بامداد خمار

 

راهی نبود

از طلایی مهر تا سیاهی یلدا

 آسمان پیاپی بارید

بی خبر از شیپور باد

نفس گرم زمین چایید

آن شب

آه زنی پشت پنجره ی دور پرده کشید

و مردی که سالها با دستهای درشتش باغچه را می کند

همه شب زیر سرفه ی برف و اشک

جلو عطسه ی بهار را گرفت

و دست و پای علف را بست

تا تن جوان و گرمی را به خاک بسپارد

که پیش از رسیدن اجلش

به خودسوزی اش کشانده بودند

ستاره ای که از سپیده ی کفن و دفن

مثل ماه روی گلدسته

شب عید

روی گورش نشست

و روزی هزار بار برگرداند

زرداب خاطرات جوشان جوانمرگی اش را

بالا آورد و باز فروداد

بریده های خون و بلغم خاموشی کبودش را

چنانکه مادران سوخته اش گفتند

عمر نرگس وارش شب شراب بود

و مرگ مفاجاتش بامداد خمار.

کدبانو ، کدخدا

 

همچنان که در فضای مجازی سرک می کشیدم به اینسو و آنسو و وبلاگهای به روز شده، رسیدم به سرٌ عشق و مواجه شدم با ترانه ی قدسیان آسمان با صدای آقایان عصار و اصفهانی که از زمان تولد و تولید این شعر و چندقرن بعد آوازش، جز عصیان نهفته در اندیشه ی شاعر که زمانی در خراسان همه گیر شد و نیز شکوه صدای عصار، چیز دیگری را در آن دوست نمی دارم و خوردم به این بیت، یعنی درست و حسابی به نمایندگی از زنان گرامی، جای همه خالی نباشد، سخت برخورد کردم و همچین - به قول جوانان خوش ذوق - فکٌم پیاده شد:


نفس است کدبانوی من، من کدخدای و شوی او

کدبانو گر بد می‌کند بر روی کدبانو زنم

این بیت درخشان با اینکه بارها به غلط به مولوی یا نسیمی تبریزی، حتی یغمای جندقی نسبت داده شده، از جناب فضل الله حروفی  معروف با نام شاعری نعیمی است، رییس حنبش حروفیه که به گفته ی استاد عزیز دکتر شفیعی کدکنی قرار بوده به آب حروف خیلی چیزها از جمله اطلس تاریخ یا نقشه ی رنگارنگ دروغ و بیعدالتی شاهان و کدخدایان را بشوید. بیت درادامه ی سیر تاریخی کژفهمی سخنان بزرگانی چون فردوسی و سعدی نازنین در امر خشونت با زن و ادب کردن اوست به عنوان کدبانوی خانه که از کدخدایش یعنی شوهر انتظار می رود. اگرچه در اینجا هر دو واژه به معنای مجازی نفس و روح باشند باز تعبیر نفس برای زن که به تعبیر اسلام امٌاره است و میل و امر به بدی می کند و پست تر از روح والای عارف است که کدخدا و مرد خوانده شده، به خودی خود ناشی از برخورد زن ستیز اسلام و عرفان دینی و نگاه فرادستانه ی مردان خدا به زن است. تازه این حکم کدبانو است نه زنان معلوم الحال دیگر که شانه بر گیسو می زنند با هدف خودآرایی و به جهت محبوب شدن پیش خسان که لابد از جنس و طبقه و صنف کدخدایان نیستند:


تا دوست دارندم خسان از بهر آرایش کنون

همچون زنان فاحشه کی شانه بر گیسو زنم؟


 

