؟ هیچ‌وقت فکر کردی نیاز به عاطفه تو دارم؟ دلم می‌خواست توی حرف‌های مهربون تو غرق بشم، اما نشد. اونوقت شاید می‌تونستم از همه باید‌ها و نباید‌ها‌‌رها بشم. دلم می‌خواد شاد باشم، بزنم، برقصم، از خواسته‌هام بهت بگم. هیچ‌وقت فکر کردی شاید من هم خواسته‌هایی داشته باشم؟ من خودم رو به تو نفروختم که سقف بالای سر و خوراک شب داشته باشم. من در برابر عشقی که به تو می‌دادم هیچ بهایی نداشتم و بهایی اگر بود فقط کلمه بود، حرف بود، کلامی از عشق و عاطفه بود. من دیگه نمی‌تونم. دیگه نمی‌تونم این بارو بکشم. حالا نوبت توئه..."

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

تن فروشی باز هم...

 

داشتم در رادیو زمانه دنبال مطلبی می گشتم که این خبر را دیدم و نتوانستم آسان از آن و به ویژه واکنش و نظر چند خواننده بگذرم. رونوشت و نشانی اصل مطلب را اینجا می گذارم . شما هم اگر نظری دارید بیایید یا بروید و بنویسید.

http://www.radiozamaneh.com/society/humanrights/2011/12/31/9523

تجربه‌‌ سوئد در مبارزه با روسپیگری

برگردان: نادیا پارسا

مرکز عدالت زنان - برای قرن‌ها این کلیشه گفته شده است که "روسپیگری همیشه بوده و خواهد بود"، اما اینک، موفقیت یک کشور در از میان برداشتن روسپیگری همانند فانوسی است که راه را روشن کرده است. سوئد تنها در طول پنج سال توانسته است شمار زنان روسپی‌ در این کشور را به‌طرز چشمگیری کاهش دهد.

روسپیگری در استکهلم، پایتخت این کشور، دوسوم کاهش یافته است و در دیگر شهرهای بزرگ نیز به‌طور کامل حذف شده است. این در‌حالی است که در سه دهه گذشته، به سبب قانونی بودن روسپیگری، فاحشه‌خانه‌ها و مراکز ماساژ در سوئد رشد زیادی داشتند.

این نکته جالب است که هم‌اکنون شمار زنان خارجی که برای روسپیگری به سوئد قاچاق می‌شوند بسیار کم است. مقامات دولتی در سوئد تخمین می‌زنند که در ظرف سال‌های گذشته، تنها ۲۰۰ تا ۴۰۰ زن و دختر در هر سال، به این کشور قاچاق شده‌اند. این آمار در مقایسه با ۱۵ تا ۱۷ هزار زن و دختری که به کشور همسایه، فنلاند قاچاق شده‌اند، رقم ناچیزی است.

سوئد چگونه این مسئله پیچیده را مدیریت کرده است؟ نکته جالب اینجاست که راهکار اجرایی، به‌هیچ‌وجه "پیچیده" هم نبوده است. اصولش آنقدر ساده است‌ که این پرسش مطرح می‌شود: چرا تا حالا کسی آن را امتحان نکرده بود؟

قوانین مترقی سال ۱۹۹۹

پس از سال‌ها تحقیق و مطالعه، سوئد در سال ۱۹۹۹ قانونی را تصویب کرد که بر اپایه آن، "خرید سکس" جرم محسوب می‌شود، اما فروش آن به‌هیچ‌وجه جرم نیست. منطق پشت این قانون نیز کاملاً روشن است: روسپیگری در سوئد به عنوان "خشونت مرد علیه زن و کودک" تلقی می‌شود. روسپیگری به عنوان شکلی از "بهره‌کشی از زنان و کودکان" تعریف می‌شود و خود عامل بروز مشکلات اجتماعی بسیار است. چراکه برابری‌های جنسی تا زمانی که درصدی از مردان، زنان و کودکان جامعه را خرید و فروش می‌کنند و مورد بهره‌کشی قرار می‌دهند، به نظر دست‌نیافتنی می‌رسد.

علاوه بر راهکارهای مشخصاً قانونی، تمهیدات مهم دیگر نیز در این زمینه مطرح است. به موجب این مقررات، خدمات اجتماعی و امکانات مالی به منظور کمک به روسپیان و نیز آموزش جامعه در نظر گرفته می‌شود.

سوئد با روسپیگری به عنوان فرمی از خشونت علیه زنان برخورد می‌کند. در واقع مردی که از زنی سکس می‌خرد، مرتکب جرم می‌شود. به خاطر همین نیز در سوئد با بیشتر زنان روسپی به مثابه "قربانی" رفتار می‌شود؛ قربانیانی که نیاز به کمک و یاری دارند.

از سویی دیگر، به منظور از میان برداشتن این ذهنیت تاریخی که روسپیگری امری است عادی و گریز‌ناپذیر، عموم مردم آموزش می‌بینند. در واقع مقررات مربوط به منع‌ روسپیگری و خرید سکس، بخشی از برنامه قانونی جامع‌تر در راستای مبارزه با خشونت علیه زنان بود که در سال ۱۹۹۹ تصویب شد.

مشکلات اولیه

به رغم برنامه جامعی که پیش از تصویب این قانون در نظر گرفته شده بود، در چندسال نخست اجرای این طرح، برنامه‌ریزی‌های حول این قانون موفقیت خاصی در پی نداشت. پلیس شمار اندکی روسپی را مطابق قانون دستگیر کرد و کماکان همان عملکرد پیشین را در پیش می‌گرفت. این شکست انتقادهای زیادی را برانگیخت. منتقدان طرح می‌گفتند: "می‌بینید که روسپیگری همیشه بوده است و همیشه نیز خواهد بود."

مقامات دولتی سوئد که به این برنامه اطمینان کامل داشتند، هیچ اعتنایی به این گفته‌های منتقدانه نکردند. عاملی که موجب بی‌نتیجه‌ ماندن تلاش‌ها شده بود، این بود که این قانون، "ضمانت اجرایی" ندارد. واقعیت این بود که افراد پلیس برای درک بهتر قانون‌، نیاز به آموزش عمیق و جهت‌گیری داشتند. از آن‌جایی که روسپیگری فرمی از خشونت مردان علیه زنان است، بهره‌بردار یا خریدار است که باید تنبیه شود و در عوض قربانی یا روسپی می‌بایست مورد حمایت قرار گیرد.

