پله ی خواب
یک دفعه دلش ریخت
نگاهش برگشت
از برق وسوسه های رنگارنگ آنی
سرش خالی شد
از ضرب صدا در زنجیر داغ حروف سودا
دل و پا کوبان
در بازار بی سرپوش تماشا
بی صاحب و لال
در پیچاپیچ مثل هم حیرت و یأس کو و کجا
ناپیدا
و نشانی شسته
از عمق شیارخاک آلود دست و صورت
دوان
سرچرخان
از هر سو
و گریزان از دیده شدن
تا آغوش بی بالاپوش گوشه ی از پا افتادن
در کام زیرپله ی تاریک هراس
یا
بام فرو ریخته ی پله ی خواب
زیر باران نوچ سؤال
کودکی گمشده بود.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|