راستی بیرون از پرانتز باید گفت که اینروزها خبر نامگذاری روز هفدهم دسامبر به عنوان روز مبارزه علیه خشونت نسبت به زنان تن فروش و جای بسی خوشحالی است که مسئله ی زنان تن فروش و مشکلاتشان در ایران هم با همه انکارها ، طرح و بازارش گرم شده است و شاید به این معنی باشد که اگرچه نه در عمل و نه در بالاهای هرم قدرت، شده در حد شعار یا در اندازه های عالم رسانه و در سطح آرزوی جهانیان، فرصتی فرخنده پیش آمده برای حرمت گذاشتن به بشر و آزادی های شخصی اش و شاید نشانه ای روشن از سررسیدن فرصت برای حکومت کدخدایان و بگو به کرسی نشستن حرف و اراده ی آزادمردان در گرامیداشت زنان دیگر جز زن خانه در جهان و نویدبخش اینکه سرانجام کدخدا و پادشاه با اکراه هم که شده باید در برابر حقوق اولیه ی بشر زانو بزنند.

خیز ای نعیمی پیش من بنشین به زانوی ادب

من پادشاه کشورم کی پیش تو زانو زنم؟

و در ادامه وبگردی ها رسیدم به سایت دیگری به نام تجربه ی مقاومت که مجموعه عکسهای جالبی است از اشیای یادآور خشونت برای زنان که از تجربه ی واقعی آنها در زندگی زناشویی، رابطه و انواع برخوردهایشان با مردان گردآوری شده است.

شبه جزیره

 

هیچکس هم نباشد

همیشه

تنهایی تو 

مثل جزیره است که گرداگردش را آب گرفته

و شناگری بی پروایت

حالا

تنهایی من 

همه هم باشند

شبه جزیره است که از سه طرف به اشک راه دارد

و از سوی دیگر به واژه

تنگه ای میان ما

می بینی؟

 

از سیر تا پیاز

 

 یک برگ خشک خالی از دفتر سبز تقویم پارینه کنده ای

یا دفترمشق خط خورده ی بچه های محله

مچاله می کنی از پنجره می اندازی تو

و نشسته ای که بخندی سیر

به من که ساده ساده مثل پیاز

سراپا پوست

یک پاره برگ بیجان را پیغام بهار می گیرم

و خوانده ناخوانده

بازی خورده

لب پنجره می آیم هول

شاید هم پام بگیرد به ریشه های هوس و باز پرت شوم

ته حوض خشک بلاهت

به هوای بازوان سیال و چشم ترت

که همیشه هوایم را دارد

مثل آدمهای خوابگرد

از پشت بام بلند رویا تا کابوس هشیاری

می دانم اینجا چه می کنی.

 

نوشتن روی دیوار دیگران

برایم تعربف می کرد از جوانی اش و این روایت من است شاید بازنویس یا بازشنیدارش:

همسایه ی روبرو بود به فاصله یک شانه آدم و یک پهنا از همان کوچه تنگه ها و رفیق گرمابه و گلستانم. دو سه سالی بود که همه ی راهها را با هم می رفتیم. خش خش برگهای پاییزی از گامهای متناوب پاهایمان نت برداری می کرد و سرمای زمستان را همپا و همنفس فراموش می کردیم و شادی بهار در توالی قدمهای چابکمان و تبادل پی در پی شور جوانی مان شعر می شد و گرمای تابستان در خنکای سایبان همدلی پاکمان از حال می رفت. در همه خیابانها و کوچه پسکوچه ها و کوچه باغهای راه مکتب و مدرسه و کتابخانه و پارک می گفتیم و می خندیدیم و شعر و رویا می بافتیم تا یکی پیدا شد در محله که از بس به هم چسبیده بودیم نمی دانستیم کداممان دلش را چنان می ریزانیم که صدای ترمز و ویراژش دیوار صوتی کوچه و مدرسه را فرو می ریزد و به ظاهر هردو او را ندیده گرفتیم و گذشتیم تمام آن سال و گذشت تا صبح روزی که حروفی را روی دیوار خانه ی روبرویم دیدم خانه ی همراه همیشگی و شعری که از دوست داشتن می گفت و سایه ای که در خم کوچه کمین کرده بود. مثل همیشه با هم سر ساعت بیرون آمدیم و پا به راه بودیم که دوست عزیز سلام نکرده گفت تو هم دیدی بالاخره نوشت. برق شادی و هیجان در نگاه و لرزش صدایش می گفت که چقدر منتظر این لحظه و این حس و حال خاطرجمعی بوده است بی معطلی جواب دادم بله مبارکه و ظاهرن مدتی گذشت تا مبارک شد. چطور و چگونه اش بماند.