دولت سوئد بودجه قابل ملاحظه‌ای را به منظور حمایت از این طرح اختصاص داد. نیروی پلیس، دادستان تا افسران درجه پایین، همه در این زمینه آموزش‌های گسترده‌ای دیدند. درست بعد از این سلسلسه اقدامات بود که نتایج متفاوت ظاهر شد.

امروزه نه تنها مردم سوئد از راهکار و برنامه کشورشان در مواجهه با روسپیگری حمایت می‌کنند (بر اساس نظرسنجی‌های موجود ۸۰ درصد مردم مدافع عملکرد دولت در این زمینه هستند)، بلکه خود نیروهای پلیس و مجریان قانونی که به‌طور مستقیم با این طرح درگیر هستند نیز از آن حمایت می‌کنند.

اجرای این قانون در سوئد، با درک این نکته که قانون منع خرید سکس به رویارویی جامعه و دولت با انواع جرم‌های جنسی کمک می‌کند، موثر بوده است. به ویژه در توانمند ساختن دولت در از میان برداشتن جرایم سازمان‌یافته‌ای که کشورهای دیگر با وجود قانونی بودن روسپیگری، با آن درگیر هستند.

شکست استراتژی‌های قانونی

تجربه سوئد، تجربه‌ای کم‌نظیر و قابل ملاحظه در سیاستگذاری دولتی در زمینه منع روسپیگری است. این تجربه باتوجه به مقیاس جمعیتی کشور سوئد جواب نیز داده است. در سال ۲۰۰۳، دولت اسکاتلند به دنبال بازنگری رویکرد خود به مسئله روسپیگری، دانشگاه لندن را موظف به انجام تحقیقی فراگیر درباره نتایج سیاست‌های سایر دولت‌ها در این زمینه کرد.

محققان علاوه بر سوئد، کشورهای استرالیا، ایرلند و هلند را نیز انتخاب کردند. کشورهایی که معرف قانونگذاری‌های متفاوت در زمینه روسپیگری هستند. نتیجه چنین رویکردهایی مشخص است: شکست چرخه معیوب بازداشت روسپی‌ها.

هم‌چنان که در تحقیق دانشگاه لندن نشان داده شد، در کشورهای مورد بررسی با وجود اینکه روسپیگری قانونی است، نتایج نهایی، بسیار ناامیدکننده و در هر مورد به شکل چشمگیر منفی بود. بر اساس این تحقیق، قانونی کردن روسپیگری، به گسترش چشمگیر تمامی جنبه‌های صنعت سکس، افزایش جرایم سازمان‌یافته در این صنعت، افزایش شمار کودکان روسپی، افزایش میزان قاچاق زنان و دختران خارجی و نیز افزایش قابل ملاحظه خشونت علیه زنان منجر شده است.

برای مثال در ایالت ویکتوریا در استرالیا، جایی که فاحشه‌خانه‌ها قانونی هستند، به یکباره تعداد آن‌ها به قدری زیاد شد که سیستم دولتی از کنترل و نظارت بر آنها ناتوان شد و خیلی زود این فاحشه‌خانه‌ها به مراکزی برای جرم و جنایت سازمان‌یافته تبدیل شدند. علاوه بر آن، تحقیقات نشان داده است روسپیانی که در سیستم‌های قانونی کار می‌کنند در ادامه فعالیت خود دچار احساس اجبار و ناامنی در کسب و کار می‌شوند.

نتایج تحقیقی در هلند، جایی که روسپیگری در آن قانونی است نشان می‌دهد که ۷۹ درصد روسپی‌ها تمایل دارند شغل خود را ترک کنند. به همین دلیل زیر عنوان برنامه‌های متعدد به روسپیانی که می‌خواهند این شغل را ترک کنند، وعده کمک داده‌‌اند، ولی این کمک‌ها هیچ‌گاه درست، اجرا نشده است. برعکس، دولت سوئد به روسپیانی که می‌خواهند شغل خود را ترک کنند، کمک‌های اجتماعی قابل ملاحظه‌ای ارائه می‌دهد. تا به حال ۶۰ درصد از روسپیان سوئد، ازکمک‌های مالی دولت بهره‌مند و موفق شده‌اند که دیگر تن‌فروشی نکنند.

چرا کسی پیشتر این راه را امتحان نکرده است؟

با توجه به الگوی موفق سوئد در زمینه مبارزه با روسپیگری، چرا کشورهای دیگر چنین رویه‌ای را پیش نگرفته‌اند؟ البته، برخی از کشورها تلاش‌هایی کرده‌اند. برای نمونه فنلاند و نروژ در حال بررسی این قانون هستند و اگر اسکاتلند نیز از نتیجه تحقیق انجام شده درس بگیرد، به همین سمت خواهد رفت.

برای اینکه روسپیان را در شمار قربانیان خشونت قلمداد کنیم، لازم است ابتدا مقامات دولتی، به جای آنکه مسئله را از نقطه‌نظر مردان جامعه ببینند، از دیدگاه زنان آن را تحلیل کنند. نکته محوری این است که در بیشتر کشورهای دنیا (البته نه در همه‌جا) هنوز نگاه غالب به روسپیگری، نگاه مردانه است.

واقعیت این است که سوئد طی سال‌های طولانی برای تحقق حقوق برابر زنان تلاش کرده است. برای مثال در سال ۱۹۶۵، سوئد به مسئله "تجاوز در ازدواج" پرداخت. این درحالی است که حتی پس از سال ۱۹۸۰، هنوز در آمریکا، در چند ایالت‌ برای زنان "حق بر بدن" و کنترل آن را به رسمیت نمی‌شناختند.

دولت سوئد هم‌چنین بالاترین شمار سیاستمداران زن را در تمامی سطوح دولتی دارد. در سال ۱۹۹۹، وقتی دولت قانون مترقی منع روسپیگری را تصویب کرد، ۵۰ درصد از نمایندگان پارلمان، زن بودند.

