بیدار شدن
تازه خوابم برده بود.خس خس سینه ای که انگار زندگی را از او می دزدیدند در سرم پیچیده بود.کسی چند متر باند و پنبه را فتیله وار توی دماغم کرده بود و با سنبه ای فشار می داد که جای بیشتر باز کند یا جای خالی چیزی را پرکند،ناچار که تا لجظه ای دست بر می داشت آبشار خون با همه ی آن فتیله ها فواره می زد و شره می کرد روی همه چیز و همه کس. تا می خواستم باور کنم همه چیز روبراه است یا خواب و خیال،درد کشنده ی شانه و بازوی کوفته امانم را بریده بود.
یکی از آن تابستانهای گرم بود و من هشت ساله ای که می داند بچه نیست. مثل پسربچه ها به هرسو می دویدم با بچه ای شش ماهه در بغل .شاید مسابقه بود.باید این بار هم از پسرها می بردم به خصوص از آن یکی که خیال می کرد نظری به او دارم.دو دختر دیگر که اصلا به حساب نمی آمدند.نباید می گذاشتم بچه دست و پایم را بگیرد. مثل مادری کامل با تمام وجود مراقب سر و تن ترد و نازکش بودم .خوب در این میدان آموخته بودم . از این کوچه به آن محله از این میدان به آن تپه و از این خرابه سر آن دیوار مثل بز و قرقی بپر و بجه تمام عیار. کم مانده بود برسم به آخر خط که رسیدم.سر آن پیچ تنگ و زاویه ی بسته ی گذر نزدیک خانه بود که نمی دانم از کجا و چطور سینه به سینه شدم با چیزی یا کسی و یا ترس از چه نمی دانم. مثل ماشینی که با آخرین سرعت در کوچه ای بن بست ترمز کند ناچار و به نا دلخواه ایستادم و کوبیدم به نبش تیز دیوار آجری و چشمانم سیاهی رفت از آبشار قرمزی روی دیوار که آرزو می کردم اگر از سرم نه دست کم از شانه و بازویم باشد و نقش زمین شدم با دستانی پیچیده دور بچه و فشرده به سینه با همه توان.
مدتها بود که خوب می خوابیدم انگار بچه ای پرجنب و جوش که تمام روز دلخوش بازی و همبازی یا شاخ در شاخ رقیب در کوچه ها دویده و سر شب چند ساعتی به سختی چشم و گوش و هوشش را باز نگه داشته برای چند برگه سیاه کردن و چند لقمه بلعیدن با اینکه هر بار به خود و دیگران وعده داده یا خط و نشان کشیده که تا فلان برنامه را نبیند و بهمان مهمانی شبانه را ننشیند چشم روی هم نمی گذارد باز به نیمه شب نرسیده روی دفتر و دستک یا سر سفره گیسش کج شده و مثل پیرزن قصه، عمونوروز ندیده انگار سال بعد افسوس کنان از خواب پریده و باز مثل سگ پاسوخته یک روز دیگر به اندازه ی سالی دویده و همه آن دیگرانش خوش و خرم که خوب می خوابد بچه ام، چه بچه ی خوب و سالمی .
برگشته ام به روزگار همان هشت ساله ی بازیگوش خودرای گناهکاری که تا فتیله در دماغ کودک بی گناه زخمی ست نفس نمی کشد و تا ناله ی خفه ی پسرک تبدار دردمند آرام نگیرد لب از لب باز نمی کند و آب و نان درس و بازی از گلویش پایین نمی رود.دیگر قاب عکس کوشش دردآور لبهای خشک و بیجان بچه ی بی نفس اما گرسنه برای مکیدن چند قطره شیر مادر گریان ،میخ شده روی طاقچه ی چشمان خونرنگش و پروانه ی خوش نقش خواب را نمی گذارد که بال باز کند و روی برگ پلکهای کبودش آرام بگیرد و چه فایده که مدام بگوید تقصیر من بود تقصیر من.