وزنیدن

 

یادم آمد  وزن شعرم  یاد تو

در جهان تا هست دل آباد تو

نظم ارکان می گریزد ناگزیر

اختیارات هجا  همزاد  تو

شعر خودکوشم اسیر قافیه

جوش نغمه لب پَر و آزاد تو

کنج لحنم می خزد وزن صدا

این سفر شور غزل بیداد تو

حرف آخر مانده از واگویه ها

" حرف و صوت و گفتمان " بر باد تو

 

" حرف و صوت و گفت را بر هم زنم         تا که بی این هر سه با تو دم زنم"  

مولوی جلال الدین محمد بلخی،مثنوی،دفتر اول،داستان طوطی و بازرگان

http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar1/sh90/

 

آن روزها

 

آن روزها همه چیز نداشتیم و از هرچه خواستنی تر هم نه بیشتر از یک چشیدن، سرانگشتی کوچک اما با عطر و طعم واقعی و دلخواه،چه بسا دور و رازآمیز و مبهم اما راست و درست و مهمتر زنده و خوندار. مثل بوی کاغذ نامه،عطر صدای دوست؛ مثل گرمی دستهای لرزان و طعم شیرین بوسه ی معصوم و در راه مانده ی پسرک خندان و سرآسیمه ی همسایه بر گونه ی برافروخته ی دخترکی گریزان از کوچه ی بن بست و خلوت ظهر تابستان؛ مثل همه ی تب و تابهای آن سالهای دور گذشته...

پرسش ها همیشه ارزش پرسیدن داشت و انتظار و انتظارات همیشه بود و چقدر مهم بود. هرگز عادی نمی شد و از یاد نمی رفت. مهم بود که بدانی پستچی هم مثل پسر همسایه موتور گازی بی جان و پر سروصدا دارد یا سوزوکی پرقدرت؛ مهمتر این بود که بدانی نامه های رسمی سر صبح همیشه بعد از رفتن او می آید و کم پیش می آید که دیرتر برود یا نامه ی دوستانه ای هم در آن ساعت روز برسد . پسر همسایه هرگز پیش از شنیده شدن آهنگ ای کارگر برای ناهار بر نمی گشت و تازه پستچی اگر دیر می کرد همیشه نبش کوچه ی تنگ نگه می داشت و در کمترین زمان و با اندک صدا خاموش می کرد و با بلندترین و محکمترین گامها به سمت خانه می آمد و انگشتش را دوبار به شتاب روی زنگ خانه ی شما می فشرد یا به ندرت خانه ی روبرویی که چنان به این در نزدیک بود که اگر دو نفر با هم از دو خانه بیرون می آمدید یکی باید منتظر رفتن آن دیگری می شد مگر دوستانی از دو خانه که دست در گردن هم از آن تنگنا می گذشتند. باری،این ساعت و فقط همین کمتر از یک ساعت، زمان برزخی روز بود،زمان انتظار؛ به خصوص اگر شعر یا داستان تازه ات را فرستاده بودی کانون استان یا منتظر جواب عزیزی بودی که هر روزش یک سال می گذشت. شادی ای بزرگتر از این نبود که نامه ای نامنتظر می گرفتی یا جواب نامه ای که تازه دیروز فرستاده بودی از دوستی که بی طاقت تر از تو ،جواب نگرفته، پاکت دیگری پست کرده بود و خوشتر از آن وقتی که چنان درگیر کار می شدی یا محو خواندن کتابی یا شنیدن برنامه ای که صدای عضو دیگر خانواده یا مشت باز و سفید برف پاکت نامه و نیمرخ تمبرهای برافروخته از مهر قرمز غافلگیرت می کرد و تب لرزه ی این گفتگوی کاغذی دلت را مثل بادباکی هوا و هوایی می کرد.کاغذهای عزیز کمتر از چهار صفحه نبود حتی از کارشناس کانون و مؤسسه های مختلف که دیگر دوستت شده بودند یا مراعات دلبستگی ات را می کردند و چه بسا بیشتر از چهار و شش صفحه و دوستانه ها گاهی به بیست و سی صفحه هم می رسید اگر می افتادید روی آن دنده و تمام شب می نوشتید. چه حرفهایی، از نقل خاطرات  کودکی و رازگویی عشقهای پنهان و گذرای نوجوانی یا شرح حوادث روزمره و فلسفه بافی ها و سیاست پردازی های معمول آن سالها تا موضوعات درسی و خلاصه ی تازه ترین کتابی که خوانده بودید و حتی شعر و داستان خودتان. چه حرفها...                                          