سیاست سوئد در مقابل مسئله روسپیگری، ابتدا با کمک انجمن‌ها طراحی و سپس با تلاش نمایندگان با نفوذ و قدرتمند پارلمان به تصویب رسید. البته سوئد در همین نقطه متوقف نشد. در سال ۲۰۰۲، دولت ضمیمه‌ای را به قانون اولیه منع خرید سکس افزود. بر پایه این الحاقیه تازه، قاچاق انسان به منظور بهره‌کشی جنسی ممنوع و به دنبال آن، برخی از نقاط ضعف موجود در قانون نخستین نیز اصلاح شد. علاوه بر این، بر توانایی دولت به منظور پیگرد قانونی آن دسته از افرادی که در چرخه صنعت سکس و روسپیگری فعال هستند، مانند پااندازها، راننده‌ها و صاحب‌خانه‌ها نیز افزوده شد.

چرا ما نمی‌توانیم الگوی سوئد را به کار ببندیم؟

این واقعیت که کشورهای دیگر، در مقایسه با سوئد در جهل نسبی به سر می‌برند، دلیلی برای این نمی‌شود که برای تغییر قوانین تلاش، نکرد. زیبایی و اهمیت موضوع اینجاست که در دنیایی که در حال تغییر است و موفقیت‌های سایر مردم اثبات می‌شود، قانع کردن دیگران برای پیش گرفتن راه، آسان‌تر می‌شود.

منبع: مرکز عدالت زنان

من این را باور نمیکنم.

ارسال شده توسط کاربر مهمان در تاریخ یکشنبه, 10/11/1390 - 02:17.

این ترجمه یک مقاله خوب و سازنده ای است که خانم پارسا زحمت انرا کشیده اند.امید است که مردان متوجه شوند که برای رفع نیاز جنسی انان ناید زنان بیگناه قربانی شوند.دولتها هم باید بپذیرند که راه حلی منطقی جهت رفع نیاز جنسی مردان را با کمک زنان روشفکر ،کارشاسان و روانکاوان بیابند که مردان مجبور نشوند که از راههای غیر اخلاقی و یا غیر انسانی اقدام به رفع حاجت کنند.جهت اطلاع:در کشورهی اسلامی سکس بین مردان و نوجوانان و یا سکس با دختران از پشت و یا سکس با زنان محتاج به صورت گروهی،در کشورهای غیر اسلامی که در انجا خرید و یا خرید و فروش سکس ممنوع است، روابط سکسی از سن ١٨ سالگی آزاد است ولی مشروط به رضایت دو طرف می باشد.لذا روابط عشقی و علائق جنسی دو دوست است که نیاز مرد و زن را برآده می کند.در چنین کشورهائی اگر مردی( به هر دلیل ) زنی را مجبور به رابطه سیکسی کند،سخت مجازات میشود.متاسفانه در چنین کشورهائی که ازادی روابط عشقی _ سکسی وجود دارد، برخی از مردان که مشکل پیدا کردن دوست دختر دارند و یا مشکلات روانی دارند؛جهت رفع نیاز جنسی و یا عقده گشائی خود ،اقدام به تجاوز کرده و برای فرار از مجازات ،دختر ، زن و یا پسربچه مورد تجاوز قرار گرفته را میکشد.
در کشورهایی که روابط سکسی -عشقی آزاد است و فاحشه خانه هم دایر میباشد،تجارت زنان و بهره کشی از آنان باعث ایجاد مشکلات اجتماعی،بهداشتی و بروز رفتارهای غیر اخلاقی و غیرقانونی دیگری چون درگیری بین برده داران( کس کش ها ) و رشوه دهی به ماموران،بوجود آمدن بازار مواد مخدر ، قاچاق زنان و آزار روحی- روانی و کتک زدن و ترساندن زنان برای ممانعت از هر گونه اقدام برای رهائی خویش میگردد.سپاس

ارسال شده توسط کاربر مهمانmansour piry khanghah در تاریخ یکشنبه, 10/11/1390 - 09:33.

این مقاله خاطر نشان میسازد که مرد پول دارد و یا پرداخت کننده هست و زن دریافت کنندۀ وجه ، لذا معلوم است که این عمل برای زن از روی نیازمندی است و برای مرد تجملی محسوب میشود. از آنجاییکه نیازمندی از اختیار انسانها می کاهد و کاهش اختیار تناسب مستقیم با کاهش مسئولیت در قبال جرم دارد. به تأبیری دیگر حداقل برای آن عده از زنان که علاقه به فروش بدن خود ندارند نیازمندی و اجبار موجب سوق این افراد به فروش تن است. در جامعه ایران بعضی از زنها برای داشتن زندگی راحت تر این کار را میکنند نه برای تأمین معاش ضروری، با وجود این اما نمیتوان گفت از روی نیاز نیست. لذا اگر قبول کنیم که نیاز زنان روسپی از اختیار آنها کاسته است باید میزان مسئولیت آنها را در قبال عمل انجام شده بسنجیم و در نهایت به این مهم میرسیم که کشور سوئد کاری کارستان کرده است. اندیشمندان ، جامعه شناسان ، روانشناسان و مهمتر از همه جرم شناسی سوئدی این مهم را دریافته است که برای مردان کاملأ تفننی و تجملی است و به هیچ وجه از روی اجبار نیست لذا کاری که اجباری در او نباشد اختیاری است و اختیار تمامی مسئولیت یک عمل را بر دوش عامل آن خواهد گذاشت که قاعدتأ مرد در این مورد مجرم است و باید مانند یک مجرم با او رفتار شود. اما وضعیت در ایران تفاوت دارد. نگاه مردان در ایران مردسالارانه است. البته منظورم همه مردان نیست. روی سخن با کسانی است که عقیده دارند اگر روسپی در جامعه وجود نداشته باشد ما نمیتوانیم خطا کنیم. این تفکر که اگر من نباشم دیگری جای من را میگیرد در مردان ما از قدیم بوده، اما میتوان با آموزشهای لازم این تفکر را از میان برداشت. ولی در رابطه با ایدئولوژی نمیشود کاری کرد. اگر از منظر حقوق انسانها فروختن تن در قبال پول یا هر چیز با ارزش دیگر خلاف اخلاقیات است، در ایران عکس این قضیه صادق است. اگر دنیای مدرن ورود دو فرد مستقل را به سکس با تمایل و ارادۀ آزاد و از روی اختیار خود، طبیعی میداند، این هم در ایران معکوس است. از نظر حقوق قضایی که همه میدانیم هیچ ربطی به اخلاقیات نداشته و فقط ضامن اجرایی و برای جلوگیری از فرار از قبول مسئولیت شهروندان متخلف تدوین میشود وقتی شما براحتی و قانونی میتوانید زنی را به عقد موقت چند ساعته خود در بیاورید و تأکید شود که معادل ارزش ریالی ساعات تحت امر شما را به زن پرداخت نمایید که در غیر این صورت هر دو طرف مجرم شناخته میشوند و یا دختر یا پسری که با هم دوست باشند که نه تنها بده بستان مالی که فکر استفاده از تن یکدیگر را نیز در مخیله نداشته باشند مجرم محسوب شوند چه کار باید کرد. واقیت این است که مردم ایران باید خود به افکار مدرن دسترسی پیدا کرده و خود سازی کنند که در آن صورت هم روسپیان نیازمند به خاطر عدم حمایت دولت در فلاکتی عیر قابل وصف خواهند ماند. تجربۀ سوئد کاری است کاملأ علمی و عملی، اما فقط در کشورهایی قابلیت اجرا دارد که قوانین آن کشورها زن را به عنوان موجودی زنده و همانند مرد فرض کرده و ضعف جسمانی زنان و کودکان را با حمایت های قانونی برطرف میکنند که در هر صورت از برابری خود با مردان لذت ببرند نه در کشوری که اساسأ این موجود را برای رفاه مرد میخواهد و تنها حقی که بر وی قائل است این که اگر از بدن او استفاده کردید حقش را بدهید. مقاله ای بسیار روشنگر و خوب بود فقط من نمیدانم در ایران چگونه میشود از این تجربه ها استفاده کرد. امیدوارم مسئولین کشور ما این تجربه ها را مد نظر قرار دهند که در عیر این صورت با تغییر نام روسپی گری به کارگران جنسی نمیتوان این مشکل عظیم در کشور خودمان را حل کرد. با درود فراوان

