http://aynecheshm.blogspot.com/

مدتی رفتم روی این دیوار نوشتم اما این خانه به قول قدیمی ها برایم آمد نداشت و مجبور شدم به خانه ی اول برگردم. این هم همه اتفاقاتی که در آنجا برایم افتاد:

 ۱- *هروقت دلم می خواهد یا نیاز دارم و نمی توانم بنویسم فکر می کنم چرا؟

-وقتش نرسیده یا گذشته ؟

-ارزشش را ندارد ؟

-دیگران در این باره بهتر نوشته اند؟

-نوشتن و ننوشتنش یکسان است؟

-از برداشت خواننده یا خوانندگان می ترسم؟ ........


امروز یک زیرای شگفت انگیز اما به ظاهر معقول یافتم شاید هم دو تا:

این فقط خارخار ذهن و احساس نیست بلکه سرانگشتانم هم بهانه گرفته و می خارد از اشتیاق گرفتن قلم و سرخوردن روی کاغذ و قایم باشک نابازیگوشانه ی دست و واژه در صندوق خانه ی پر رمز و راز ذهن کودکسار .


و یک زیرای عجیب و پرتناقض: نوشتن برای نخواندن .



** از بس انزوا و دید را ندید کردن و ترس از سفر حالا که باید بیاید راهش را گم کرده ، جا و مکان و یاد و یادبود ازدست داده ، از اول روز سر راه ازدحام شهر می ایستد به هر بیراهی سرک می کشد و از هر نگاه ساکت ناشناس وار مودب و از هر تابلوی زبان دراز سراغ می گیرد در گرمای بعدازظهر عرقریزان و سربه زیر چشم از صورتکهای خسته می دزدد و در پسکوچه های پرسایه ی حالا وقتش نیست خود را گم می کند و تمام راه برگشت غروبهای تنگ حوصله را یک نفس می دود که به تاریکی فراموشی دیروز نخورد اما می خورد به چرت عصبی و خواب زودرس سرشبها و خیره به طاقچه ی انضباط این هم از امروز و عادت فردا روز دیگری است می رود آنجا که .....

کجا؟


آن وقت یک روز درست صلات کفرآباد گرسنگی و روی تل قوطی خالی ثانیه ها ، بوی فلفل فرمز آفتاب کافر سرظهر مرداد دستش را می گیرد و می کشد به هروله ای داغ میان ملایم و تند و پشت سر خون جگر راه می افتد و می جوشد از چشمه ی چشم ......

یک واژه ی تند، تنها یک واژه ی تند ملایم درست مثل خود هند.....



***خنده دار نیست عادت کردن به ترک عادتی که عادت کردی ترکش کنی؟



پ.ن : این روزها نه سالهاست زندگی ام شده اسباب کشی و جا به جا شدن . هنوز نمی دانم زن خوب سابق هم می آید به دنبالم یا نه.

 

۲- خیابان دراز یکطرفه

باران از دو طرف

نگاه بی طرف

ماشین ها آدمها

خیرات آب و گل

بوق و ناسزا

نمی آمدند یا نمی رفتند

چشمان شعله ور

جامانده ته کوچه بن بست

پشت همان در

راه بندان اشک بی امان

پای بندان پرسش خیابان

دیوانه است شاید

یا مادر

سینه جلوداده

آخر راه بده

باشد مرد باشم

بزرگ هم

بگو مرد بزرگ

کمی دروغ می خواهم مادر

بیشتر اشک

چارشاخ نمی مانم

سبک می شوم

آرام

قد می کشم

مستقیم آقا

آزادی....

 

۳- اگر خواستن نگه داشتن باشد ، درها گشوده باد

دهان ها بسته

نتوانستن مرا نمی رنجاند

اگر گفتن شانه ها را خم کند ، رها باد دستمان

بر باد

واژه ها از بار

صدایت را هم قاب نمی گیرم

در این گوشه که افتاده ام

قفس نمی گنجد

بر دیوارهای بی پنجره

می دانی...

 

۴- وقتی برای کسی می میری

حسرتی نمی ماند

بالاتر از این که

خنده هایی که مال توست به کسی می رسد

نوازشهات به دیگری

واژه های مخصوص تو به آن یکی

ناسزاها را بگو

هرچه سزاوار خودت بود نصیب همه می شود

و یاد و یادگارهای محرمانه ات همگانی

اصلا

هرچه ازآن تو بود تقسیم می شود

میان همه

از چیزهای خیلی ناچیز تا...

