بامداد خمار
راهی نبود
از طلایی مهر تا سیاهی یلدا
آسمان پیاپی بارید
بی خبر از شیپور باد
نفس گرم زمین چایید
آن شب
آه زنی پشت پنجره ی دور پرده کشید
و مردی که سالها با دستهای درشتش باغچه را می کند
همه شب زیر سرفه ی برف و اشک
جلو عطسه ی بهار را گرفت
و دست و پای علف را بست
تا تن جوان و گرمی را به خاک بسپارد
که پیش از رسیدن اجلش
به خودسوزی اش کشانده بودند
ستاره ای که از سپیده ی کفن و دفن
مثل ماه روی گلدسته
شب عید
روی گورش نشست
و روزی هزار بار برگرداند
زرداب خاطرات جوشان جوانمرگی اش را
بالا آورد و باز فروداد
بریده های خون و بلغم خاموشی کبودش را
چنانکه مادران سوخته اش گفتند
عمر نرگس وارش شب شراب بود
و مرگ مفاجاتش بامداد خمار.