ارسال شده توسط آشنا در تاریخ یکشنبه, 10/11/1390 - 11:05.

دانید که اختلاسگران چه تقریر میکنند ...... پنهان خورد باده که تعزیر میکنند _ ناموس عشق و رونق عشاق میبرند ..... عیب جوان و سرزنش پیر میکنند _ جزقلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز ...... باطل در این خیال که اکسیر میکنند

ارسال شده توسط کاربر مهمانmansour piry khanghah در تاریخ یکشنبه, 10/11/1390 - 11:38.

این سیاست در مرزهای سوئد موفق بوده اما روسپیگری را به کشورهای فقیر همسایه انتقال داده. بخصوص استونی و لیتوانی و لتونی. بامبلغ کمی میتوان سوار کشتی شد مثلا به ریگا رفت. یک سفر آخر هفته که با خرید سکس کامل میشود. خطوط کشتیرانی همه تبلیغ میکنند اما اشاره ای به هدف نمیشود. مردان ریز و درشت مهاجر و از جمله هموطنان گرامی از مشتریان پروپا قرص این اسفارآخرهفته میباشند.
آیا دولت سوئد برای این جنبه هم سیاستی درپیش میگیرد؟ یا سیاستمداران زن در دولت و مجلس دلخوشند که مشکل را صادرکرده اند؟
قابل توجه آنکه سوئد (بویژه بانکها و صنایع سوئدی) در این سه کشور کوچک و فقیر بالتیک نفوذ پنهان و آشکار وحشتناکی دارد.

ارسال شده توسط اورینب در تاریخ یکشنبه, 10/11/1390 - 14:17.

تو سوئد همه روسپى هستن. تو اين خبرها را از کجا در ميارى. تازه اصلا روسپى يعنى چه؟؟؟ به نظر نويسنده اون زنى که بخاطر پر کردن شکم بچه هاش تنشو ميفروشه روسپيه؟ نه٬ روسپى سيستمه که باعث ميشه يه زن و يا مرد تنشو بفروشه.
در ضمن عموم زنها و مردها در سوئد بجز زن و شوهر خودشن بارها با زنها و مرده هاى ديگه ميخوابن٬ اونم نه از روى فقر بلکه از روى هوس. حالا بگو ببينم ٬اگر مسئله سيستم را کنار بذاريم٬ کدام بيشت روسپى هستن٬ يه تن فروش بيچاره گشنه يا شکم سير سوئدى که هيچوقت از زير شکم سير نميشه

ارسال شده توسط کاربر مهمان در تاریخ یکشنبه, 10/11/1390 - 15:01.

من در سوئد زندگی می کنم. اینجا به زن به چشم یک انسان با ارزش نگاه می شود. زنان سوئدی در زندگی روزمره خیلی کم از آرایش استفاده می کنند، تقریبا از کفش پاشنه بلند استفاده نمی کنند، لحن صحبت آنها اصلا عشوه ندارد. زنان سوئدی به فکر پیشرفت خود در زندگی (ادامه تحصیل، موفقیت در کار) هستند. از زنانی که فقط به فکر آرایش، عشوه گری و طنازی و ... هستند خوششان نمی آید چون معتقد هستند این زنان از اعتماد به نفس پائینی برخوردارند و مثل پارازیت خودشان را به مرد دیگری می چسبانند. زنانی که لباس ساده می پوشند و ادامه تحصیل می دهند و خودشان روی پای خودشان می ایستند، احترام خاصی در جامعه سوئد دارند. (این قانون در مورد زنان مهاجر هم صادق است) بنابراین عجیب نیست چنین قوانینی در سوئد تصویب شود.

ارسال شده توسط مریم در تاریخ یکشنبه, 10/11/1390 - 15:10.