یکسال پس از ازدواجشان صبح روزی که عازم دانشگاه بودم و از آن شهر می رفتم روی دیوار دوباره همان حروف ظاهر شد با شعری دیگر و اینبار روی دیوار خانه ی ما، اول اسم کوچک من و دوستم و اول نام فامیل هر سه مان و سایه ی مردی که می گریخت.

 

آسیه امینی

 

١ .

رختخواب ماه را

انداخته ام توی حوض

تو پیش ماه می خوابی،

یا پشت پلک من؟

٢ .

چه خوب که حضرت نوح نیستم!

وگرنه کدام گنجشک را وا می نهادم و کدام را با خود می بردم؟!

٣ .

می خزیم؛

تو ، روی برگ سبز توت

من ، سینه خیز بر سنگلاخ رویاهای منجمد.

می تنیم ؛

تو ، فخر را بر تن فردا

من ، یاس را بر میله های هنوز.

انفرادی تو ، بوی ابریشم می دهد.

انفرادی من بوی شاش.

می رویم؛

تو ، پروانه می شوی روزی،

من ، اعدام.

٤ .

من آن پیرزن خمیده پشتم

که هر شب جمعه راهی دراز را می آید

تا فانوسی بر کند دخیلهای فراموش شده را.

تو آن امام زاده مغروری

که یک هفته انتظار را

پایان نمی دهی به اجابتی.

جشنواره شعر فارسی وازنا - سال 1386

http://www.vazna.com/article.aspx?id=1067

 

 آسیه امینی از انسانها و زنان دوست داشته ی من است به خاطر کوششهایش و مبارزه خستگی ناپذیرش با حکم سنگسار ، برای نجات انسانها به وِیژه زنان و نوجوانان محکوم به اعدام ، به خاطر همه ی کارهایی که برای بشر و حقوق ازدست رفته اش می کند کارهایی که بیشتر وقتها در جامعه سنتی ما آنقدر نو و ساختارشکنانه و در تقابل با سنتهاست که فقط از شیرزنانی چون او برمی آید و همه این کارها را نه از سر عصیان و خشمی ناگهانی و زیر فشار هیجان و احساساتی آنی و زودگذر که در نهایت درایت و دانایی و شناخت و همدردی و دلسوزی عمیق با انسانها و از سر وظیفه شناسی و با برنامه های درازمدت هدفدار انجام می دهد. او فعال حقوق بشر و روزنامه نگاری با تجربه است که در طول سالها در این عرصه، شغلش برای او هنوز تبدیل به کار روزمره نشده و چنان عاشق گزارش حقیقت و زنده نگهداشتن آن است که گاه تا پای جان در این راه می رود و از همه نیروهای جانی و مالی و زبانی خود و جامعه مایه می گذارد تا شده یک انسان زنده بماند و اگر گاهی در این راه موفق نشده با همه توان کوشیده و به محکومان به اعدام کمک کرده از چند روز باقیمانده ی فرصتشان به اندازه ی یک عمر زندگی و زیبایی خلق کنند که بی شک کمترین اثر این کار آرامش فرد و تسلی بازماندگانش است که کم کاری نیست و کمک به دلارا دارابی برای برپایی نمایشگاه نقاشی اش فقط یک نمونه ی کوچک از گامهای بزرگش در این راه است . از همه اینها گذشته او شاعر است شاعری که شعرش را زندگی می کند یا عصاره ی زندگی در این زمانه ی وحشی با همه پست و بلند و تلخ و شیرینش در او شعر می شود و من شعرش را هم بسیار دوست می دارم و این یکی را هم که شاید شما نیز خوانده و دوست داشته اید:

قرار دیدار ما

نرسیده به گریه بود

وقت دلتنگی

تو به دلتنگی نرسیدی

و من از گریه گذشتم.

