روز یلدا

 

نگو دل خوشی داری

بیا تو هم بنشین

پای کرسی  آتش پنهان خانه پدری

پر لحاف چل تیکه ی جهازی مادر

بی ترس

از حضور لرزآور شیرین و سرخ باوری پاره

که نسبتی دارد

با آن جوگی شکرلب سبزه

همان که بارها دویده

میان صحبت گل کرده ی آتش تابستان

پابرهنه  بیل به دوش

رفته تو دهن فقر

و کارد خورده دلش

به هر عنوان

بیا بنشین

سر سفره ی باز حرفهای سرخ انار

و دانه دانه ی اشکش

دل پری دارد

مشغولیتی ست برای خودش

قیل و قال جنباندن چانه و سر و گوش

ـ با جوان دلان به خصوص ـ

به مشت مشت دانه ی بریان شیرین و شور خاطره ها

میان این جمع گوشه گریز چلٌه شکن

که مثل همیشه در نهایت شب

سپرده دل به خوش کنک فال نیاز 

مسیح خوش نفسی

و زایش مهری

پنجه روشن تر

در حوالی مشرق شب کُشته.

 

 

پ.ن: نام این نوشته را از دکتر بهرام گرامی وام گرفته ام که گفت شب یلدا نداریم مگر به اعتبار روزی که شب پیش از آن را نیز به آن نام می خوانیم مانند شب جمعه که شب روز جمعه است و روز یلدا روز تولد خورشید است و به عبارتی میلاد مهر باستانی.

 

پله ی خواب

 

یک دفعه دلش ریخت

نگاهش برگشت

از برق وسوسه های رنگارنگ آنی

سرش خالی شد

از ضرب صدا در زنجیر داغ حروف سودا

دل و پا کوبان

در بازار بی سرپوش تماشا

بی صاحب و لال   

در پیچاپیچ مثل هم حیرت و یأس کو و کجا

ناپیدا

و نشانی شسته

از عمق شیارخاک آلود دست و صورت 

دوان

سرچرخان

از هر سو                                                       

و گریزان از دیده شدن

تا آغوش بی بالاپوش گوشه ی از پا افتادن

در کام زیرپله ی تاریک هراس  

یا

بام فرو ریخته ی پله ی خواب 

زیر باران نوچ سؤال

کودکی گمشده بود.

 

وزن احساس

 

من و شعرم شبیه غصه و آه

حس و واژه نسیم با پرکاه

تو دلت شورش غزل می خواست

دلسرودی روان نه شعر سیاه 

نغمه ای نازک و خیال انگیز

ببرد با خودش تو را به کجا

سخن ناب حافظ و خیام

شوخ و رندانه دم غنیمت خواه

مولوی گونه تر ، فلک رقصان

سهل سعدی محال ما و شما 

شاید امروز از مد افتاده

وزن شعر بلند یا کوتاه

غزل از ترس غول نظم نوین

بد پریشان سر است یا گمراه

روزبازار عکس فوری شعر  

نقد تکنیک واژه شعر صدا

قرن مسخ من و تو و او

به هر آن کس به جز خودِ آگاه

غم نان،جنگ،حرص و ناامنی

نقل هر هفته سوژه ی هرماه

گرم بازار صلح پنهانی

جنگ لب خند با بد و بیراه

همه این بحث های بحث انگیز

وزن احساس را کرده تباه

ثبت یک لحظه در چنین اوضاع

می شود شعر تازه ای ناگاه

من که شاعر نبوده ام هرگز

واژه سرریز می شود گهگاه

تو اگر وزن زندگی باشی

شاید آخر غزل بسازم آه...

 

بی گاه

 

حیران خیالم

آهی تو

هشیاری فرّار عطر سحرگاهی تو

خسته ی بی حسی بهتم

بنوازم

پچ پچ دلداری مهری

همرازم

ماهی افسون ساحل تاریک منم

ماهی تو 

ما آن سوی دریاها

راهی تو

زخمی چنگ زمخت زمانه ی ناسازی

نه سازی

با زخمه ی ناکوک بدمهری می سازی

دمسازی

جمع امید محال و دست خالی عمر تباهم

بی گاهم

روزافزون و بی مایه بهره ی رنج تب جانکاهم

آگاهم

رگبار کبود یک گیر بهاری 

ریسه ی سبز چلچله ی آغازیم

دست افشانی قاصد کولی آوازیم

بال توأم بازی نقش پروازیم

در دام خُم صد رنگ خزان

می بازیم؟