سکس یک نیاز است . نیازی که اما و اگر بر نمیدارد. فروشنده سکس هم قربانی محسوب نمیشود. قربانی کسی است که به اجبار و زور وادار به عملی شود. بعلاوه زنی که فروشنده سکس است مثلا چکار میکند؟ فیل که هوا نمیکند ، تازه شاید لذت هم ببرد. این قانون سوئد قانونی غیر عقلانی است چرا که شاید یک زنی اصلا با تمایل و علاقه چنین کاری را میکند. انسان ازاد است مگر ازادیش مخل حقوق دیگران باشد. البته در یک کشور دمکراتیک رعایت قانون امری پذیرفتنی است ولی در هر حال بنظر من قانون بیخودی است. فروش سکس هم چیزی است مثل فروش هنر و......- مثلا بعضی از هنرپشه های سینما نان قیافه اشان را میخورند و زنی هم که روسپی اسن نان هیکلش را میخورد. قانون بیخودی است...

ارسال شده توسط ali در تاریخ یکشنبه, 10/11/1390 - 18:10.

مقاله‌ایی ناپخته و بدون درنظر گرفتن جوانب مختلف پدیده تن‌ فروشی در این کشور بود.در خبرها میخوانیم که افراد بسیار کمی‌ بعد از تصویب این قانون، دستگیر شدند ولی، دلیلی‌ بر تاثیر مثبت این قانون در جامعه نیست، پلیس در بیشتر مواقع، این حوادث را زیر سبیلی رّد میکند و اثبات این جرم، با مخارجی که برای دستگاه قضایی دارد، مشکل و طولانی است. نظرنگاری بخوبی به کوچ این معضل اجتماعی از سوئد به کشورهای بالتیک اشاره کرد که البته تایلند و کشورهای اروپای شرقی‌ را هم میتوان به آن اضافه کرد. با توجه به استاندارد بخور و نمیری که برای شهروندان سوئدی وجود دارد، روسپیگری در عرف جامعه، غیر انسانی‌ و ناپسند است ولی در خفا و در بطن اجتماع جریان دارد.فروش سکس،درمیان معتادین معمول است ولی برای کسب پول بیشتر یا احتیاج جنسی‌ که طبیعی براورده نمیشود هم رایج است.حتا در میان دانشجویان و دختران جوانی‌ که به هر دلیلی رابطه‌ایی با جنس مخالف/موافق را ندارند و به پول اضافی برای خرید لباسهای مارک‌دار و آرایش احتیاج دارند, از اینترنت برای ارتباط و جلب مشتری استفاده میکنند. اکثریت فروشندگان سکس از افراد غیر بومی سوئد هستند ولی صنعت تولید فیلم و ویدئو سکسی‌ با افراد بومی و غیر بومی، یکی‌ از محصولات پر سود صادراتی سوئد است و ناگفته نباشد که هموطنان ایرانی‌ هم در این بازار بلبشو، در میان بازیگران فیلمهای راز بقایی دیده میشوند.

ارسال شده توسط ایراندوست در تاریخ یکشنبه, 10/11/1390 - 18:37.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

ما و آقای کلارک

یا ماجراهای شگفت انگیز آرتور سی کلارک

 هنوز کیهان بچه ها مجله ی اصلی هفتگی ام بود که "پایان کودکی" را خواندم و سپس هر کتاب و رمانی که از او ترجمه شد و پاورقی ماجراهای شگفت انگیزش را در مجله ی دانستنی ها و سالها بعد سری فیلمهایی با همین نام را از شبکه چهار تلویزیون و و بعد اودیسه های این پیامبر دانش را دیدم و انگار که گرفتار یکی آز آن کشفیات یا رازهایی شده باشم که خودش می گفت می تواند جادو باشد، تا امروز که دیگر کمتر چیزی یا کسی می تواند شیفته ام کند باز هرجا اسمش بیاید با شوق روزگار گذشته به سراغش می روم و هرگز دست خالی برنمی گردم و لذت مزه مزه کردن کردن رازی قدیمی کمترین آن برای من است و شگفت اینکه هرگز و هنوز هم هنر علمی - تخیلی و فانتزی محض انتخاب محبوبم نبوده و نشده است با اینکه خود او برای ترویج این رشته در دنیا جایزه آرتور سی کلارک را بنیان نهاده و خوشبختانه تاکنون نویسندگان بزرگ با آثاری ارزشمند این جایزه را برده اند. از جمله خانم مارگارت اتوود. با همه اینها آقای آرتور چارلز کلارک  فانتزی نیست نه فقط در دنیای علم که در جهان ادب و هنر و مهمتر از همه در زندگی خود و همه ی ما اودیسه هایی واقعی و زمینی آفریده که به نظرم ادامه دارد و در این سال نو میلادی شاید بهتر باشد بشر به جای اینکه به پیشگویی های نوسترآداموسی و پایان جهان بیندیشد خود را آماده کند که با پیشگویی ها ی او به پیشواز آینده برود یا دست کم با اندیشیدن به حرفهای او در باره امروز و حال خود فکری بکند و شاید این همان کشش جادووار است که همیشه چه در حرفهایش در فیلم مستند زندگی و مصاحبه هایش چه در گفتگوی قهرمان داستانها و فیلمنامه هایش، مرا به عالم شگفت انگیزش می برد.

ترجمه ی بخشی از گفتگوی جالبش را با مجله ی " پلی بوی" را در وبلاگ

 ویدئونگاری مهدی بخوانید.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

دختر تاجیک

 

دختر تاجیک به روز شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

حذف ضمیر

 

تمام شد آخر

گرگ و میش برزخ تردید

و رد پای ستارگان مرده پنهان شد

مثل شخص ضمیر

در فعل لازم خورشید

و تاج ماه

این نهاد قلابی

که می دوید پی اثبات سلطنتش

تمام طول شب عرض افق را

آخر از سرش افتاد

به دست گزاره ای روشن

که از سحر روز دیگری سر زد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

عضو جنسی ، میل جنسی و ادب ملی

 

سخن روز : نامه نگاری عباس معروفی و یدالله رویایی درباره اروتیسم در ادبیات

“عباس عزیز،

بیا عضوجنسی را از میل جنسی حذف کنیم. بیا میل جنسی را از عضو جنسی برداریم. نمی‌شود. به هر حال یکی از این دو همیشه در حجاب می‌ماند. می‌گويی چه بهتر، با میل ِجنسی باید مؤدب بود.

ولی آخر تا من بخواهم با این محجوب مؤدب بمانم، تمام اعضای بدن من عضو جنسی می‌شوند، و برمی‌خیزند؛ از لثه‌ها تا زانوها، و حرمت ِحجاب می‌شکنند.