تا ابدیتی نزدیک که یکی

تنها یکی

جای تو را بگیرد

کسی نه مثل تو

مثل هیچکس

یکی که

هروقت بمیرد

حسرتی دیگر می زاید

و حرص ماترکی دیگر

در دل صاحب عزا.

 

۵- قبل از " قبل از مصرف "


نمی دونم و یادم نیست از کی یا چطور ولی خوشم اومد از اسمش و صدالبته رسمش . خوشآهنگ بود اسمش و نمی دونم چرا با اینکه هنوز وات ایز ایت و نیم و ایت ایز در و پنجره و حتی یس و نو ناقابل را نخونده بودیم ، حرفاش با آدم حرف می زد و دست کم غریبگی نمی کرد . آیینی هم داشت واسه خودش و واسه هر ملت آیین پرور دستورناشکن . نتیجه اش هم ای بدک نبود یعنی هرچی بود برای من بهتر از قرص و کپسولهای خوش لباس و بد ادای گنده تر از حلق و دهن گند مزه بود گرچه بوش تا مدتی تو نفس می موند و طعم هر خوراک و نوشاکی را بهت زهر می کرد . بهترش وقتی بود که شربت کذا واسه یکی دیگه تجویز شده بود و ادای این آیین مقدس تو را به صرافت می انداخت که دیگه وقتشه همه بفهمن می تونی نقش پرستار کاردان و دلسوز را برای مرضای دیگر اسلام بازی کنی .

باید اول آب را خوب می جوشوندی و با متانت صبر می کردی تا خنک بشه . بعد آهسته تا اون درجه که مَعیَن شده بود می ریختی روش ، دقت کن تا همون درجه نه کمتر نه بیشتر، اگه سرریز می شد که فقط آب جوشیده بدرنگ ضایع شده ات می موند رو دستت که دیگه حتی خاصیت همون آب جوش معمولی را هم نداشت و به درد یه قنداغ ساده هم نمی خورد. بعد باید درش را محکم می بستی اگه طرح ژنریک نبود البته ، که بعد هرگز با سنبه ی چوب پنبه بازکن یا یه سلاح سرد و گرم دیگه باز شده بود و دیگه راهی واسه بستنش نبود جز این که بگردی یه در شیشه ی خارجی از قدیم ندیما مونده تو کشو خرت و پرتها واسش پیدا کنی و چه بسا کلندش بریزیش تو یه ظرف دیگه ، باری اینهمه طولش دادم که برسم به بهترین جاش یعنی همان جمله ی معروف عاشقانه که روی شیشه و تو نسخه نوشته بود :

" قبل از مصرف به شدت تکانش دهید " .

یادمه پیش از آشنایی از نزدیک با این پدیده ، با معصومیت و مظلومیت پپه وار نابغه ای مهجور زل زدم به پودر سفید ( این اواخر صورتی و الوانشم مشاهده شده ) گفتم : این که خشکه چی چی را تکونش بدیم ؟ ولی بعد که یه پا اینکاره شدم و فهمیدم اکسیرکبیر آبجوش خنک لازمه و همت جزیل دستی پر قوت ، چه رقابتی که نه تلاش مذبوحانه ای داشتیم با اهلبیت و اخوان و اخوات علیهم السلام برای این تکان دادنه و با همه ی چیزم شقی ها و مردبازی ها آخرش پذیرفتم که این جنباندن از نوع جنبش در اعمالی مانند گهواره جنبانی نیست که با یه نوک پا یا یه سرانگشت حواس پرت و ناتوان ، همونطورکه مشق می نویسی یا یه قل دوقل بازی می کنی بشه انجامش بدی طوری که هم خدا را راضی کنه هم خانه خدا را و نه که کم کاری نیست بلکم کاری است کارستان و مردانه به خصوص اگه مدتی تو سرما ی جعبه دواهای نامصرف و یا گوشه ی فراموشی هر چیزی به درد یک روزی مونده باشه و حسابی تو خودش نشسته باشه و سنگ شده باشه که اونوقت یه دست نون خورده و چندتا تکون جوندار می خواد تاهمه جونش ذره ذره بال بگیره و همچی سبک به رقص بیاد و یکدست شناور بشه که الحق هیچ اسمی برازنده اش نباشه جز نام شریف :

" سوسپانسیون " .

آره تکونش بده رفیق اونم به شدت جونم ، اما قبلش ...

ها بله یه قبل دیگه هم داریم پیش از قبل از مصرف :

قبل از مصرف ، تاریخ مصرفشو ببین ببم جان تا بیخود نجنبونی و وقت و انرژی خود و جهانیان را صرف چیزی نکنی که با صدتا تکون و همه جور عمل به دستور، به جای محلول خوش آب و رنگ لغزان و مثل ماهی شناور و دوای خوش خوراک ، یه چیزی بده بهت به اسم درد بی درمون یا آویزون .