تلفن را بگو... روحمان هم خبر نداشت از کرامات شماره خوان و پیامگیر. یا بودیم و می شنیدیم و می گفتیم همه چیز و هرچیز را یا هیچ. اگر منتظر بودی و نزدیکش که دستت پیش از مغزت واکنش نشان می داد به صدای زنگ و دلت پیش از هر دو آنها .یا دور بودی و صدایش می آمد که در هر ساختمان معمولا فقط یکی بود و آن هم صدایش بر همه صداها پیروز می شد حتی رادیو و تلویزیون ،هم اگر زیر دوش بودی یا ته حیاط و کنار باغچه و گوش سپرده بودی به صدای روییدن گیاهی یا جست و خیز پرنده ای باز  آن چند ثانیه نفست زندانی انتظار شنیدن نامت می شد و کم می شد کسی زل بزند به چشم شماره گیر و سرباز بزند از جواب سلام یا حواله اش دهد به "شاید وقتی دیگر" متمدنانه اما سرد صدای پیغامگیر...

دیگر بزرگ شده ایم و لابد داناتر و متمدن تر که یاد گرفتیم واقعیت ها را جور دیگر بپذیریم، سبکتر و بیجان تر که به دنیای مجازی جواز وجود دادیم و جواز ورود گرفتیم به آن. ساده انگاری است خیال کنیم این واقعیت تیره ی جسم و ذهن روشن و پویای بشر هنوز ابرقدرت است و اداره ی جهان سایه ها و رشته های نوری به دست اوست وقتی هیچکس در این دنیا دیگر لحظه ای و واژه ای از آن خود و برای دلش ندارد. وقتی گفته ها و نوشته های تو حتی اگر بارها پاکشان کنی و دور بریزی بارها قابل بازیافت است. وقتی دیگر نمی توانی بودنت را در جایی پنهان کنی و نبودنت را،حتی زیر میزکار یا اتاق خواب خودت. دیگر نامه ای به دستت نمی رسد که بوی انتظار بدهد و عطش انتظارت را سیراب کند. دیگر نمی دانی وقتی به کسی تلفن می کنی پاسخ مردم به تو" رد کردن" است یا  "مشغول" یا باش تا صبح دولتت بدمد. دیگر نمی توانی بدانی کسی که منتظرش هستی و می بینی با چراغ خاموش روی خط است به انتظار تو است یا سرگرم کار یا دوستان دیگرش. نه دیگر نمی دانی کسی که منتظری برای تو بنویسد چرا نمی نویسد و دیگری که می آید در صفحه ای می نویسد برای چه کسی هست. اصلا نمی شود فهمید مردم از این پنجره مجازی سر می کشند تو را ببینند یا خودشان را یا دیگران را و تازه از کجا که همه چیز سایه ای بر دیواره ی غاری نباشد. با همه دانایی،با همه فن ها کسی نمی داند،هیچکس انتظار ندارد و کمتر از همه از خودش و کسی که منتظرش هست .   

  این روزها همه چیز خیال است و ما بی خیال. در برابر اراده و افکار و امیال و حتی هوسهای ریز و درشت ما جهان سر فرود آورد و در سایه ی هوش و دانش و توانمندی ما مرزها و فاصله ها گم شد، انسان کوچک بزرگ شد و جهان بزرگ کوچک شد و هرآنچه از ذوق و شوق و پرسش ها و انتظارات کودکانه به دستهایش سپرده بودیم نیز با او کوچک و ناپدید شد ازجمله انتظار .