من فکر می‌کنم که تو محجوب را به‌خاطر کشف ِ آن است که دوست داری. و این را، برای سلطه‌ی مردانه و نمایش آن احتیاج داری: من کشف ِمحجوب می‌کنم، پس هستم. می‌خواهی اداره‌ی بستر با تو باشد. و این چیزی جز اگويیسم، خودخواهی، خودارضايی، و خودارضاعی، نیست. ما باید غرورهامان را جای دیگری پیاده کنیم، نه روی کون و کفل زن‌هامان(و یا مردهامان؟) که چشم و گوش بسته بیایند و در “دره‌ی عظیم ِ بین اروتیک و پورنو از خجالت آب شوند و صورت‌شان گل بیندازد” تا تو فاصله‌ی آن دره را “یک تار مو” کنی و، فاتح شوی.

نه عباس، غرور ِجنسی کثیف است. کثیف‌تر از غرور ملی.

می‌خواهی برای “تصویر زیبای زندگی انسان” بنویسی؟ می‌خواهی بنویسی؟ برای اینکه بنویسی اول باید بلد باشی تعجب کنی. و انسان، تنها برهنه که می‌شود عجیب می‌شود.

تن ِبرهنه اما، از ما پوشیده ماند. و آنچه در ما بود، بر ما حجاب شد. ما در میان ِ ممنوع ماندیم، ما از میان ممنوع گذشتیم. و آنچه دوست داشتیم نداشتیم. به همین جهت‌هاست که ما فروید نداریم، یونگ نداریم، ولی هُجویری، تا دلت بخواهد. از ری تا قم، امروز اگر سگ را بزنی هجویری می‌ریند.

تا وقت دیگر قربانت”.

***

برایش نوشتم:

رویای من!

بیا عضو جنسی را بچسبانیم به پیشانی‌مان. چه می‌شود؟ شاید به نقل از رمان "فریدون سه پسر داشت" اینجور شود: “تو فکر می‌کنی وقتی آلت تناسلی آدم جای مغزش بخواهد فرمان بدهد، چه اتفاقی می‌افتد. مذکرش می‌خواهد دنیا را پاره کند و مؤنثش می‌خواهد همه‌ی دنیا را بکشد وسط لنگش. یا مثلاً مشت آدم مغز آدم باشد، خب معلوم است، می‌خواهد به هر جا یا هر چیزی که فرود می‌آید، فرو بریزد و خودش را اثبات کند...

بیا صورت را بپوشانیم، و عضو جنسی را نمایان کنیم. چه می‌شود؟ نمی شود رویای من! عشقبازی و همخوابگی و سکس همه‌ی زندگی نیست، بخشی از زندگی است. در داستان و رمان هم می‌تواند بخشی از ادبیات باشد، اما زیبايی‌اش یا زشتی‌اش - بسته به نیاز هنرمند - اهمیت دارد. بی رویه مصرف کردن هر چیزی بد است.

هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا “غرور جنسی کثیف است، کثیف‌تر از غرور ملی”؟ پس غرور تمیز کدام است؟

من البته از غرور جنسی در رختخواب حرف نمی‌زنم که تنم برای من مقدس است و نمی‌گذارم هر کسی دستمالی‌اش کند، من از میدان ادبیات حرف می‌زنم، و اینکه آيا می‌توان با عضو جنسی جولان داد؟ و تا کجا؟

درباره عشق هم به عنوان یک تم پیش برنده در داستان و رمان حرف زده‌ام، اما اگر با عشق رمانت را شروع کنی، در کمرکش آن چه می‌کنی؟ کمرش نمی‌شکند؟

در رمان عاشقانه بهتر است تم عشق را ببریم در کمرکش کار که راست بایستد و سر پا بماند، نه البته همچون عضو آن جنگجوی مولانا که از میان ران‌های معشوقه برخاست، به میدان جنگ رفت، هزاران تن بکشت و راست برگشت میان همان بستر.

مولانا در بین چندین هزار بیت شعر، چیزهای بد هم دارد، حرف‌های خوب هم بسیار دارد، هزل و هجو و لطیفه هم البته بسیار دارد، سعدی هم دارد، حافظ ندارد، و کسی به این خاطر بر دیگری تفوق ندارد، عبید هم که استاد لطیفه و هزل است می‌گوید: “فضیلت نطق که شرف انسان بدو منوط است به دو جنبه است. یکی جدّ و دیگری هزل. و رجحان جدّ بر هزل مستغنی است، و چنان که جدّ دائم موجب ملال می‌باشد، هزل دائم نیز استخفاف و کسر عِرض می‌شود، و قدما در این باب گفته‌اند:

جد همه سال جان مردم بخورد

هزل همه روزه آب مردم ببرد.

آلت جنسی عضو مهمی است؟ اما همه‌ی آدمی که نیست. در داستان و رمان هم حضور محدودی دارد. فقط فیلم‌های پورنو است که جولانگاه آلت جنسی می‌شود، با نورپردازی‌های حساب‌شده که ابعاد را جلوه‌ای دیگر ببجشد.

بیا عضو جنسی را مهم نکنیم. نه از آن بترسیم، نه به آن بُعد و جلوه‌ی ویژه ببخشیم. بیا مثل بقیه‌ی عضوها ببینیمش، نه بر خلاف سنت تاریخ و فرهنگ بشری، که صورت را بپوشانیم و عضو را رها کنیم. این دستاورد بشر در درازای تاریخ است که تو عضو جنسی‌ات را آنقدر نمی‌بینی که در همان لحظات عشقبازی به آن قناعت می‌کنی. اما اگر تمام روز ببینی‌اش چه می شود؟حالت به هم می‌خورد. تازه، آن یک مقدار ابهتش را هم از دست می‌دهد، بی صفت می‌شود. دیگر حتا به درد حواله دادن هم نمی‌خورد.

فکر نمی‌کنم آدم فقط با عضو جنسی‌اش به رختخواب عشقبازی برود. شاید در فاحشه‌خانه‌ها چنین اتفاقی بیفتد که می‌افتد. برخی می‌روند پاچه‌ی بزشان را می‌زنند توی گِل. اما در آغوش محبوب همه‌ی عضوها به کاراست. و کار دل را دست می‌کند.