وبلاگ شخصی اش وارش فیلتر شده و بیشتر سایتهایی هم که با او گفتگو کرده یا از او نوشته اند. تازه ترین گفتگوی دفتر خاک رادیو زمانه با او را خواندم . اگر باز نشد در ادامه مطلب شما هم بخوانید:

http://zamaaneh.org/culture/khaak/2011/12/14/8955

ادامه نوشته

صاحب عزا

 

وقتی برای کسی می میری

حسرتی نمی ماند

بالاتر از این که

خنده هایی که مال توست به کسی می رسد

نوازشهات به دیگری

واژه های مخصوص تو به آن یکی

ناسزاها را بگو

هرچه سزاوار خودت بود نصیب همه می شود

و یاد و یادگارهای محرمانه ات همگانی

اصلا

هرچه از تو بود تقسیم می شود

میان همه

از چیزهای خیلی ناچیز تا...

تا ابدیتی نزدیک که یکی

تنها یکی

جای تو را بگیرد

کسی نه مثل تو

مثل هیچکس

کسی که

هروقت بمیرد

حسرتی دیگر می زاید

و حرص ماترکی دیگر

در دل صاحب عزا.

پیشتر این مطلب را در صفحه ای دیگر گذاشته بودم شاید برخی دوستان نتوانستند بیایند و بخوانند.

ته کش

 

هر هفته دو بار

روبالشی را که می کشم نقشی عجیب می بینم

بر ته کش سفیدش

مثل ردپای دخترکی شاعر که نیمشب تنها از ساحل برگشته

یا موج نگار قلب اقیانوسی در سحر تربیع

شاید وقتی همه خوابند ماجراها دارد با ماه تابیده به بسترش

دریا

که به پهنای یک بالین خیز برداشته به سویش

و از خود بیخود عقب نشسته باز

با برآمدن خورشید.

 

جان شیفته

 

کم پیش می آید که بخواهم چیزی بنویسم یا مطلبی بخوانم در وبلاگهای زنانه، در بحثهای حقوق زنان و اشعار شاعران زن، به ویژه فروغ و یاد سیمون دوبووار نباشم و از وقتی با این نام آشنا شده ام همیشه مسحورم کرده و با همه شیفتگی می رماندم بسیار بیشتر از ویرجینیا وولف و سیلویا پلات و البته همه ی زنهای بزرگ تاریخ ایران از مهستی گنجوی گرفته تا ژاله قائم مقام و قمرالملوک وزیری  و فروغ فرخزاد و بسیاری دیگر که می توان تمام عمراز آنها خواند و نوشت و گریست از غم یا شادی بماند و درنهایت می شود به یک نام مشترک همه را نامید "جان شیفته" که نام محبوبترین رمان تا به حال من است از رومن رولان و تصویر قهرمان زن آن آنت که بازتابی چندوجهی است از همه این زنان دوست داشته ی من. 

بخشی از حرفهای سیمون دوبووار را از کتاب "جنس دوم " در سایت مد و مه بخوانید.

پ.ن: از سایت کتابناک برخی از کتابهای این بزرگان را می توانید دانلود کنید.

سرکش

 

یادت نداده اند هر چیز حدی دارد

حتی میدان آزادی با همه گل و گشادی

دیده ای که زیادی سرکشی کند گردنش را می زنند

سرخود وقت و بی وقت 

می روی می آیی

می بری می آوری

شبم را به هر کجا که پنهان شوی 

روزم را از هرجا که سر بزنی

شعر هستی که باش

شاعر هم آدم است

نمی فهمی.

