نگو دل خوشی داری

بیا تو هم بنشین

پای کرسی  آتش پنهان خانه پدری

پر لحاف چل تیکه ی جهازی مادر

بی ترس

از حضور لرزآور شیرین و سرخ باوری پاره

که نسبتی دارد

با آن جوگی شکرلب سبزه

همان که بارها دویده

میان صحبت گل کرده ی آتش تابستان

پابرهنه  بیل به دوش

رفته تو دهن فقر

و کارد خورده دلش

به هر عنوان

بیا بنشین

سر سفره ی باز حرفهای سرخ انار

و دانه دانه ی اشکش

دل پری دارد

مشغولیتی ست برای خودش

قیل و قال جنباندن چانه و سر و گوش

ـ با جوان دلان به خصوص ـ

به مشت مشت دانه ی بریان شیرین و شور خاطره ها

میان این جمع گوشه گریز چلٌه شکن

که مثل همیشه در نهایت شب

سپرده دل به خوش کنک فال نیاز 

مسیح خوش نفسی

و زایش مهری

پنجه روشن تر

در حوالی مشرق شب کُشته.

 

 

پ.ن: نام این نوشته را از دکتر بهرام گرامی وام گرفته ام که گفت شب یلدا نداریم مگر به اعتبار روزی که شب پیش از آن را نیز به آن نام می خوانیم مانند شب جمعه که شب روز جمعه است و روز یلدا روز تولد خورشید است و به عبارتی میلاد مهر باستانی.