من عشقبازی را به خاطر کشف تن و روح محبوبم دوست دارم، وهر بار او را کشف می‌کنم. وگرنه عضو جنسی خودم برای خودم کشف نیست. شاید اگر آن عضو عقل می‌داشت، او بود که مرا کشف می‌کرد، حس تازه‌ی مرا کشف می‌کرد.

پس این تن من است، دست هر کس‌اش نمی‌دهم، این رمان من است، با عضو جنسی پرده‌های حریرش را نمی‌درم.

راست می‌گویی “تن برهنه از ما پوشیده ماند”، اکثر مجسمه‌های شرق اندام ندارد، روح خیلی بزرگ دارد! اما در غرب آناتومی سالیان سال است که بر در و دیوار می‌درخشد، "داود" میکل آنژ با عضو جنسی‌اش، به تمامی زیباست. اما حریری سفید بر نیم تنه‌ی مسیح او را زیباتر از برهنه‌ی مطلقش می‌کند، و همین، ابهت پیامبر را حفظ می‌کند. بقیه‌ی آناتومی‌ها، اندام زیبا دارد ولی از روح بزرگ خالی است.

بیا بپذیریم که در ادبیات عضو جنسی مهم نیست. چیزی که تو بتوانی مصنوعی‌اش را از سکس شاپ خریداری کنی چه اهمیتی دارد؟ حس و زیبایی عمل جنسی است که اهمیت دارد، و "عشقبازی" نام می‌گیرد.

راست می‌گویی “تن برهنه از ما پوشیده ماند” و ما در طراحی و نقاشی، آناتومی را کشف نکردیم. خب از تمدنش عقب بودیم. برهنه شدیم و بلد نبودیم از تن برهنه چه استفاده‌ای بکنیم. اگر ما یونگ نداریم، دلیلش وجود هجویری نیست. اروپایی‌ها، هم بدتر از این را داشته‌اند، هم بهتر از آن را.

راستش آن سوی آزادی، - در نهایت آزادی - آیین وفاداری هم هست. من البته بلدم بنویسم: “وقتی آدم به یک نفر وفادار بماند، به دیگران خیانت کرده.” خب این جمله‌ی یکی از شخصیت‌های رمان “تماماً مخصوص” است. این جمله را مثلاً در سربازخانه و خوابگاه دانشجویی می‌توان گفت و شنید، اما در خانه چی؟

نه، رویای من!

بستر عشقبازی سلطه ندارد. نه سلطه‌ی زنانه، نه سلطه‌ی مردانه. فقط در فاحشه‌خانه سلطه وجود دارد. من اهل فاحشه‌خانه نیستم و نمی‌توانم به رفتار فیزیکی قناعت کنم یا حتا تن دهم. می‌دانی؟ تن فقط یک وسیله است برای عشقبازی. تن، خرج روح می‌شود.

اگر می‌بینی روشنفکران اروپایی حالا بعد از سال‌ها به جبران مافات جنبش ۶۸ پرداخته‌اند، به بی‌رحمانه‌ترین شکلی یک نهاد بشری را ویران کرده‌اند، و حالا هر چه زور می‌زنند نمی‌توانند آبادش کنند.

هر چیزی فی‌نفسه در خارج از ما وجود دارد که ما نمی‌توانیم لزوماً آن را بشناسیم. با شناخت شهودی است که چیزی را کشف می‌کنیم ‌و اگر آن را به معرفت بدل ساختیم، به ادراک بصری هم می‌رسیم.

پس می‌بینی که جهان تصوری بیش نیست. و این ماییم که جهان را خلق می‌کنیم. و به نظر تو عجیب نیست که بعد از چهل سال تازه دنبال مافات جنبش ۶۸ هروله می‌کنیم؟ سعی باطلی است، رویای من!

فکر نمی‌کنم هفتاد ميلیون آلمانی یا فرانسوی، از هفتاد ميلیون ایرانی، تجربه‌های بیش‌تری در روابط سکسی داشته‌اند. در هوای نمور اینجا، نماد و نُمود است که بر در سکس‌شاپ‌ها روشن و خاموش می‌شود. راستش خورشید آنجا راست می‌تابد، و هنگام که خورشید می‌خوابد، مردمان آنجا چراغ‌ها را هم می‌کُشند که حس‌شان بیدار شود. می‌گویند لذتی در تاریکی هست که در روشنایی نیست!

نه. برای اروتیسم نمی‌توان تعریف دقیق و روشن داد. فقط نویسنده باید خود را بشناسد، آنجا که عشق می‌ورزد، غرور جنسی‌اش را دور بیندازد. آنجا که نویسنده است، قلمش را بردارد، و داستان زیبایی بنویسد. با عضو جنسی نمی‌توان داستان خوب نوشت.

اروتیسم، "کردن" و یا تکرار عضو جنسی نیست. اروتیک حرکت دست روی دست هم هست، بوسیدن هم هست، دست لای موهای او بردن، یک باز و بسته شدن چادر، یک بوس برای او توی هوا فوت کردن، یک نگاه، یک لبخند و گل انداختن گونه‌ها، و هزاران چیز قشنگ دیگر.

اروتیسم یعنی کشف زیبایی عاشقان، اروتیسم یعنی عاشقانه کشف کردن زیبایی. اگر ما یونگ نداریم، فروید نداریم، به خاطر تجربه‌های جنسی یا عدم آن نیست. ما در درازای تاریخ مستراح داشته‌ایم. و حالا هنوز هم بوگندویش را داریم. و اروپا تا یک قرن پیش مستراح نداشته، و حالا تمیز و مرتبش را دارد. اشکال "یونگ نداری و فروید نداری" از جای دیگری است.

بسیار چیز‌ها هست که ما داریم و این‌ها ندارند، فقط باید یاد بگیریم که قدرش را بدانیم، و قدر بدانیم اگر یاد می‌گیریم.