 

16 آذر

 

وقتی ناامیدی تک می زند به تاریکترین حفره های خون آلود ذهنت دلت نمی خواهد برگردی به هیچ یک از آن روزهای خاکستری یا سرخ روز شانزده آذر چه آن یکی در پنجاه و هشت سال پیش که رسم دانشجوکشی بنا نهاده شد وبرای بار نخست مفهوم یار دبستانی معنا گرفت ، چه روزهایی که دانشجو برچسب تقلید و پیروی دشمنان دانش را گرفت و  خانه ی دانشجو دفتر تحکیم وحدت نیروهای استبداد شد چه سالروزهای پس از هجده تیر و خرداد هشتاد و هشت که دانشگاه لقب رسمی خانه ی فساد گرفت و اوین خانه ی اول و آخر دانشجویان مبارز شد اینجوروقتها هی می گردی و می خوانی و می گریی و تازه نمی شوی مگر با بغضی نوتر و آرزویی آتشین تر که کاش همه چیز از نو آغاز شود دبستان و یاران دبستانی بی چوب و چماق الف تا ی.

http://zamaaneh.org/politics/2011/12/06/8841

پ.ن: دو سال پیشتر زیر شلاق این واژه ها برای نشاندن چنین سرگیجه ای سیاه و کبود شده ام و امروز دوباره جای دردناکش را نشانتان می دهم . می دانم تماشا ندارد. 

شروع می شود

همینجوری

از شعار

تا بیایند بفهمند

چه شده

عملی شده ای دیگر

حالا

بخور

بکش

جزجز کن

بخواب

بمیر

چه فرقی دارد

پدرت یادت نیست

همین کارها را کرد

بعد مرد عمل شد

یا رفت زاهدان

یا لبنان

خودش را نجات داد

افتاد به جان دیگران

یا تکیه زد جای بزرگان

یا خوابید سینه ی خاوران

یا رفت جبهه

عکس گرفت

آمد میدان

شد

سهم بر و مالک و قیم ایران

یا مفقود ماند

اسیر و کشته شد

برگشت

یا آمد

نشست روی ویلچر

برای خودش

گل کوچیک بازی می کند

هنوز

و مدال می آورد

برای شعارهاش

هر از گاهی

ترکش بیزاری اش منفجر می شود

در سر و سینه

هی می رود

بست می نشیند

زیر چادر اکسیژن

توی آژانس های شیشه ای

و بی هوا

گروگان می گیرد

ایمان نداشته ی آدم را

از اخراجیها می گوید

و می گذرد

از خط قرمزها

اما

جایی نمی رود

حتی برای عمل

بیچاره

عملی نمی شد چه می کرد

لابد باید

کتابش را می گرفت

می نشست

یک گوشه ی دنیا

هی می خواند و می نوشت

و از گوشه ی چشم

هی نگاهت می کرد

و می مرد برایت

که چطور

هر روز داری کوچکتر می شوی

از بی پدری تحمیلی

آن هم

به خاطر شعارهایش

بگو گناه نکرده....