 

۶- کاسب خدازده


هی یره بفهم اگه می گم من آدم کج دار و مریز و امروز برو فردا بیا و سیلی بخور حلوا ببر و نسیه را نقد کن نیستم . باور کن اگه زیادی کج بشه و برسه به خوف و رجای ریختن نریختن ، خدازاده هم که باشی رودرواسی را می خورم و حیا را برمی گردونم یک جفتک چارکش جانانه میام که رب و رُب هرچه آدم محترم چک چک بریزه بره وهرچی رفتار سازمانی و آدم تشکیلاتی و برنامه ریزیه از رشته های بریده ی چرتکه اش آویزون بشه و مهره های رنگ وارنگش بی رنگ.

دیگه با سایه خودم هم تو یه جا ، جا نمی شم .

نزن که بالکل نمی ره .

 

۷- آینه

کمتر پیش می آمد که با جوانان دامن صحرا بگیرم حتا در روزگار جوانی و جاهلی دانشجویی ، مگر با خانواده یا یک یا دو دوست خیلی نزدیک که همه جوره با خلقیات هم آشنا بودیم و یا با جمع غریبه هایی که آداب و قوانین و انضباط گروهی شناخته شده ای برای خود داشتند . راستش آن چند باری هم که از این قانون نانوشته ی خود تخطی کردم هر بارش داستانی شد چه بسا دردناک و دست کم مسخره و این یکی را امشب به مناسبتی به یاد آورده ام :

دو ماهی بود که هم اتاقی شده بودیم . چهار دختر ، یکی با استانداردهای روز بسیار زیبا و سروزبان دار اما مغرور و یکی که باد به گوشش نرساند مصداق صادق بازی ش بیشتره . خوش خوشان می رفتیم که با گروهی از جنس مخالف روبرو شدیم که دو تن در میانشان نظیر این دو تن از ما بود . من جلودار نبودم و نمی دانم اولین ضربه را کدام طرف زد اما وقتی به مرکز دعوا رسیدم که آن زیبای مغرور ما آینه ای از کیف بیرون کشیده و با صدای رسا مرشدوار معرکه گرفته بود که : می دونی این چیه ؟ نه مطمئن ام که نمی دونی چون اگه توی عمرت یک همچه چیزی را دیده بودی هرگز به کسی جز خودت این لقب را نمی دادی . بعد آینه را از جلو روی پسر بیچاره گرفت و رو کرد به خیل جمعیت پر سروصدای دختر و پسری که دورشان را گرفته بود و شاهد طلبید که : انصافن کدوم بیشتر شبیه میمونه ؟ دوست من یا این پسر ؟

در یک چشم به هم زدن همهمه و نشاط دعوای جذاب دختر پسری خوابید . دخترک انگار خودش هم تازه چهره ی پسر را دیده باشد یک قدم به عقب گذاشت .

راستی آیا خدا یا طبیعت فراموش کرده بودند که انسان دیگر آن شکلی نیست یا پس از سالها یادشان آمده بود برای داروین شاهدی از غیب بفرستند ؟

عقربه ی زمان درجا می زد و در یک لحظه حتا مکان به جایی دور از آن گردشگاه عصر بهاری تبعید شد . جوان در مرکز کابوس ایستاده بود و طلسمی شوم همه ی ما را به هم دوخته بود . جمعیت آرام و بی صدا پراکنده می شد و پسرک زندانی حلقه ی آینه داران خشکش زده بود . تو گویی در یک لحظه همه ی مردم دنیا حین ارتکاب جرم مچش را گرفته باشند و بر گناهی که سالها منکرش بود شهادت داده باشند ، سر به زیر انداخته ، بر جای خود میخکوب شده بود .

درست یادم نیست کدام یک از ما آینه را شکست و دور انداخت و بقیه را به راه انداخت اما خوب به خاطر دارم که دوست زیبای ما ساعتها گریه کرد و مدتها کابوس دید و از آینه بیزار شد .

 

۸- مریض

بنشین نگاهش کن

بگو درد بدی داری

کجخند هم خوب است

یا بهتر از آه بلند سرد آلوده به بیزاری

ملال آورتر از چس ناله ی بیمار

سرگرم سودای بماند

رویت به دیوار به من چه

ناگفتن از ...

هرچه

جز می روم تا روز بهبودی

قیامت جای دیدار

نه

ناپرستار.