اگر مخاطب من در این نوشته شما نبودی، باز هم فروغ فرخ‌زاد و یداله رویایی و حافظ صورت‌های مثالی من بودند که بگويم: اروپایی‌ها نه فروغ فرخ‌زاد دارند، نه یداله رویایی و نه حافظ.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

دردسر

 

لا ادری:

جانی به دل نمانده که بار غمت کشد

دردی که در دل است به سر می برد تنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

یک پیاله چای در تبعید

 

بعد عمری آمده بودی 

مثل آنوقتها با هم چای بخوریم

ببخشید جان من

آب و هوای اینجا مثل طرفهای شما خوش نیست

خانه هم که سوت و کور و بی رونق

نه یک کف دست حلوای شعر تری مانده

در بشقاب چینی گل سرخ لب طلایی مان

نه یک سماور عاطفه ی جوشانی آورده کسی

بیا بنشین روی این گلیم پاره ی قرمز جگرم

یا همین چارپایه ی شکسته ی حرفهام

فقط مواظب باش دلت نشکند یکوقت

و چشمت آب نگردد

نابلد که نیستی

کلی فوت می خواهد و فن

این کنده ی دلخوری های قدیمی

و شاخه ی انتظارهای نارس تر

تا اشک و آه و جزجزشان آرام بگیرد

لامصب نمی گیرد که

این آتش زرتشت

از سلام و صلوات ما هم آبی گرم نمی شود

گلاب به رویت تاپاله زودتر می گیرد

اما آبرویمان چه می شود

و بهداشت و محیط زیست

راستی روزنامه ی صبح و عصر هم هست

چرا که نه

دلم هم می آید

تازه ـ به مرگ حضرتش ـ اینروزها هیچ خبری تازه نیست دیگر

حالا در این قیامتکده ی آخر جهنم

یک سیاستمدار کمیاب نمایشنامه نویس کمتر

یا چند آدمکش موروثی و ابدی بیشتر

رستگاری دنیا را چندان عقب یا جلو نمی اندازد 

فقط از سروصدای جشن لاشخورها می شود فهمید

یکوقتها

دیده بانی تنها خورده به تنگه ی دلیری

یا فوج توفان کویری روکرده

گوری دسته جمعی را در میدانی مشهور

یا کلاغی جای مرداری را لو داده

بله این هم حرف خودمان است

 اما ولش کن

آمده ای خانه ی خاله دلت باز شود

چایمان را بخوریم

و چرا ننوشیم

مثل بیشتر مردم و پیشترهای خودمان

شیرین

و با کلی طعم و عطر خوش ساییده در هاون کوچک مادربزرگ

از شانست

یک پوست هل یاد دوست رسیده

و بوی بهار نارنج باغ پدری

گل سرخ و یاس جانماز مادر هم هست

هرچند از یک پیاله ی لب پریده ی رنگ رو رفته

در این دورگاه سکوت

خودت دیدی که

مجازات حرف زدن.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نه من آیم نه توام خواهی خواند

 

حق با کسی است که می گوید

دیگر نه

بازنمی گردد

چیزی که رفته به آسانی

با حرف

نگو

که خودم گفتم

آخر چطور به این دوری

باور نداشت به قرب روحانی

باور نکرد فاصله بتواند

سدی بسازد این همه جسمانی

پایان بحث معنی اش این می شد

می شد که ماند به بوی هم

حتی در آن دو قطب ناهمنام

گفتم چطور به این دیری

گفت از بلوغ و پختگی آدم

پرسیدم از تفاوت وحشتناک

لبخند مهر ناب پناهم بود

امروز اگرچه تلخ باید گفت

چیزی که رفته برنمی گردد

با حرف

نگو

که می داند

حتی اگر دقایق طولانی

بر نیمکتی برابر مردم

بنشینید باز رو در رو

در چشم هم خیره و بی پروا

انگشت بگذارید پی در پی

روی نقاط ضعف یکدیگر

شاید بشود شیطنتی آنی

یا جوشش جوانی و بی فکری

حتی بدون درد پشیمانی

اما

اگرچه تلخ می دانی

افسوس بازنمی آید

پروانه ی سرخ نادر آن لحظه

حسی که بال بال زنان روزی

از دل به دل نشست و پرید و رفت

جایی که هیچوقت نمی دانی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

روز یلدا

اولین شب چله ( چهل روز اول زمستان ) را یلدا می گویند یعنی میلاد و زادن، به مناسبت زاده شدن مهر یا میترا که نماد :

۱.ایزد بانوی دوستی و پیمان است.

۲.پسر ناهید آورنده ی کیش مهر یا میتراییسم است.

۳.خورشید است.

جشن روز یلدا در ایران جشنی روستایی بوده در میان کشاورزان که در پایان فصل کار و برداشت محصول و ذخیره ی آذوقه برای زمستان بی بار و بر و در آغاز فصل بزم و مهمانی و عروسی ها برگزار می شده و این هنوز در رسم خنچه بردن برای تازه عروس و شیرینی و سپیدی بردن برای خانواده ی سوگوار دیده می شود. نیز به مثابه ی نوعی شکرگزاری بوده از بانیان کشت و کار مانند طبیعت و آب و زمین و خورشید و اینهمه از مجموعه اسباب بزم یلدایی و هرآنچه در سینی و سفره ی یلدا می توان یافت آشکار است.

یلدا را با مادربزرگ به خاطر می آورم از سالهای دور خیلی دور، با مجمع مسی بزرگ آبداده مادربزرگ که سالی یکبار عزیز همه می شد و با انواع خوراکی های تر و خشک و ترش و شیرین سینه جلو می داد و می نازید به انار خوشاب گلباد دستاورد پدر که چند ماهی در خاک باغچه چال شده بود و کدو حلوایی و لبوی دستپخت مادر و البته هندوانه ی چهل پاره ی شب چله مثل چهل لب خندان با دندانهای درخشان یا چهل باریکه ماه نو و افسانه های هزار و یکشب مادربزرگ از امیرارسلان تا ملک ابراهیم و نقلهای شیرین پدر که اغلب تجربه های کودکی ونوجوانی پرماجرایش بود و شعرخوانی پس از نیمه شب جمع که به محض تشخیص هر از بر افتخارش به من داده شد و امروز پس از سالها هنوز و در هرکجا باشم و حتی در غیاب هرگونه بساط یلدا، شده در نور شمع این عادت از سرم نیفتاده است و گرمابخش دست و دلم می شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |