سوراخ

 

راست و دروغش به پای تشخیص دردشناسان

که دردسر سردرد کهنه ی آدم

سر می کند از سوراخ ناشناس قلب خودش

می شود فهمید

عبور تلگرافی سوزن سوز

مثل خارخار خط نابینا

چه می کند با حریر لیز و قرمز دل

حتی

از روی کاغذ کاهی و خشک آسان گیری جنینی انسان.

 

پ.ن:http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=14051  

 

روز کی ؟ روز من ؟

 زن هستی که باش خودتان نمی گویید برابری ؟

 اما امروز در جهان هشت مارس است که همه به همه شادباش می گویند برای یک پله بالا رفتن همگانی از نردبان تماشای زن. روز پرتاب شدن به خیال هزار و چهارصد ساله ی فاطمه فاطمه است خودشان نیست که گوشت قربانی شوید میان زن و مادر و دختر و دورازجان همه مادرزن و هی جیب و کیف و لبخند و نگاه و حوصله ی عشقتان را در ترازو بگذارند تا بتوانند یکسال دیگر رای بدهند به بودنتان ، بگو مهر کنند جواز آقا بودنتان را . صد البته هرکس با برچسب دلبخواهش.

باز هم اما، زن خوب را چه به این حرف و گپ ها که نه زن می شود نه مادرداغدار نه ندایی از او می آید نه هنگامه ای و نه شیرین می شود حتی برای رویای دیوانه وار آشتی با مهر... 

می ماند چند کلمه از مادرعروس اینا:

تو می خواهی مرا خوشرو همانم      مطیعم خواهی و کمرو همانم

شریکی  بی ریا      یاری  یگانه         رفیق خاکی  و  دلجو   همانم

حیاآمخته  و سنگین  و محجوب        قناعت پیشه  و خوشخو همانم

غم غمهات را    بی آه   خورده         کنارت  شاد  و  آتش رو  همانم

شبی آغوش کامت بوده روزی          زده میل و هوس  یکسو  همانم

گهی مادر شده دستت گرفته         گهی  طفل نصیحت جو   همانم

نمی خواهی شوم بدمهر و عاصی     بگو  سنگین دل و بدخو  همانم

بتی نازک دل و سرکش تن و سخت      دلآزار  و  ستیزه جو   همانم

زنی گستاخ و کولی وار شسته        حیا  و  آبرو      از رو      همانم

نه اهل و عاقل و نه یار و همراه         ازآن   آنهاش می گویی همانم

از این دریا تو می خواهی چه باشد     همان  آرام طوفان خو   همانم.

پ.ن :این سرریز جوش طوفانی قدیمی بود شاید وقتی دیگر که این دریا آرام شد و برخی تلاطمهای دیگر هم نشست بشود چیزهای دیگری را هم جمع کنم و نشانتان دهم. شادباشید.

 http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B2%D9%86

 

...و پیراهنم قرمز بود


برادرها ، خواهرها ، پدر و مادر
- دوازده دشنه -
زخم آلود دوست تان داشتم هر بار ندانسته
تازه بودید و حیرت آور

آنقدر که سلول هام خفه " پوست "
آنقدر که حجم ام فاسد " گوشت "
آنقدر که وحشی ریختنی ام سیال " رگ "
آنقدر که حراست ام پا برجا " استخوان "
و نه آنقدر که قلب

با اینکه هر کدام نا شناس تر
از سر هر کوه ادغام تان کردم به " سنگی واحد "
و به پایش
- چنان که بت پرست با معرفتی از سود و زیان –

مثل همان آخری که ابراهیم نشکست
تا اسماعیل و من چشمها را ببندیم و دعا کنیم " گوسفندها " قربانی شوند

ابراهیم هر شب به سراغم می آید و من مصحف به دست می گریم
- تا نیل فرعون را عمیق تر -
دوان دوان
به آتش موسی رسیده گرم شوم

ابراهیم از آتش می آید بهشت بسازد
که برادرها جلوی چشمم آمده تا فتنه بودن شان را اعتراف کنم :
" ...و پیراهنم قرمز بود شبی که گرگ ها لیس ام می زدند "

زندان پر از زلیخا ست و
کسی نیست خوابم را تعبیر کند

محیا - 5/12/88

http://gheziman.blogfa.com/

موعظه

 

من وکیل عریانی ظاهر هر
منطق وهم عینی ظهور هوا
در رگه ها ی خشک زبان غبغب یا باد کردنی ها
مصداق وادی عقلایی ظنین هوش
" موعظه "
راحت الحلقوم قلب به میم "من یار مهربانم "
هی پر و پر ...هی!

پرس دین به دسته طین شیاطین / تشدید شیادین را قرائت نکردی بی شعور

حالا دیدی منم می تونم واژه بسازم راحت الحلقوم باشه موعظه کنم

برعکس پای حرفم هستم / مفرح با تشدید

قبول باشه
دستت لای دستم لای هرجا هستم هست برود بیاید
بیاید برود برود بیاید بیاید بیاید بیاید ...
اه ...

همه کانال ها مجاری خندق ها همه همه دشمن قسم خورده
دشمن دارد شبانه می رود نماز
شمشیر ها غلاف
منجنیق ها سر ملت گر گرفته را چند لحظه پرتاب نکنند
هیس س س س...
الله اکبر
نه بالاخره بست !
این بار من ونمازم با هم بالا میرویم
به هوای بدون سنگ بدون سگ
به هوای گس مذهبی نرسیده
به هوای چله نخوردن ها ننوشیدن ها
به هوای تسلیم شدن های راحت الحلقوم
به هوای هوا هوسی کامل ... که نکردیم

خدا و پدر می گویند: آدم که هیچ شیطان هم به خلق سجده نمی کند
آخ که دال خدا دهن همه را می بندد.

                                                        http://gheziman.blogfa.com/  محیا - ۲۳/ ۸ / ۱۳۸۸

وقتی خوابی

 

وقتی خوابی گر میگیرم

موکل ها روی گنج من مثل اسماعیل که قربانی نشد کیف می کنند

صبح سردی می وزد
کفتر سفید آنقدر می چرخد و کاکلش را پف می دهد
که من از بی جفتی بمیرم

بوی کپک نان بوی تخم ماهی
بوی... دستت را که به من میزنی
زیر درخت گردو...
هه... سوره ناس می خوانی ؟

لخت مادرزاد من که ترس ندارد و موهای بلندم تا زانو
من هم مثل سپیده، ترانه ،رکسانا... مثل همه سگهای وفادار تو خوبم
نمیدانم چرا می ترسند وقتی تو را می بو سم
- وقتی خوابی -
گر می گیرم .

                                                       محیا - ۲۳/ ۸/ ۱۳۸۸  

http://gheziman.blogfa.com/

پ.ن:این شماره یک از صدق وعده ها ؛ در ضمن من هیچ جاش دست نبردم.

از من نیست

 

بیا سوار شو

روی سرسره ی واژه ها

با شیب تند کله پا شو

سهیم باش در شعرم

 

گیر کردی

استخوان در گلویم

ساطوری شده ام

نرم قبضه ی تو

دیری ست

شوریده بریان شد

نمک نشناس

بیصدا بخند

 

چرا پویا

میخ طویله ای

چسبیده به دیوار

آزمند نفس بودنت

باقی بقای مستی هایت

زنگوله ها لال

خوشبخت گاوهای طویله

 

لحظه

آرام می بارد

روی صورت مکان

بدون تردید

خیس می شویم

از تلاطم شعر

فقط چتر نباش

 

پ.ن:

۱- اگر صداش درنیاد خودم می گم از کیه.

۲-اندکی در ترتیب نوشته و واژه ها دست بردم.

 حرفی هست؟

بله صاحابش اومد محیا خانم با غیظ و غضب و البته وعده و وعید. من که رفتم:

اول شعر رو که خوندم فکر کردم مال خودته این جمله به ذهنم اومد چقدر شعراش افتضاح شده بعد یادم اومد که مال 5 سال پیش خودمه و اتود هایی بوده که سراغشونم نرفتم
من همون موقع هم اینارو جایی نخوندم سریع نابودشون کن جاش شعرای اخیرمو می فرستم بذار .

فال

 

این فنجان چینی لب طلایی کوچک

با نیم تاج نقره ای آه

برای تو 

در این سرما

میل داری

جرعه جرعه

با همه تلخی

بریز در جانت

حرارت مطبوع و بوی خوشش را

تا ته

یا نه...

کمی نگه دار

خالصانه نیت کن

آرام

آرام

به سوی قلبت

برش گردان

سرنوشتت را نگاه کن

در آن

اگرنه بگذار به حال خودش

سرد سرد شود

رسوب سخت دل آشوب

افتاده از دهن ها

گس

به هر تقدیر

به دیگران تعارفش نکنی

یکوقت

اگر لزومی داشت

برای هر کس دیگر

فنجان دیگری هم هست.