 

عجوزه ی سی ساله

 

چه نامادرانه ایستاده

بالاسرتان

عجوزه ی سی ساله

مثل قیرگونی داغ

هی می سوزاند و پاک می کند

جاپای فریادهای خیس را

از شانه های سیاه

باشد که

غرش روشن نه

فردا

بدواندش 

بی پناه

به هر سوی هیچ صدا

فرو ریزد

باز

دیوار شیشه ی چشمانش

دهان جر خورده از هر سو

چیزی نماند

در سر سنگینش 

و بشکه ی ترکیده ی شکمش 

به هر بازو  وزنه ای دارد

شکار های اعماق سیاه تنهایی

لقمه های بی شکل

کنده می شود از جگرش

بالا می آورد 

سیلاب صابون از دل و روده اش

می گذرد

انگار

 هشت پای زبون ...

 

و این کات یعنی...

 

یکوقت کسی نیست،تویی و هوهو و کوکوی شبهای روزگارت.گیرم که از هرگوشه ی آسمان شب مرگی هات پرتو دلخوشکنک ستاره ای که نه ستارگانی ریسه ی دلت باشد. 

 یکوقتی هم کسی هست که خواسته تو باشی همونجور که هستی با همه ی کوچکی و کم عمقی ات با همه ی دردهایی که لایه لایه دُرد بسته و حوصله ات را تنگ کرده و به اندک تکانه ای چشمان نزدیک بین را تار می کند. به گمانش می خواست باشی حالا چه خودش باشد چه نباشد چرا که یک بار باورت کرده  و یک روز پیش پیش هرچی داشته یا توانسته داده و خریده احوال صدا و شعاع بودنت را و هروقت شانه خالی کرده ای از بودن یا باور بودنش برقی روشنت کرده و بسته به سیلاب باور طوری که یکباره چشم خشکیده ات پر شده از عکس فوری برقی و خندان پافشاری زلالش و شرم کرده ای از عکس برگردان واگویه های کهنه که قایم کرده ای توی جلد دفتر خاطرت.کسی هست مثل ماه خیره به خواب و بیداری و کابوس ها و رویاهات .

یکوقت دیگری هم دیگری هست که شاید همین را بخواهد اما نه به زبان و حتا رفتار. تازه اگر تو باشی بی سؤال،نه خریدارست و نه فروشنده نه نیازمند نه بخشنده. شاید فقط حق دل و دلداریش بداند که باشی آن هم کادوپیچ و بر سبیل ایثار و نثار. هرچه باشی و هرقدر، بازی بازی یا جدی جدی و لاجرعه از اوست و باز بیهوده که پخته تر و چشم و دل سیرتر از آن است که یک تاکستان مست و یک دریا سیرابش کند. پنداری این دیگری همه ی چیزی که باور که نه،گمان دارد از تو و از خودش همین است: تشنگی و بس.

 و تو...

 که اگر باشی فقط یک آبگیر کوچکی توی یک برهوت درندشت که هوس هوس،هیچ ابری سفره ی دلش را رو به تو باز نمی کند چه باید بکنی اگر نبخشی که گنداب « نه خود خورم نه کس دهم » هستی و اگر یک دهن آب بی سرچشمه باشی که آرام آرام به گل نشسته ای و خشکیده ای و دلت شوره زده و ترک ترک شده و مثل بختک افتاده ای روی چشم امید و حوصله ی مسافری تشنه که به هوای جرعه ای سطلش را کوبیده توی سینه ات و با یک قرقره ی آخ از گلوی خراشیده ات از جا در رفته که: هرچی تو بگی.

 

و یکوقت کسی نیست هیچکس...  

 

میراب

 

شب که می شود

 انگار

بسته به ریسمان خیال

آویزان

فانوس  واژه

از کمر دل

دست به دیوار شب

فرو می روم 

تا سطح اشک 

در مادرچاه فراموشی

و باز می بینم

دهانه های کاریز رویا را 

یکایک

مباد که نریزم

چکه های امید

در پیاله ی سهم بران ماه

اما

این ها کجا و شعر