تو هم

مرد نمی شدی

به این زودی

اگر نمی دانستی

در دنیا

خیابان پرحوصله و بلندی هست

به نام آزادی

که

شرق و غرب را به هم می دوزد

اگر نمی فهمیدی

دانشگاه اصلی

خیابان انقلاب است

و کوی دانشجویی

اسمش

امیرآباد است

نه خانه ی خاله

که هر چه می خواهی

بخواهی

و

شب که شد

پناه ببری

به آغوشش

بخوابی

آسوده

برادرت یادت نیست

یک بار

دوم خردادی شد

باور کرد

خاطرات و خطرات اعتمادالسلطنه ای را

روزش سلام سلام بود

سیاهی شب

هجده تیر آمد

به کویش

و کله پایش کرد

از طبقه ی چندم نمی دانم

می گویند

آنجا بود

که شعار دیگران

به آسمان رفت و قبول شد

نامردها

گفتند ببخشید

تمام نشد

حالا

تو مرد نمی شدی

سی سال

اگر نمی خواندند توی گوشت

خودشان

می شود

مشت خالی را انتفاضه کرد

کوبید

بر سر دشمن

یا دهان دروغگویش

تو مرد نمی شدی

اگر نمی گشتی

بعد این همه وقت

دنبال رأی گمشده ات

فرزند

می ترسم از بزرگ شدنت

اما...

روز مادر گذشت

امروز روز توست.

دشمن

 

حالا نوبت توست

این همه وقت تو هی می رفتی که پنهان شوی

و من هی می شمردم

یک دو سه... تا صد

همه سالهای نوباوگی این رابطه را

که چشم بسته بودم

مثل خدا به جرزنی های آدم

که با حوایش خوشتر بود

حالا نوبت توست

چشم بگذار و دست بردار

از سیب زهرآلودی که سهم من بود

از آن بهشت پر مار

بشمار لعنتی

بشمار

تا روز مرگ خدا

که چشم دیدن هیچ شریک خوشبختی را نداشت

و سیب را بهانه کرد

تا مزه ی تنهایی اش را به مرد و زن بچشاند.

 

انشا

 

هرچه هم شب و روز دست و دلت را بزنی به آن کوچه

                                      کار یا خواب چه فرقی دارد

دست از سر دلت برنمی دارد که

واژه های گور به گور

شکل حلقه های تو در توی اشک

میخ می شوند روی چشمها

و جمله ها

جمله های جهنمی

هفتاد من مثنوی بی کاغذ

هوار می شوند روی سینه

دوره اش گذشته می دانم

سی سال آزگار

زنگ مدرسه نخورده

می فرستند یکی برود صفحه ی انشا را از دفتر بچه ها پاره کند

که یادشان نرود آدم شدن آسان است

بدون علم بهتر است یا ثروت

و توصیف فصلها

و روز و روزگار آدمها

ملاشدن که سهل است

خداییش تکلیف سختی هم بود

نوشتن هفته ای دو سه بار

برای کسی که اهل عمل بود

یا بخیه ی بعدش

آنهم برای چشمان طلبکاری که فراموشی را نمی بخشد

روزی یک داستان داشتم برایش

هنوز از سرم نیفتاده

اما کو که دیگر بخواند.

 

 

با اینا زمستونو سر بکنیم

 

 امروز جمعه است و لابد همچنان و بیش از پیش روز عزای استعمار و مشت پولادین کوبیدن بر دهان استکبار.

هفته ای که گذشت به گفته ارباب رسانه هفته ی پر چالشی بود. از آغاز بهاری اش که روز مبارزه با خشونت علیه زنان بود و اهالی فیس بوک و مجازیون به شایستگی گرامی اش داشتند و میانه ی پاییزش که تسخیر یک لانه ی جاسوسی دیگر آن هم توسط دانشجویان دستگیرشده پیرو خط نمی دانم کدام امام و زمستانش که آزادی مهاجمان دانشجونماست و افزایش بارش اقسام مصائب و تحریمها و خط و نشانهای اربابان قدرت از هرسو بر سر ملت، همه و همه مثل همیشه موجب بالابردن میزان آدرنالین امت همیشه در صحنه نشسته یا ایستاده شد . اما یک اتفاق مبارک برخورد با صفحه ای بود که معمول این ملت یا دستکم معقول همه نیست و آن سایت ثبت بوسه ها و نوازشها بود و خواندن ماجرای تشکر از آفرینندگان خوشیهای کوچک در فیس بوک هر دو به ابتکار و همت باوند بهپور.

و این هم ترانه ی  "مرد من "  از زبان یک زن خوب  " زیبا شیرازی "  نازنین.