 

 


۹- می پرسم خوشگلند نه؟


هم خوشگلند هم قراره به قول کرمانی ها درد بخورند .

 اون پنج تا خوشگل نارنجیه مثل پنجه ی آفتاب و اون قهوه ای خال خالیه و اون لوبیاسبزه که مثل مهره ی ماره و اون کوچولو زرده روزی سه دفعه ، اون دوتا کپسول سفید نارنجی مثل خرماخارک نیم رس به قول جنوبی ها پیرهن شلوار به اضافه اون خوشگل فیروزه ای و اون سفید خرس گندهه روزی دو دفعه و بقیه اش یعنی سفیدبرفی کوچولو روزی یکی . نه که خیال کنی این کمتر الکیه ، ابدا . اصلا به خاطر دخالت در تجویز پزشک محترم و اظهار فضل در شناختن سابقه همین کوچولو از روزگار جوانی و تأکیل به رأی ( درست می گم ؟ ) نزدیک بود از شدت مغضوبیت از نعمت طبابت حضرتش محروم بشم .

از بچگی از هرآنچه که برایم جبر و التزام ایجاد کند فراری بوده ام و این امر نه فقط در امور جزیی که در حیطه های سرنوشت ساز زندگی ام نقش اساسی داشته و هنوز دارد مثل ... نه ، سیاهه اش سیاهتر و بلندتر از آن است که در این صفحه بگنجد و فقط یکی دو ساعت نشستن پای درددل خانواده و دوستانم احتمالا دیگر جایی برای فخرفروشی من دراین باب نمی گذارد اما دوا و درمان به خصوص روشهای پزشکی نو و هرآنچه توی قوطی عطار یا صندوقچه ی سینه ی مادربزرگ یا دل کوه و دشت و کنار جوی خانه پیدایش نکنم جایگاه رفیعی در این فهرست دارند یعنی قرص و کپسول و شربت ، و برخلاف انتظار همه آسانترینش برای من به قول تاجیکان سوزن دارو یا آمپول زدن است اما باز به شرطی که قید و شرطی در آن نباشد . در تمام سالهای عمرم حتی در روزها و ساعتهای طولانی گرفتار شدن در چنگ دردهای شدید و بیماری های سخت گریزان بوده ام از هرچی دکتر و دوا و درمان . اما همه این حرفها امروز باد هوا شده که برای گریز از بدتر یعنی تیغ و بدترتر از آن علیل و ذلیل شدن تا آخر عمر یعنی مرگ تدریجی ، توجه کنید نه مردن درجا ، ناچار به این بد دچار شده ام آن هم با چه خفت و خواری . از اولین لحظه صبح که چشم باز می کنم تا آخرین دقیقه ی بیداری در نیمه های شب مجبورم بخش عمده ای از ساعات شبانروزم را صرف نوشیدن یعنی مصرف و بلعیدن همه ی این قرص و کپسولها و دیگر خوردنی ها و مالیدنی ها و استعمال کردنی های طبیعی و غیر طبیعی کنم . حالا حساب کنید کسی که در عمرش سالی سه دانه قرص نخورده مجبور است در هر نوبت سه گانه روز به طور متوسط ده قرص بخورد و شبانروز سی عدد قرص و کپسول ریز و درشت و رنگ به رنگ را با آرامش کامل و روی خوش فرو دهد و خم به هیچ جایش نیاورد .

روز سوم پس از گذراندن یک بحران جسمی و روحی و گرسنگی مطلق از دکتر خواهش کردم اگر ممکن است دوز داروی هر بیماری را در روزهای ماه تقسیم کنم تا بدنم به تدریج کشش این همه دارو را پیدا کند اما جواب داد که هرجور میل شماست فردا بیا وقت عمل بگیر و تلویحا تهدید فرمود من به پولم می رسم و گور بابای تو و مار و مور زوال ناپذیرت . بعد انگار خودش هم کمی از مریض جوشی و بی کینه اش نداشته باشد آمد به دلجویی که : بچه جان مگر نمی دانی همه بیماری هات به هم مربوطه ؟ این نارنجی ها را باید بخوری با اون پیرهن شلوارها که اون زالوها را منفجر کند . این قهوه ایه و اون زرده ، خونی را که ازت خوردند جبران می کند . این قرص ماه سفید و این فیروزه ایه قراره عقده دل غمبادتو بازکنند . جفت مهره مار روزانه هم مال اینه که قلب و اعصابت آرام بگیرند و همه جانورانت بنشینند تا کمتر پاچه ی ملت را بگیری .


حالا بگو مادربزرگ دلت میاد بذاری برند ؟