پیشنهاد می کنم از دست ندهید.

زنده

 

امروز

دور از چشم بهانه گیر آسمان رفتم

تنها

تا پای بید، همان بید کم سایه

نقاشی دیدم

لب آن حوض خشک بی کاشی 

با دستهای ماسیده روی بوم

و نگاهی یخ بسته روی هیچ

مثل گنجشک اشی مشی

گوله زیر برف

یا شاپرکی خسته در بلور قندیل

پیله کردم طرحی از من بکشد

گفتم زنده ، زنده باشد خوب است

این سر و سینه ی آتشبارم

با دود سیاه چشمانم

این بخار نفسم

بریده، افسرده

مثل نخ روزهای زندگی ام

بر باد

...

خوابش پرید از سر بی سودا

ناگاه

چشمش زبانه کشید 

نگاهش جوانه زد

فریاد زد بس است

شمعی کشید سوخته

بادبادکی رها

نشانم داد

میان مه گم شد.

 

از ترس بیزاری

جفای دوست به غایت رسید و می ترسم

که انتهای جفا ابتدای بیزاری است.

گوینده ی این سخن عمادفقیه کرمانی همدوره ی حافظ و ارادتمند و تحسین کننده ی سعدی است.

این بیت از سالها پیش در گوشم صدا می کند با صدای  آقای کورس  سرهنگ زاده و به گویندگی خانم آذر پژوهش و با آهنگسازی همایون خرٌم  و حبیب الله بدیعی از برنامه ی  یک شاخه گل ، شاخه گل ۳۳۶ که گاهی از رادیو ندای گلها و رادیو درویش می شنوم اما موفق به دانلود آن نشده ام.

برگ ریزان

 

یادش به خیر گذشته

به قول ننجان هر چیز وقت و واده ای داشت

وعده ی زمین با بهار درخت بود و کاکل پربارش

قرار تابستان با باغ سفر رنگ و آتشبازی

پادشاهی پاییز

نه این رسمش نبود

آنوقتها خورشید آهسته سرد می شد

و درخت آهسته زرد

امسال بوران ناخوانده دیدی چه کرد

با برگ جوانی که

ذهنش از هرچه رنگ و خاطره خالی بود

یکباره خون جوانش سوخت

در هجوم ناگهان قهوه ای بیجان

اسیر سرگیجه معلق ماند

تا که فرو ریزد

ریزریز 

تن نارس بیات شده اش

بدون آهنگ خش خش گامهای سرخوش پیری

میان بادهای استخوان سوز مشرق و مغرب

و بارش سوزان تر و خشک شبانه

مثل محکوم حبس ابدی

در اردوگاه کار سخت و فراموشی

یا قهرمانی مرده

بی رهرو

یک عمر بر سر دار.

  

24

 

بیست و چهار ثانیه از هر بیست و چهار دقیقه ات را به من بده 

بیست و چهار ساعتم منهای بیست و چهار آن مال خودت

دو دوتا چارتا نکن.

ویرانگر

 

خشم زن علیه خشونت بزرگ است

سرد و سنگین و دشمن رو 

هر چهار فصل تاریخ

جنگ سرد بود یا خون و آتش

 روز کار دوشادوش یا شب سیاه تنهایی

می بردیمش روی شانه همواره

شاید نباید شلیک می شد

سر و سینه مان منفجر شد

از لگدش.

 

آبنبات کشی

 

فکرش را هم نمی کردی

روزم بی تو شب شود

و آرام بگیرم

پیش از قرقره ی تلخ چرایت

و بوسه ی سرد مهم نیست

آنهم

با نگاه آتشبار یک جفت کلاغ باران خورده

خف کرده پشت بوته های پلک

و لبخند موذیانه ی بچه ی شری که

شب خوش کرده

با دروغ نوچی که

از کشو لبخندت کش رفته

خیسانده گوشه ی لُپ

تا فردا .